افسانه سراها گفتند و ماهم شنیدیم که دریک شهر دور آن هم در یک زمان نه چندان دور مردی زندگی میکرد به غایت چشم شور.
مرد قصهی ما چشمانی داشت که انگار از آنها لیزر ساطع میشد. کافی بود به چیزی نگاه یا فکر کند و بعد شگفتی و یا حال خوب خودش را با دیگران قسمت کند. یعنی یک کلمه، حتی یک آه کافی بود چه برسد که بگوید:" وای چه خونهی قشنگی دارید" .
آنوقت آن ساختمان بخت برگشته برحسب درجه و غلظت تعریف و تمجید مرد چشم شور قصهی ما حتماً یک بلایی سرش میآمد.
حتی گاهی یک صدای ساده هم کار را تمام میکرد. مثلاً یکبار یک آدم نابلد درخت تنومندی را به او نشان داد و گفت :" ببین! این درخت هزار سالشه" و مرد چشم شور گفت:" هوم" . بعد چند ساعت، مردم موبایل به دست، درحال فیلمبرداری از درخت چناری بودند که خودبخود و از درون آتش گرفته بود.
مردم شهر با توجه به اینکه شهر کوچک بود و همه هم را میشناختند یک روز تصمیم گرفتند فکری برای این مرد چشم شور بکنند. هرکس پیشنهادی داشت. یکی میگفت:" بزنید چشمهایش را در بیاورید تا دوباره نتونه چیزی رو ببینه" . یکی گفت :" نه بابا، چرا کور کنیمش؟ میندازیمش تو سیاهچال، اینطوری وقتی با شهر بغلی دعوامون شد میتونیم مثل یک اسلحه از چشماش استفاده کنیم".
امّا بالاخره حرف آخر را زنی زد که تمام عمر مرد چشم شور قصهی ما را دوست داشت. ولی از ترس گرفتار شدن در نحوست چشمهای مرد هیچ وقت سمت او نرفته بود. او گفت :" از شهر بیرونش کنید، بهش بگید اگر برگرده میافته زندون یا حتی ممکنه کور یا کشته بشه، چشمهایش رو ببندید و ببریدش بیرون شهر رهاش کنید. بزارید بره وگرنه ممکن نحوستش کار دستمون بده".
همهی جمع به به و آفرین کنان مشغول تدارک نقشه شدند.
یک روز عادی مثل هر روز دیگه ی خدا، مرد چشم شور در کوچه قدم میزد و روی زمین گیاهان کوچکی را نگاه میکرد که از پای دیوارها و از زیر لایهی ضخیمی از آسفالت بیرون زده بودند. در دلش غوغایی بپا بود. دلش میخواست خودش هم مثل همین گلها زیبا، قوی و مصمم بود و میتوانست از زیر چند لایه ضخیم از غم و تنهایی که رویش افتاده بود بیرون بزند و بتواند ...
چیزی نفهمید. تا بخودش آمد پارچهی ضخیمی صورتش را پوشاند و دستهایی قوی او را در کیسهای پارچهای انداخت و بعد از چند ساعت بالا و پائین افتادن عقب وانت همان دستهای قوی او را روی زمین گذاشت. صدایی نکره گفت:" ..." سرتان را به درد نیاورم، همانهایی را گفت که باید میگفت و بعد تاکید کرد تا وقتی صدای ماشین را میشنوی نباید پارچه را از روی صورتت برداری.
مرد چشم شور همان کاری را کرد که صدای نکره گفت. صبر کرد تا ماشین دور شود. بعد چشم بندش را باز کرد و به اطراف نگاه کرد. بعد با خودش گفت:" شِت" البته او چیزهای بیشتری گفت، ولی فعلا مایل نسیتم بیشتر توضیح بدهم.
مرد چشم شور در حالی که نمیدانست کجاست راه خاکی و سنگلاخی را که مثل یک مار دور یک کوه میپیچید و بالا میرفت را به سمت مخالف حرکت ماشین ادامه داد. چند قدمی رفت و بعد گفت:" عجب وانتی بوده ها ! چطور تونسته این جادهی سنگلاخ رو بیاد؟ " بعد بیاد شهر خودش افتاد و با خودش زمزمه کرد:" حیف. شهر خوبی بود. هرچند خونه زندگی درست و حسابی نداشتم ولی بازم خیلی خوب بود."
