ویرگول
ورودثبت نام
شمع خاموش
شمع خاموشذهنم پر از ایده ، قلمم کُند و قلبم سنگین
شمع خاموش
شمع خاموش
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

بی‌رحم

اون بهم گفت بی رحم و بی احساسم . ولی من بزرگترین ترسم این بود که یه روزی با حرفا و رفتار هام باعث ناراحتی اون بشم . همیشه وقتی چیزی برای خودم میخواستم ، میخواستم با اون هم تقسیمش کنم . من همیشه سعی میکردم طوری رفتار نکنم که باعث بشم اعتماد به نفسش رو از دست بده و حس کنه حرفاش بی ارزشن . من همیشه سعی کردم برای اون بیشتر از چیزی که واقعا هستم باشم . سعی کردم برای اون عالی و بی نقص باشم . ولی اون من رو مثل زباله دور انداخت و حتی برنگشت ، چون کسی به سرنوشت یه زباله که بیرحمانه رها شده توجه نمیکنه. و من اون زباله بودم . منی که بیشتر از احساسات و دردهای خودم ، به مشکلات اون گوش میکردم ، کمک میکردم و مشاوره میدادم درحالی که خودم عاجزانه به دستی نیاز داشتم تا من رو از باتلاقی که داشتم هر لحظه بیشتر توش غرق میشدم بکشه بیرون.

اما اون ؟ اون هر زمان میخواست به حرفام گوش میداد و هرزمان حوصله ام رو نداشت ، حتی زحمت سرتکون دادن به حرفام رو هم به خودش نمی‌داد . فقط زمانی که حس میکرد کسی برای هم صحبتی دور و برش نیست ، به منی که یه گوشه تو خودم مچاله شده بودم و منتظر کمترین اشاره ای از سمت اون بودم رو می‌آورد . هرزمان میخواست از من دست میکشید و باری دیگر ، دوباره با محبتی ساختگی پیشم باز میگشت .

کسی که به دیگری نیاز داشت ، اون نبود ‌. من برای اون فقط یه وسیله برای سرگرمی و برطرف کردن کنجکاویش بودم. اما اون برای من چیزی بسیار با ارزش تر بود ، وسیله که نبود هیچ ، حرف زدن و ملاقات با اون طوری قلبم رو نرم میکرد که فکر میکردم همین الان قلبم ذوب میشه از سینه ام سقوط می‌کنه . من با نگاهم التماسش میکردم ، سعی میکردم بدون کلمات بهش بفهمونم همنشینی با اون چقدر باعث افتخارمه و آرزومه مزه ی محبت و عشقش رو بچشم ، اما اون احمق تر از این حرفها بود که التماس خاموش من رو متوجه بشه . و هر دفعه من از اون ناامید میشدم و فردا ، با امیدی تازه متولد شده به تلاش بی ثمرم ادامه میدادم . و در آخر سرنوشت به من ثابت کرد که من و اون مانند دو طرف آهن ربایی بودیم که یکی برای رسیدن به دیگری دست و پا میزد و طرف دیگر آهن ربا ، دیگری رو از خودش میروند . و این بود سرنوشت عشق من . عشقی که هرگز امکان نداشت به ثمر برسد ، چون مفهومی به اسم سرنوشت بود که مزخرف ترین و بی معنی ترین مفهوم بود . اما افسوس که در داستان عشق یک طرفه ، من مجبور هستم برای فرستادن خودم دنبال نخود سیاه از این مفهومِ بی مفهوم استفاده کنم .

-تلاش احمقانه-

بی رحم
۳
۰
شمع خاموش
شمع خاموش
ذهنم پر از ایده ، قلمم کُند و قلبم سنگین
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید