
روی مبل دراز کشیده بودم. موسیقی پیانوی مورد علاقهم داشت پخش میشد. کتاب «انسان در جستجوی معنا» رو داشتم میخوندم. خیلی وقت بود که تصمیم داشتم بخونمش. اما همش پشت گوش میانداختم و از این تصمیم فقط حسرت و سرزنش برام باقی مونده بود. داشتم صفحههای اول رو میخوندم که بدون هیچ مقدمهای گفتگوی ذهنی تازهای شروع شد.
یه کسی داشت از درونم بهم میگفت:شیما انقدر دوست دارم که به تکتک جزییات مورد علاقهت توجه میکنم.
یهو یاد سوال روانکاوم افتادم که ازم پرسید:
«اصن رابطهی عاطفیت با خودت چطوره؟»
اون لحظه شوکه شدم. چند لحظه سکوت کردم. داشتم ارتباطم با خودم رو مرور میکردم. تنها جواب صادقانه این بود: خیلی خوب نیست!
پرسید :چطور؟
گفتم :خب وقتی آدم کسی رو دوست داره دقت میکنه تا بفهمه اون به چه چیزایی علاقمنده. برای بهبود وتقویت رابطهشون حواسش به تکتک اون جزییات هست. اما من اصلن با خودم اینجوری که نیستم هیچ برعکس به خواستههام و چیزایی که دوست دارم بیاهمیتم. یعنی میدونم چی دوست دارم و برام مهمه، تصمیمم میگیرم که انجامش بدم، اما موقع عمل کردن که میرسه میگم ولش کن، بذار برای بعد. ولی در مورد بقیه این موضوع کاملن برعکسه.
بعد این یادآوری با خودم گفتم: «این دفعه توی جلسه حتمن بهش میگم اوضاع چقدر بهتر شده. حس میکنم یه کم بیشتر همه چی تحت کنترل منه». راستش رو بخوای خیلی ذوق کردم که دیدم رابطهم با خودم تغییر کرده.
بعدش این فکر توی سرم اومد که آخ جون موضوع آزادنویسی امشبمم جور شد.راستی شیما دقت کردی چقدر این روزا بیشتر داری مینویسی و همین کار به ظاهر ساده چقدر حالتو بهتر میکنه. اینم توی جلسه یادت باشه که بگی.
میبینی چه سادهست. لذت بردن از زندگی رو میگم. راستش معنای «خوددوستی» داره برام کمکم تغییر میکنه این روزا. قبلن فقط حس میکردم خودمو دوست دارم، اما واقعن بین عمل و حس فاصله خیلی زیاده. اینو توی «رویکرد اکت» یاد گرفتم. اینم فردا تو کلاس نویسندگی بگم که فکر میکنم این «آزادنویسی» گفتگوهای ذهنی من رو یه سری و سامونی می ده، چون من در طول روز خیلی با خودم حرف میزنم.
همین الان تعداد کلمات رو چک کردم دقیقن ۳۳۱ کلمه شده. چقدر ذوق کردم. آخه قرار بوده بین ۲۵۰ تا ۳۰۰ کلمه بنویسم. قبلن برام حتی فکر کردن به همین تعداد کلمه هم فاجعه بود. همین که داشتم می نوشتم یکی دو بار این فکر اومد توی سرم که حالا اگه این متن رو برای یکی بخونم با خودش میگه این همه از این شاخه به اون شاخه پریده. شایدم فکر کنه چرت و پرت نوشتم. اما من با وجود این فکر همچنان به نوشتن ادامه دادم. این رو هم از اکت یاد گرفتم که اجازه ندم افکارم منو کنترل کنن، بلکه من هدایت امور رو به دست بگیرم.
یه کار مفید دیگه هم کردم. یادمه تو کلاس نویسندگی خلاق استاد میگفتن موقع «آزادنویسی» برنگردین و اصلاح کنین فقط بیوقفه بنویسین. منم تا الان فقط ۲-۳ بار سرمو بالا کردمو نگاه کردم و ترجیحن چیزی رو اصلاح نکردم. اجازه دادم جریان سیال ذهنم مسیر خودش رو بره. و از نتیجه راضیم.
و تکتک جزئیاتی که نوشتم برای من در یک عبارت خلاصه میشه: "دوست داشتن شیما در عمل"