بعد از دو روز پیاده روی مرد چشم شور تشنه، گرسنه و خراب به شهر بغلی وارد شد. در بدو ورود آنقدر شهر به نظرش خراب و درب و داغون بود که حدس زد در این شهر نه یکی بلکه چند مرد و یا زن چشم شور زندگی میکنند.
همانطور که در خیابانها به دنبال جایی که بتواند چیزی برای خوردن پیدا کند میگشت، از رادیوی یک تعمیرگاه خبر خراب شدن شهر خودش را شنید.
" به گفتهی یک مقام مسئول، عمدهی قسمتهای شهر بر اثر فرو نشست زمین تخریب شده. این مقام آگاه اعلام کرد، برداشت بی رویه آبهای زیر زمینی موجب این پدیده شده است. این مقام فعال ..."
مرد چشم شور خیلی ترسید. خدا را صدهزار مرتبه شکر کرد که در شهر خودش نیست و گرنه همهی تقصیرها را میانداختند گردن چشمهای شور او. شالی که چشمهایش را با آن بسته بودند را تاباند دور گردنش و آن را تا زیر چشم بالا کشید و آرام راهش را ادامه داد.
در ساندویچی هم تلویزیون روشن بود. مقام مسئول را نشان میداد که با کفشهای چند ده میلیونی واکس خوردهاش نشسته پشت فرمان بیل مکانیکی و در حال آواربرداری به جایی دور اشاره میکرد. افراد داخل ساندویچی با شور و حرارت درحال تحلیل بودند و البته هنوز کسی به مرد چشم شور اشاره نکرده بود. مرد چشم شور در حالی که ساندویچ گاز میزد با خودش گفت:" خوبه لااقل اینجا کسی من رو نمیشناسه. خوبه همینطور ناشناس بمونم و کاری برای خودم دست و پا کنم." بعد از ساندویچ دوم با خودش گفت:" اما چه شغلی؟ من تمام عمر بیکار بودم. منکه کاری بلد نیستم." او در تمام عمر ته ماندهی ارثیه پدری را بالا کشیده بود و هیچ کس حاضر نمیشد به او کار بدهد چه برسد به دختر!
" اما هرکاری باشه من زود یاد میگیرم. اصلا شاید بالاخره توانستم تشکیل خانواده هم بدهم."
از مغازه زد بیرون و سرخوش از اینکه کسی او را نمیشناسد که از سرراهش فرار کند خیابانها را دنبال کارگاهی یا مغازهای که شاگرد بخواهد قدم میزد. آنقدر سرگرم بود که به کسی نگاه هم نمیکرد چه برسد که آشکار یا پنهان از چیزی تعریف کند. هرچه بیشتر قدم زد، نا امیدتر شد. روی یک سکو نشست و سرش را انداخت پایین. چشمهایش به بوتههای گل قاصدکی افتاد که از زیر لایهی ضخیمی از آسفالت بیرون زده بود و بلند و استوار چند گل زرد هم داده بود. هنوز در اعماق ذهنش دنبال جملاتی فلسفی میگشت که صدایی نکره گفت: " پس چشم شور معروف شهر بغلی تو هستی؟ بابا دمت گرم، عجب انتقامی، اونم از راه دور"
درست است که مردم عادی مردچشم شور را نمیشناختند ولی باید بدانید که یک مرد چشم شور براحتی یک مردچشم شور دیگر را تشخیص میدهد و آن کسی که با سر وضعی خراب و لباسهایی کثیف و در کل با یک حالت حال به هم زن مرد چشم شور را خطاب قرار داده بود خودش هم اینکاره بود.
همکاران محترم اول کمی به هم زل زدند و بعد از اینکه از هم صنف بودن مطمئن شدند، شروع کردند به درددل کردن.
مرد قصهی ما گفت:" واقعا خسته شدم. اومدم به این شهر به امید اینکه کاری پیدا کنم، خونه و زندگی برای خودم درست کنم. مثل یک آدم عادی دیگه. اما میترسم. میترسم اونجایی که کار کنم بلایی سر کسی بیاد و اونوقت دوباره وقتی یکی دو بار این اتفاق بیافته باز همهی مردم میفهمن که من چشمام شوره و دوباره همون بلایی رو سرم بیارن که ..."
