اون بود ولی خودش نبود...

بهم گفت مگه میشه آدما عاشق بشن؟ این حرفا چرته مگه آدما نمیان که برن؟ مگه نافرجام نیس؟

از اولم معلوم بود موندنی نیس زیاد کتاب میخوند، کله‌اش پر شده بود از همین جملات قصار ؛

نمیدونستم چی باید بگم، آخه وقتی اینارو میگفت چی میتونستم بگم؟ باش موافقت کردم

مسئله‌ اینجاس که ما تو زندگیامون خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو کنیم از آدمای اطرافمون تاثیر میگیریم، درسته سعی میکنیم به روی خودمون نیاریما ولی وقتی طرف میره تازه میفهمیم چقدر شبیهش شدیم

بش گفتم تالا شده دلت تنگ بشه؟ گفت آره یه جوجه رنگی داشتم ۱۰ سالگیم مرد اون موقع ها خیلی دلتنگش میشدم

میدونستم میخواد خودشو بی خیال و عادی نشون بده واسه ی من همون مکث اول جواب دادنش درباره دلتنگی کافی بود تا بفهمم با خودش چند چنده

واسه جواب دادن به سوالای من مقاومت میکرد اما نمیفهمید که دارم میفهممش... خودش نبود، اما من عادت دارم نمیدونم چرا آدما جلوی من خودشون نیستن! جلوی من یا چی؟ واسه همه؟ پس کِی خودشونن؟

بلند شد بره. گفت دیرم شده گفتم طوری نیس وایسا میرسونمت

توی این مدت نفهمیدم که چقدر فکرم درگیر بود اون حرف میزد من بش گوش نداده بودم حواسم پرت حرف زدنش شده بود. حواسم پرت فکر و خیال شده بود، فقط میپرسیدم و ناخودآگاه جواب میدادم.

من اصلا اونجا نبودم، اون بود ولی خودش نبود ... .