وقتی خودم را در آبی عمیق رها میکنم، جهان عقب میرود؛ نه اینکه ناپدید شود، فقط فاصله میگیرد. صداها از شکل میافتند. چیزی در گوشهایم حل میشود، یا شاید در بدنم. نمیدانم این سکوت است یا نوع دیگری از صدا.
اما آب مرا برای همیشه نگه نمیدارد. بالا میآیم، نفس میگیرم و باز دلم میخواهد خودم را از بالا رها کنم تا آن لحظهی برخورد، یا شاید کمی بعد از آن را دوباره تجربه کنم.
لحظهی برخورد، لحظهایست که دیگر به جهان اول تعلق نداری و هنوز به جهان دوم نرسیدهای. پس از آن، وارد جهانِ دیگری میشوی، جایی که آب تو را دربر میگیرد و صدای حبابها آرامآرام با صدای بدنت یکی میشود؛ شبیه غرق شدن در امواجِ موسیقی. موسیقیای سنگین که تمام حفرههای بدن را پر میکند تا میان بدن و صدا، هیچ هوایی باقی نماند.
این همان لحظهی دوم است، وقتی جهان اول را ترک کردهام. حالا دیگر در اتاقم نیستم، در اعماقم.
موسیقی فیلمِ “آبی” کیشلوفسکی را همیشه اینطور گوش دادهام؛ در اتاقی تاریک و با چشمان بسته، شبیه کسی که در عمق آب نفسش را حبس کرده تا فشار را روی پوستش حس کند. اینجا هم جهان آرامآرام عقب میرود و هجوم تصاویر شروع میشود. تصاویری که گاهی در گلویم جمع میشوند، گاهی پشت چشمهایم و گاهی در قفسهی سینهام. در این تاریکی چیزی بیدار میشود که در روشنایی روز خودش را نشان نمیدهد.
چند سال پیش، بخشی از صحنههای فیلمنامهام را نه پشت میز، بلکه در همان تاریکی پیدا کردم؛ وقتی موسیقیِ «آبی» آرامآرام تصاویر را به سطح میآورد.
اگر کسی آن لحظه در اتاق را باز میکرد، فقط مردی را میدید با چشمان بسته، در تاریکی. و اگر میپرسید: «سیاوش، چکار میکنی؟» میگفتم: «دارم کار میکنم.»
نمیدانم این تاریکی است که مرا دگرگون میکند یا موسیقیِ «آبی». شاید چیزی در ترکیب این دو باشد که زمان را به مایعی تبدیل میکند؛ مایعی که آرامآرام در بدنم پخش میشود، با چیزی در من ترکیب میشود و بعد به شکل مه بیرون میآید.
اما این موسیقی زیر نور چه شکلی پیدا میکند؟
ساعت ۹ صبح پیراهن آبیام را میپوشم تا بخشی از من با آسمان همرنگ شود. ساعت مچی با قاب قرمزم را به دست میبندم و به سمت بازار روزِ خرمآباد در مرکز شهر میروم.
وقتی به ابتدای پلههای بازار میرسم، ایرپاد را در گوش راستم میگذارم. به خاطر شیرجه زدنهای زیاد در آب و ساعتهای طولانی گوش دادن به موسیقی در تاریکی، گوش چپم آسیب دیده است.
موسیقیِ «آبی» را پخش میکنم و با قدمهایی بسیار آهسته از پلهها بالا میروم. میخواهم به اندازهی زمان موسیقی، یعنی چهلویک دقیقه، در بازار بچرخم و دنبال نشانههای آبی بگردم.
اولین نشانه، آینههای گرد با قابهای آبیاند. چند قدم از دستفروش دور میشوم، اما بعد برمیگردم تا نگاهی به خودم بیندازم.
در یک گوشم «Song for the Unification of Europe» پخش میشود و در گوش دیگرم صدای شوخی و خندهی دستفروشها. موسیقی انگار میخواهد چیزهایی را به هم وصل کند؛ آدمها، حافظهها، گذشته و حال. اما اندوهی در آن هست که این وحدت را ناتمام نگه میدارد.
برای لحظهای خودم را نگاه میکنم، اما چیز خاصی در چهرهام پیدا نمیکنم.
بعد، درِ فلزیِ دولنگهی کوچکی را میبینم؛ آبیِ قدیمیای که بخش زیادی از رنگش رفته است. کمی صبر میکنم. سرم را میچرخانم تا نشانههای بیشتری پیدا کنم، اما هرچه میبینم اشیای بیجاناند.
دلم میخواهد زنی را ببینم با لباسی آبی و چهرهای که چیزی پشتش پنهان شده باشد. به امید پیدا کردن او، بازار را بالا و پایین میکنم.