مرده ژندهپوش یا همان چشم شور شهر بغلی خندهی کریهی زد. کمی شانههای پت و پهنش بالا پایین رفت و وقتی بالاخره دهان بزرگش را بست گفت:" مرد حسابی، تو خودت الان یک شغل درست حسابی داری" بعد دوباره شروع کرد به خندیدن و بعد یکدفعه ساکت شد و ادامه داد:" نترس، تو این شهر چشم شور بودن خودش یکجور شغل حساب میشه. من رو ببین، من خودم الان خونه دارم و ماشین و البته زن هم گرفتم."
مرد چشم شور میخواست دهان باز کند که رفیق ژنده پوشش گفت:" نگاه به این سروضع من نکن. اینطوری منحوستر به نظر میام و مردم فکر میکنن چشم زخمهایم قویتر هستند. ببین کار من اینه که از ملت پول میگرم که بجای اونها چشم زخم بزنم. تازه من تنها نیستم و چند تایی رقیب هم دارم که انگار تو هم به اونها اضافه شدی. اما عیب نداره. چیزی از من کم نمیشه. تازه هرچی قربانی بیشتر باشه حس انتقام جویی بیشتر میشه و نرخ بالاتر میره"
مرد چشم شور همانطور گیج میزد که مرد ژنده پوش ادامه داد:" بله که نرخ داره. حالا بهت میگم. الان مهمون من باش. یکم که استراحت کردی خودم چندتایی مشتری برات میفرستم. فقط از الان باید قول بدی هرجا چشم زخم زدی آدرس قربانی رو باید بدی به من که منشیم برای کارهای بعدی باهاش هماهنگ کنه. قبوله؟" و بعد بدون اینکه منتظر موافقت مرد چشم شور باشد دست او را گرفت و بلندش کرد و به دنبال خودش کشید.
در راه سوالات زیادی از ذهن مرد چشم شور گذشت که البته چون چیزی به زبان نیاورد ما هم نفهمیدیم دربارهی چی فکر میکرد.
بعد از اولین مشتریهایی که از طریق مرد ژندهپوش برای او فرستاده شد و به مدد استعداد بی نظیر مرد چشم شور خیلی سریع اسم و آوازهای در کرد و سرش حسابی شلوغ شد و کار و بارش سکه.
یکروز به خودش آمد که اولین آروزیش برآورده شده بود. خانه و ماشین و پول مهیا بود. مانده بود تشکیل خانواده. اما ته دلش میلرزید. چرا؟ چون اگر از دختری خوشش بیاید و ناخودآگاه در ته دل از او تعریف کند ممکن است دختر بیچاره خاکستر شود. وقتی چند روز تلاش ذهنیاش حاصلی نداشت یکراست رفت سراغ رفیقش.
مرد ژنده پوش وقتی دغدغهی مرد چشم شور سابق و مهندس امروز را شنید شروع کرد به خندیدن. مهندس صبر کرد تا آن منظره ی هولناک و چندش تمام شود و رفیقش دمی آن دندانهای زیبا را روی هم بگذارد.
- نخند دیگه توضیح بده چطوری تونستی این کار رو بکنی؟
- ببین کاری نداره. الان بهت یاد میدم. همه میگردن دنبال کسی که خیلی دوستش داشته باشه درسته؟
- خوب؟؟؟
- خوب ما که چشم شور داریم باید بگردیم دنبال یکی که دوستش نداشته باشیم. خوشگل نباشه که هیچ زشت هم باشه. خوش اخلاق که بماند اصلا عفریته باشه.
- خوب اگر اینطوری باشه چرا باید بخوام خانواده تشکیل بدم؟ تازه همچین کسی رو از کجا پیدا کنم؟
مرد ژنده پوش دوباره مراسم قاه قاه خندیدنش را اجرا کرد و وقتی بزور خودش را نگه داشت گفت:" مرد چشم شور لعنتی. خیلی باحالی. ببین تو راست میگی ولی اونقدرا هم سخت نیست. فقط کافیه مثل مردم عادی باشی. همه این کار رو میکنن. فقط فرقش اینه که ما میدونیم داریم چکار میکنیم و اونا نمیدونن. بزار تا برات بگم. یک روز اوایل کارم یکی اومد سراغم و ازم خواست زنش رو چشم بزنم. من تازه کار بودم. پرسیدم باشه ولی چرا؟ گفت اونقدر زشته که دلم میگیره وقتی نگاهش میکنم. گفتم عه، مگه اول ندیده بودیش؟ گفت اون موقع به چشمم نیومد و عیبهاش رو ندیدم. گفتم چه عیبی؟ گفت لبهاش، اونقدر باریک و زشته که اصلا کاش لب نداشت. باور میکنی ؟ وقتی دختره رو دیدم یک لحظه فکر کردم کتاب قصه باز شده و دختر شاه پریان از اون تو اومده بیرون. اونوقت مردک چسبیده بود به لبهاش. میدونی؟ روشش همینه.
