کمتر حسرت بخور...


هی می نشینیم می گوییم:

اگر خوشگل تر بودم...

اگر پولدار تر بودم...

اگر در یک شهر دیگر زندگی میکردم...

اگر از کشور خارج میشدم...

اگر یک دهه زودتر بدنیا آمده بودم...

یا اگر الآن برای خودم اسم و رسمی داشتم،

لابد اِل میشد و بِل میشد!

ولی این خبرها نیست

و ما این را دیر میفهمیم

شاید ده ها سال دیرتر

زمانی که عمرمان را دویده ایم که در فلان خیابان، خانه بخریم و فلان ماشین را داشته باشیم و از فلان مارک لباس و کیف و کفش بخریم !

یک روزی میرسد که می بینیم به هرچه که فکرش را می کردیم رسیدیم ولی حالمان جوری که فکرش را می کردیم نشد !

و آن روز است که می فهمیم روزهای زندگی را برای ساختن آینده از دست دادیم !

آدم های اطرافمان را که شاید هم ناب بودند،

برای بدست آوردن آدم های دیگر از دست دادیم...

و از همه بدتر خودمان را برای رسیدن به اهدافمان، گم کردیم...

بهتر است خانه ی ذهنمان را بکوبیم و از نو بسازیم.

بهتر است خودمان را برای پولدارتر شدن و آدم حسابی تر شدن نکوبیم و نابود نکنیم.

از زندگی عشق بخواهیم،

عشق به آدمهای نابی که سرنوشت در مسیرمان می گذارد!

نویسنده: مانگ میرزایی