بدون تو... من حتی خودم را هم، تو میبینم

شاید سالها بعد یک عصر جمعه تو هم آمده باشی
شاید سالها بعد تو هم به یکی از قرار هایمان بیایی
کسی چه میداند شاید بارها آمده باشی و من فقط یک ثانیه زودتر رفته ام
اینباریک ثانیه بیشتر صبر می کنم تا اگر آمدی من نرفته باشم
اینبار وقتی به قرار بیایی
شاید اصلا حرفی نزنیم جز با نگاه
شاید حرفهایمان را بهتر بشنویم
شاید باران ببارد اما چتر نداشته باشیم
شاید آفتاب باشد عینک نداشته باشیم
شاید هم سرد باشد و لباس گرم نداشته باشیم...
شاید سالها بعد همه چیز تغییر کرده باشد
شاید دیگر ادم های سابق نباشیم، تغییر کرده ایم
چه افسوس! خبر بد آنکه زندگی تغییرمان داده است
یادت هست؟ ما همان هایی بودیم که برای هم تغییر نمیکردیم
شاید اینبار دست هایت را نگیرم، شاید اصلا حتی همدیگر را نبینیم اما میدانم تو هم آمده ای...
راست میگویند آدم ها تمام نمیشوند
برای من که تو هربار اینجایی
من صدایت را در حنجره تک تک مردم این شهر میشنوم، هرروز
من چشمهایت را وقتی که سرم را بالا میبرم در چهره همه میبینم، هربار
من دستهایت را با لمس برگ گل ها حس میکنم، هر لحظه
من تو را هرروز، همه جا، همه ساعت، میبینم
من حتی صبح ها وقتی از خواب بیدار میشوم در آینه تورا میبینم، صبحت بخیرعزیزم!
بدون تو، من حتی خودم را هم تو میبینم

https://soundcloud.com/siavash-memar-508617781/vauska-vig-mihaly