مهندس کمی فکر کرد و گفت:" حالا چطوری زنی رو که ازش بدت میاد راضی کردی با تو ازدواج کنه؟"
مرد ژنده پوش گفت: "من از اون بدم میاد. اونکه از من بدش نمیاد" و بعد شروع کرد مراسم قاه قاه کردن را اجرا کردن.
مهندس با خودش گفت ولی مسئله همینه. من نمیتونم از کسی بدم بیاد. هرکسی بالخره یک چیز خوبی تو صورتش یا سیرتش داره. مهندس همانطور غرق در تفکر در پیاده رو سربه زیر راه میرفت که زنی راهش را سد کرد.
زن با تحکم گفت:" مهندس توعی؟"
مهندس گفت:" بله".
زن با خود شیفتگی آشکاری گفت:" خوبه حالا، چشمهات رو درویش کن الان نزنی ما رو بترکونی. اصلا وقتی با من حرف میزنی به اون ور نگاه کن. ببین یک کار برات دارم. باید شوهرم رو سربه نیست کنی"
- من اهل سربه نیست کردن نیستم.
بعد به صرافت افتاد که آدرس رفیق ژنده پوشش را به او بدهد و خود را خلاص کند که زن با لحنی دستوری گفت:" خوب سربه نیست نکن. کاری کن بره دنبال کارش. حتی از این شهر هم بره. فقط کار باید تمیز باشه.
- حالا چرا میخوای از دست شوهرت خلاص بشی؟
زن شروع کرد به قهقه زدن و مهندس که امروز به اندازه کافی دیده بود احساس کرد الان است که بالا بیاورد و برای پایان دادن به آن منظره هولناک_ زنک طوری میخندید که کل عفریتههای شهر فراری شدند_ گفت:" خرجی نمیده یا خیانت کرده؟"
- اتفاقا چند تا خونه و ماشین زده به نامم
- پس خیانت کرده؟
- اتفاقا مثل کنه چسبیده به من
- پس چی؟
- هیچی بابا. اصلا از اولش هم نباید زنش میشدم. دیدم پولداره خر شدم. الان هم وقتشه از دستش خلاص شم برم پی کارم.
زن آدرس را داد و مرد چشم شور را با مغزی به آشفتگی بازار دست فروشان تنها گذاشت.
مردد روی سکویی کنار خیابان نشست. دوباره چشمش به گیاه قاصدکی افتاد که از زیر آسفالت بیرون زده بود. هنوز تازه میخواست برود سراغ جملات فلسفی و انگیزشی مربوطه که یکی از آن دستفروشان داد زد:
" بینم. زنک تو رو از کجا میشناخت؟"
حالا درست است که مرد چشم شور با حمایت مرد ژنده پوش ره صدساله را یک شبه طی کرده بود ولی آنقدرها هم معروف نبود که کسی اتفاقی او را در خیابان ببیند و بشناسد.
مهندس با خودش فکر کرد اگر بخواهد همینطور همینجا بنشیند و فکر کند آخرش یک چیزی اش میشود. نگاهی به آدرس انداخت و راهی شد. کمی رفت یکدفعه متوجه چیزی شد که باعث شد سرش را بخاراند.
آدرس توی کاغذ آدرس خانهی مرد ژنده پوش بود و لابد آن زن هم زن او بوده است.
مهندس چشم شور سرجایش خشکش زد و همانطور چند دقیقه به کاغذ توی دستش خیره ماند. بعد چون کمرش درد میکرد نشست لبهی جدول کنار خیابان و با دستانی لرزان شمارهی زن را گرفت و با او قرار ملاقات گذاشت. درست روی همان سکویی که اولین بار مرد ژنده پوش را دیده بود. جایی نزدیک منزل او.
