ویرگول
ورودثبت نام
شمع خاموش
شمع خاموشذهنم پر از ایده ، قلمم کُند و قلبم سنگین
شمع خاموش
شمع خاموش
خواندن ۱ دقیقه·۱۴ روز پیش

دردی به نام احساسات

غرق شدن
غرق شدن

کاش چیزی حس نمی‌کردم ، کاش قلبم از جنس سنگ بود . کاش چنان به همه چیز اهمیت نمیدادم.

کاش سکوی قلبم را برای هر احساسی میبستم.

کاش قلبم از سنگ بود و تجربه ای از احساس نداشتم .

ولی حس میکنم ، همه چیز را حس میکنم. حس میکنم ، حتی بیشتر از چیزی که باید . بیشتر از حد لازم به احساساتم بها میدهم و تاوانش را هم همواره پس می‌دهم . اما دست خودم نیست ، کنترلی ندارم . این منم ، و این قلب من است . قلبم چنان نازک است که همه احساسات و اتفاقات را به خود جذب میکند . این درون من است ، پر از آشوب ‌. آشوب احساساتم . آشوب غمم که در تمام احساساتم آغشته است . آشوب پشیمانی و حسرت ، که همچون موجودی حریص ذهنم را نشخوار میکنند .

کاش می‌توانستم رها باشم ، رها از دست ذهنم و افکارم و هرچه که حس میکنم.

۲
۰
شمع خاموش
شمع خاموش
ذهنم پر از ایده ، قلمم کُند و قلبم سنگین
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید