هر روز ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه بعدازظهر میرم پیادهروی. اون روز هم بعد از اتمام یه روزکاری زدم به دل کوه. بعد یه پیادهروی جانانه دفتر آزادنویسیم رو برداشتم و نشستم روی سنگها. یه کم ترسیده بودم. چون ارتفاع جایی که نشسته بودم زیاد بود. وقتی به پایین نگاه میکردم سرم گیج میرفت. رفتم یه کم عقبتر نشستم تا احساس امنیت بیشتری داشته باشم. باد ملایمی صورتمو نوازش میکرد.
همینطوری که نشسته بودم و به بیکران آسمون نگاه میکردم، با خودم گفتم چقدر ذهن ما مثل این آسمونِ بیانتهاست. به ابرا نگاه کردم. یه سریهاشون خیلی خوشگل بودن. اما یه سریشون هم شکل خاصی نداشتن و هم رنگشون تیره بود. دقیقن مثل افکار ما. بعضیهاشون قشنگن، اما بعضیهاشون هم میتونن روزگار ما رو تیره و تار کنن. البته این خودمونیم که این اجازه رو میدیم.
صدای ملکوتی استاد شجریان هم داشت توی فضا پخش میشد:
« چون تو جانان منی ... جان بی تو خرم کی شود ... خلوتی میبایدم با تو زهی کار کمال... ذرهای هم خلوت خورشید عالم کی شود..»
دو تا پرنده توی آسمون توجهم رو به خودشون جلب کردن. آزادنه به یه سمت پرواز میکردن. ممکنه به نظر ما آدمیزدا بیهدف دارن این کارو میکنن. اما کی میدونه شایدم یه مقصدی دارن و ما ازش بیخبریم. نه میدونیم کجا بودن نه میدونیم کجا میخوان برن. دقیقن مثل آدمایی که توی مسیر زندگیمون باهاشون روبرو میشیم. نمیدونیم از کجا اومدن. مقصدشون کجاست. اصلن تا اون لحظه توی سفر زندگیشون چه مسیرایی رو طی کردن.بعد خودمون رو باهاشون مقایسه میکنیم.
یاد گفتگوم با آخرین مراجع امروزم افتادم که اینجا اسمش رو پروانه میذارم.
پروانه: امروز داشتم توی تلگرام میچرخیدم که دوباره رفتم عکس پروفایل یه آشنا رو برای بار نمیدونم چندم چک کردم. چشمم به تاریخ تولدش افتاد. دوباره سناریوهای تکراری توی ذهنم پخش شد.
« همسنیم.»
«ببین اون کجاست و من کجا!»
«شغل و جایگاه اجتماعی خوبی داره.»
«زندگی عاشقانهای با همسرش داره.»
«اما من چی؟!»
میدونی شیما بازم اون حس ناکامی لعنتی سراغم اومد.
اینا رو گفت و سکوت کرد. چند لحظه توی سکوت گذشت. توی جلسات کوچینگ خودِ همین سکوتها یک گفتگوی مؤثره.
پروانه: راستش همین الان رزومهی کاریش یادم اومد. وقتی اون شغل فعلیش رو شروع کرد، دقیقن من همون زمان درگیر تلخترین اتفاق زندگیم شدم. یکی از عزیزترین انسانهای زندگیم رو از دست دادم. کسی که عاشقانه همو دوست داشتیم و می خواستیم با هم ازدواج کنیم.
همین طوری که داشت برام تعریف میکرد، اشکاش بیوقفه روی گونههاش گوله گوله سرازیر میشد.
پروانه: توی یه چشم بهم زدن همهی زندگیم زیر و رو شد. خیلی چیزا علیرغم خواستههای من تغییر کرد.
بازم سکوت..
چند لحظه سکوت کردم تا کمی آرومتر بشه. از عمق وجودم میفهمیدم که چه دردی داره میکشه.
پروانه: تمام روزایی که اون داشت توی شغلش جاافتادهتر و موفقتر میشد من درگیر افسردگی بودم.