مرد چشم شور گفت:"..." چیزی نگفت. همانطور بر و بر زن را نگاه کرد و به لبهای نازکش خیره ماند. زن گفت:" مرد ژنده پوش معروفترین چشم شور این شهره، پس فکر کردی چرا اومدم سراغ تو؟" مهندس چشم شور به زن زل زده بود و برای اولین بار بود که زن به افق خیره شده بود.
- راستش چرا میخوای این کار رو بکنی بزرگترین سوال منه ولی فکر نکنم اگه بخوای بری جلوت رو بگیره.
- میدونم
- پس چی؟ چرا باید چیز دیگهای بخوای. خونه و ماشین و پول که داری. راهت رو بگیر و برو.
مرد چشم شور مطمئن بود که کاری برعلیه شوهر این زن انجام نخواهد داد. اولا اینکه مرد ژنده پوش خودش چشم زن قهاری بود و درافتادن با او مسلماً عواقب وخیمی داشت و از طرفی مرد چشم شور هر چقدر که فکر میکرد بازهم مردژنده پوش تنها رفیق او در این دنیا بود و بنابرین برای اینکه محبت او را جبران کند میبایست زن را از آسیب زدن به او منصرف کند.
البته آگاه کردن مرد ژندهپوش از این موضوع کار درستی نبود. چون شعار مرد ژنده پوش این بود که وقتی پای پول و رقابت وسط باشه به برادرت هم اعتماد نکن و بعید بود که بعد از آن مرد ژندهپوش به او اعتماد کند.
مهندس گفت:" من میتونم کار دیگهای بکنم؟ مثلا ... نمیدونم. چرا نمیتونی همینطور ساده ازش جدا بشی؟"
- معلومه که تو هیچی نمیدونی. یک آدم چشم شوری هستی که هیچوقت با کسی رابطهای نداشتی که این چیزا رو بفهمی
- توضیح بده تا بفهمم. مگه تو اون رو دوست داشتی؟ برای پول زنش شدی دیگه. حالا هم پول رو بردار و برو
- اون باید تاوان بده
- تاوان؟
- تاوان این همه دوست نداشتن من رو.
مرد چشم شور به فکر فرو رفت. خیلی فشار آورد ولی از آنجایی که تجربه ای در رابطه با زبان زن جماعت نداشت چیزی نفهمید
- نمی فهمم.( مهندس چشم شور این را گفت)
- لازم نیست بفهمی( زن مرد ژنده پوش این را گفت)
- اما از کجا مطمئنی که دوست نداره؟
- همین که سالمم. یعنی مرتیکه ته دلش هم از هیچی من خوشش نیومده. اون حتی سعی هم نکرده.
زن این را گفت و بعد گریه کنان راهش را گرفت و رفت.
مرد چشم شور دوباره سرش را پایین انداخت و به گلها خیره شد.
" کلی تلاش کنی و از زیر قیر سیاه و بدبو بزنی بیرون و با بدبختی ریشه بگیری که چی؟ بعد یکی بیاد با یک فوت کارت رو به باد بده؟ واقعا تشکیل خانواده یک همچین چیزیه؟ کلی تلاش کنی که چند نفری که خیلی هم برات مهم هستند ازت متنفر بشن؟
مرد چشم شور بلند شد تا به خانهای که در محل اعیان نشین شهر خریده برود و بقیهی فکرهایش را در وان آبگرم عملی کند که در بین راه چیزی به ذهنش رسید. راهش را کج کرد و رفت تا مرد ژنده پوش را ببیند. وقتی او را دید قبل از اینکه دهان باز کند از او پرسید:" ببینم تو اونقدری پول داری که اگه تا آخر عمر کار نکنی داشته باشی بخوری؟"
- معلومه که دارم برای چی میپرسی؟
- واقعا؟ عجب ... خوشبحالت که اینقدر خوب چشم میزنی... واقعا بهت حسودیم میشه... کاش منم میتونستم مثل تو اینقدر خوب باشم ... و کلی آه و اوه دیگر.
وقتی کارش تمام شد مرد ژنده پوش که چشمانش بزرگتر از دهان کریهش باز مانده بود گفت:" تو الان چکار کردی؟"
- آزادت کردم.
مهندس شماره کارتش را برای زن فرستاد و بعد رفت تا در وان آبگرم خانهاش به قاصدک فکر کند.