زنی را میبینم با چند دندانِ افتاده، مانتویی که به آبی میزند و آرایشی نسبتاً غلیظ. مجذوبِ آن لبخندِ مرموز، چند قدمی با او هممسیر میشوم تا رنگِ مانتویش را در تلاقی با نور بسنجم، اما هرچه جلوتر میروم، رنگِ آبی جایش را به طوسیِ نورانی میدهد.
مسیر عوض میکنم و به بخش دیگری از بازار میروم. مردی با سطلی آبی، به قفسهای مرغ و خروس آب میپاشد. مردی دیگر با چرخدستی از کنارم رد میشود. صدای چرخهایش روی زمین با فلوتِ موسیقی در هم میرود. در میان این دو صدا، یاد وقتی میافتم که روی آب به پشت میخوابم و گوشهایم با موجهای کوچک، گاهی زیر آب میروند و گاهی بیرون میآیند.
زنِ دیگری با کیسهای آبی از کنارم میگذرد. مکث میکنم. وسوسه میشوم دنبالش بروم، اما نگاهش زیادی صریح است؛ انگار هیچ حفرهای برای پنهان کردنِ یک راز ندارد. بیخیالِ کیسهی آبیاش میشوم.
چندبار دور یک مکان میچرخم تا اینکه چشمم به پیرزنی میافتد: چهرهای درهمفرورفته، موهای سفید، کفشهای تخت. چادرش را نه شل در دست گرفته و نه سفت. پیراهنی گلدار از زیر چادرش بیرون زده و چشمانش… رنگ چشمانش هم آبی نیست.
سایهبهسایهی پیرزن راه میافتم. چادرش در هوا تاب میخورد و من با هر قدم در جستوجوی لکهای آبی میان گلهای پیراهنش قدم برمیدارم. اما کمی بعد، پشیمان میشوم و میایستم.
مسیر آمده را برمیگردم. چشمم به گونیهای آبی میافتد. ماهیفروش به جای سقف جلوی مغازهاش کشیده است. نور تند آفتاب از گونیها عبور میکند و روی ماهیهایی میافتد که منظم روی طبقی فلزی چیده شدهاند. حس میکنم رنگشان آبیست. اینبار دیگر دنبالِ کسی نمیروم؛ به تماشای آبیِ مردهی ماهیها بسنده میکنم. از بدنشان قطرههای آب میچکد و بوی تندشان آزار دهنده است.
همانجا صبر میکنم تا صدای ارگِ کلیسا تصویری را به سطح بیاورد. مردم در رفتوآمدند؛ انگار برای تشییع ماهیها آمدهاند. و من، با طعم زردچوبه در دهانم، آرامآرام در جمعیتِ این مراسم حل میشوم.
وقتی به پسری سبزیفروش میرسم، ایرپادم را از گوشم بیرون میآورم و برای مادرم مقداری سبزی معطر میخرم. اگر مادرم امروز اینجا بود، شاید همان پیراهن آبی چند روز پیشش را میپوشید.
پسر، سبزیها را در کیسهای آبی میگذارد. آنها را میگیرم و ایرپادم را دوباره در گوش راستم میگذارم.
چند قدم جلوتر زنی دیگر را میبینم که کیسهای آبی بدست دارد. میخواهم دنبالِ تکههای آبی بگردم که بر دستهایی در بازار شناورند. درست همان لحظه موسیقی تمام میشود.
کاش دوباره «Ellipsis» را پخش کنم. اما قرارم را با خودم بههم نمیزنم.
در روشناییِ روزِ ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵، روی تخت دراز میکشم و چشمانم را میبندم. لحظهای بعد خودم را میبینم؛ در طبیعتی که برایم یادآور عصر دایناسورهاست. هیچ لباسی به تن ندارم. با پاهای برهنه چند قدم عقب میروم، مکثی طولانی میکنم و بعد با سرعت به لبهی صخره میدوم. از ارتفاعی بلند در آب فرو میروم.
سنگین.
عمیق.
همانجا، در آن سکوتِ پُرِ فشار، نوری آبی از اعماق میجوشد و صدای فلوت، مثل رگی باریک از نور، آب را میشکافد.
امروز چهلودو ساله شدم. سنی شبیه به همین لحظهی زیر آب؛ مرزی میانِ آنچه بودهام و آنچه خواهم بود. نه دیگر آنقدر جوان که برای نفس کشیدن به سطح آب دستوپا بزنم، و نه آنقدر پیر که از غرق شدن بترسم.
فعلاً میخواهم در این نقطهی ساکنِ زیر آب بمانم؛ در این نور آبی، میان نتهای پریزنر.
بهار ۱۴۰۵
سیاوش نجفپور