سرش رو بالا آورد و نگام کرد. با لبخند توی چشاش نگاه کردم.
شیما: خیلی متأسفم برای دردی که داری تحمل میکنی و قطعن انتخاب تو نبوده.
پروانه: مرسی...
شیما: اما با توجه به چیزایی که خودت الان گفتی واقعن انصافه خودت رو با این آشناتون مقایسه کنی؟
پروانه: نمیدونم!... شاید نه منصفانه نباشه!
شیما: کی میدونه مسیر کدومتون بهتره؟ البته اگه بهتری وجود داشته باشه. کی خوشبختتره؟ کی موفقتره؟
این سوألا به نظر من از بیخ و بن ناکارآمدن. چون نه تنها ما رو به جوابی نمیرسونن، بلکه باعث میشن بیشتر سردرگم بشیم.
این مقایسه که دائم انجامش میدی و تا الان چندبار توی جلسات مختلف مطرحش کردی چه کمکی بهت میکنه؟
پروانه: هیچی... فقط حالمو بدتر میکنه. هربار که بهش فکر میکنم خودمو یه آدم بدبخت میدونم که عرضهی هیچ کاری رو نداره. حالم از خودم بهم میخوره.
یه آه پر از حسرت کشید.
شیما: پس اگه کمکی بهت نمیکنه چرا دائمن خودتو با اون مقایسه میکنی؟
پروانه: ببین منم دلم میخواد آدم موفقی باشم. همسر خوبی داشته باشم. احساس رضایت کنم توی زندگی. مگه من چیم از اون کمتره آخه؟!
شیما: کمتر و بیشتری وجود نداره. مسیر آدما توی زندگی متفاوته. بهتر و بدتر هم نداره. حتی یه مسیر واحد هم وجود نداره که بتوین براساس اون خودمون رو با بقیه مقایسه کنیم.مسیر هر کسی برای خودش ارزشمنده. پس مقایسه یه جور وقت تلف کردنه. باعث میشه کارایی که بهمون کمک میکنه تا زندگی مطلوبی بسازیم رو انجام ندیم.
به نظر من خیلی وقتها به مقایسه کردن، کمالگرایی، اهمالکاری و این جور چیزامتوسل میشیم تا مسئولانه کارایی که لازمه رو انجام ندیم.
منظورم اینه که خودمون رو توی لوپ معیوب میاندازیم: مقایسه میکنیم، ازمسئولیتهایی که داریم فرار می کنیم و ته ماجرا معمولن ناکام میمونیم. دوباره میریم سر خط. روز از نو، روزی از نو. اسیر این گردباد میشیم. و این دور باطل میتونه تا ابد ادامه داشته باشه.
پروانه: پس چیکار میتونیم بکنیم؟
شیما: حتمن در موردش صحبت میکنیم. ازت میخوام تا جلسهی آینده به این سوال فکر کنی:
« این مقایسه کردن باعث میشه چه کارایی رو انجام ندم که دلم میخواد انجام بدم؟»
اگر جوابی به ذهنت رسید یادداشتش کن تا دفعهی بعد مفصلتر در موردش صحبت کنیم.
داشتم مینوشتم و توی همین فکرا بودم که دو نفر اومدن از کنارم رد شدن. صدای حرف زندنشون رشتهی افکارمو پاره کرد.
سرمو بالا کردم و دوباره به آسمون نگاه کردم. اون ابرایی که اول دیده بودم دیگه اونجا نبودن. بازم یاد شباهت افکار و ابرا افتادم. اونا هم توی آسمون ذهن ما دائم حرکت میکنن. این خود مائیم که قلاب اونا میشیم و نگهشون میداریم.
اما همیشه انتخاب با خودمونه. به کدوم ابر بیشتر نگاه کنیم یا کمتر. اصلن لازمه بهشون نگاه کنیم و مکث کنیم؟ یا کارای مهمتری هست که باید انجامشون بدیم.