
من همیشه خیلی ساده بودم ، و گاهی اوقات فکر میکنم شاید این سادگی باعث میشه اعتماد به نفس نداشته باشم.
خیلی وقت ها ، هنگامی که همکلاسی هام رو میبینم ، به این فکر میکنم که شاید من توی یه دنیای دیگه در حال زیستنم.
بقیه در حالی که دارن با دوستشون حرف میزنن و در مورد این با هم بحث میکنن که آخر هفتشون چطور گذشته ...
من در گوشه ای در حال خواندن کتابی هستم که دیروز از کتابخونه گرفتم ، چون نه حرفی برای گفتن دارم و نه دوستی برای صحبت با او.
دیگران در مورد این صحبت میکنند که چه روز خوبی رو با پارتنروشن گذراندن در حالی که من تمام مدت تو خونه تنهام.
بقیه خیلی راحت هر طور دلشون میخواد با هم دیگه صحبت میکنند در حالی که من قبل از حتی گفتم یک کلمه باید کلی در موردش فکر کنم
که بعد از حرف زدن من قراره چه اتفاقی بیوفته ؟
من با دیگران خیلی متفاوتم ، بیش از حد متفاوت .
نه تنها در مدرسه، بلکه تو خونه و در هر جایی که توش حضور داشته باشم با دیگران متفاوتم.
من از بودن تو جمع های شلوغ متنفرم و دوست دارم برم ساعت ها، کاملا تنها ، تو طبیعت سبز و پاک غرق بشم و کتاب بخونم...
بدون اینکه کسی بهم چیزی بگه .
درحالی که...
هم سن و سال های من وقتشون رو با دوشتاشون میگذرونن و از بودن تو جشن های مختلف لذت میبرن و از تنها بودن متنفرند.
و این منم ، منی که گاهی پذیرفتنش برام سخته.