
من خیلی وقت است که دیگر آن منِ قبلی نیستم . من این من را نمیشناسم . منِ قبلی را فراموش کرده ام .
تمام سعیم را کردم که به منِ قبلی برگردم ، تکه هایی از آن من را به منِ الان برگردانم تا شاید بتوانم یاد و خاطره ی منِ قبلی را نگه دارم ، ولی این من ، منِ دیگریست .
اما من از این من بیزارم ، من اصلا این من را نمیشناسم . من دیگر آن منِ قبلی نیستم که حرفهایش را در دلش محبوس میکرد و سکوت را به هرچیز دیگری ترجیح میداد . آن من برای من ، دوستداشتنی ترین منی بود که تا به الان بوده ام .
اما این من ، به کلی آدم دیگریست . این من حرف میزند ، حرف دلش را ، حرفی که میخواهد بزند را میزند . حتی اگر سخن گفتن آزاردهنده باشد . این من زیادی میخندد . صدای خنده اش مانند پتقی به سرم میکوبد . میخندد حتی اگر دلیلی برای خنده نباشد ، میخندد حتی اگر هیچ شادی ای در سینه اش حس نکند . همچو احمقی لب هایش را از هم باز میکند و صدای مضحکی را از ته حلقش بیرون میریزد . طوری میخندد انگار با همین چند لحظه خندیدن ، همه چیز تغییر میکند . ولی این خنده ها بر دردی دوا نیست ، فقط خودش را گول میزند .
میخواهم از شرّ این من خلاص شوم و به کالبد من قبلی برگردم . این من آزاردهنده و بیچاره است.
_به امید روزی که موفق شوم منِ قبلی را باز گردانم