
کاش چیزی حس نمیکردم ، کاش قلبم از جنس سنگ بود . کاش چنان به همه چیز اهمیت نمیدادم.
کاش سکوی قلبم را برای هر احساسی میبستم.
کاش قلبم از سنگ بود و تجربه ای از احساس نداشتم .
ولی حس میکنم ، همه چیز را حس میکنم. حس میکنم ، حتی بیشتر از چیزی که باید . بیشتر از حد لازم به احساساتم بها میدهم و تاوانش را هم همواره پس میدهم . اما دست خودم نیست ، کنترلی ندارم . این منم ، و این قلب من است . قلبم چنان نازک است که همه احساسات و اتفاقات را به خود جذب میکند . این درون من است ، پر از آشوب . آشوب احساساتم . آشوب غمم که در تمام احساساتم آغشته است . آشوب پشیمانی و حسرت ، که همچون موجودی حریص ذهنم را نشخوار میکنند .
کاش میتوانستم رها باشم ، رها از دست ذهنم و افکارم و هرچه که حس میکنم.