تو زنی، دیده نشو

چند روزی از هیاهوی به پا شده در اینستاگرام حول یرفتار کی از اینفلوئنسرها و چند فعال اجتماعی و هنرمند می‌گذرد. وظیفه خبرنگار به کار گرفتن سرعت و دقت در اطلاع‌رسانی است. روزنامه‌نگار نیز وظیفه‌اش پرداخت با حوصله، بدون ِ موضع‌گیری و در نظر گرفتن همه جوانب است. اما ما فارغ از شغل‌مان، انسان‌هایی هستیم که با احساسات‌مان زندگی می‌کنیم و نسبت به اطراف‌مان واکنش نشان می‌دهیم.

نوشته‌های کوتاه و بلند بسیاری طی چند روز گذشته در رسانه‌های اجتماعی منتشر شد؛ برخی مقصر را «خودمان» دانستند، برخی مقصر را «رسانه‌» معرفی کردند، برخی «کسانی که سکوت می‌کنند». من می‌خواهم ماجرا را تلنگری به ماجرای بزرگ‌تری بدانم؛ ماجرایی که با «چون...» و «لابد...» و «اگر...» آغاز شده و هنوز هم ادامه دارد. از وقتی حرف می‌زنم که دختر بچه‌هایمان چند ماهه هستند و در عالم کودکی به اعتراض یا با شادی فریاد می‌زنند و گاهی از مادر یا گوشه کنار می‌شنوند: «دختر که داد نمی‌زنه!». یا وقتی که گوشه لباس‌هایشان را می‌گیرند تا برای لمس و کشفش به دهان ببرند و از گوشه کنار می‌شنوند: «زشته دختر که نباید لباسش رو بالا ببره!». از وقتی که دوست دارند بدوند و بازی کنند و هیجان‌زده شادی‌شان را از بازی نشان دهند و می‌شنوند: «مگه تو پسری! زشته بشین!». از وقتی که بدن‌شان شروع به رشد می‌کند تا به بلوغ برسند. وقتی که از گوشه و کنار می‌شنوند: «سینه‌ات رو نده جلو زشته!» و آنها معصومانه شانه‌هایشان را توی قفسه سینه جمع می‌کنند و خجالت می‌کشند از برجستگی‌هایی که کم کم دارد شکل می‌گیرد، گویی این نقص تن است. وقتی که به بلوغ می‌رسند و در گوش‌هایشان نجوا می‌کنند مبادا پیش پدر و برادرها از «پریود» صحبت کنند «چون زشت است» و نزد دیگران اگر خواستند حرفی بزنند نجوا کنند. و اگر کسی پرسید چرا رنگ‌شان پریده یا درد می‌کشند، از گوشه و کنار ابرو بیندازند بالا که حالش خوب نیست، چیزی نیست. از وقتی حرف می‌زنم که دخترهای جوان‌مان از گوشه و کنار می‌شنوند که توی کوچه و خیابان سرشان را بیندازند زیر برود و برگردند، مبادا اگر کسی حرف زشتی به آنها زد، یا تنه زد یا آزارشان داد صدایشان دربیاید «چون زشت است». مبادا جواب بدهند، اعتراض کنند «چون دختر خوب سرش را می‌اندازد زیر سکوت می‌کند، می‌رود» تو بخوان فرار می‌کند. چون «اگر فلان لباس را نمی‌پوشیدی...اگر بلند نمی‌خندیدی...اگر خوشگل نمی‌کردی... کسی چیزی نمی‌گفت بهت!» چون «لابد کاری کردی که بهت متلک انداختن!». از وقتی حرف می‌زنم که اگر صدای خنده دختر جوان یا نوجوانی را شنیده شد از گوشه و کنار به او چشم غره می‌روند، یعنی چرا صدای خنده داری؟ آروم بخند! بی صدا. و هی از گوشه و کنار سیخ می‌زنندبه پهلویشان که بلند نخند، نگاه نکن. از وقتی حرف می‌زنم که از دخترهایمان خواسته شد رنگ را حذف کنند؛ مبادا رنگ روشن بپوشند «چون» دختر خوب صورتی تن نمی‌کند، قرمز نمی‌پوشد، زرد نمی‌پوشد. از وقتی که خواستیم «سنگین» باشند. به صورت‌شان دست نزنند، مبادا تغییر کند چهره‌شان. شاید زیبا شوند و دیگران دلشان بخواهد زیبایی را تماشا کنند. جوری شنیدند لباس گشاد و تیره بپوشید و به مو و صورت‌تان دست نزنید که نه تنها گویی زیبایی، زشت و گناه است بلکه معنای سادگی را نیز تنزل دادند و تحمیل کردند. از وقتی حرف می‌زنم که از دختران جوان خواستند احساساتشان را در سینه نگه دارند، نه از غم حرف بزنند نه از شادی. مبادا باعث ایجاد همدردی و همراهی با آنها شود. از وقتی حرف می‌زنم که به یک دختر میان چند پسر در سفر و کافه و رستوران و پارک، چپ چپ نگاه شد. از وقتی که به آنها حکم شد چطور بپوشند، چطور حرف بزنند، چطور بنویسند، چطور راه بروند، چطور آرایش کنند...مبادا دیده شوند. وقتی که به آنها حکم شد با چه کسی حرف بزنند و با چه کسی حرف نزنند، با چه کسی رفت و آمد کنند و با چه کسی نه... .

من از وقتی حرف می‌زنم که لغزش دیگران، کثیفی دیگران، اشتباه دیگران به پای دختران و زنان‌مان نوشته شد و هر وقت دیدیم کسی در حق زنی اشتباه می‌کند، کسی گناه می‌کند، می‌لغزد یا کار زشت و کثیفی انجام می‌دهد... انگشت به سمت زنان و دخترانمان دراز کردیم که «اگر تو...»، «لابد تو...»، «چون تو...». و سرزنشش کردیم، تحقیرش کردیم، ادبش کردیم و خواستیم کارهایی کند که بیشتر دیده نشود. یا در بهترین شرایط خواستیم اگر هم دیده می‌شود، آنطوری که ما دوست داریم دیده شود نه آنطور که هست و دوست دارد. از وقتی حرف می‌زنم که زیبایی را، زشتی را تعریف کردیم و زنان و دخترانمان را گرفتیم چپاندیم توی تعریف خودمان و هرگز دلمان نخواست و نمی‌خواهد از آن تعریف‌ها بیرون بیایند. که اگر بیرون بیایند «لابد» اشتباهند، زشت‌اند، کثیفند، خراب‌اند. که اگر بخواهند تعریف جامعه را تغییر دهند، تنهایی بایستند و نشان دهند زیبا بودن بد نیست، با صدای بلند خندیدن قشنگ است، برجستگی‌های تن‌شان نقص نیست، پریود شدن‌شان گناه نیست، توانایی معاشرت با مرد و زن را دارند، توانایی تعامل در چارچوب اخلاقی را دارند، که رنگ‌ها ممنوع نیستند و... لابد «کرم از خود درخت است» نیست، که بی حیایی نیست.

خواستم بگویم بسیاری از داستان‌های ریز و درشت امروز از این ماجرای بزرگ ریشه می‌گیرد.