برای ما این زمان بود که سوخت!

اینجا تردد روزمره مردم جریان دارد، همه چیز عادی است، ماشین ها مثل همیشه پشت چراغ قرمز می ایستند و با سبز شدن آن پس از بوق زدن های فراوان حرکت میکنند، مردم در همان ازدحام همیشگی حرکت میکنند. اینجا عبور و مرور مثل همیشه زیاد است، خرید و فروش و دوندگی های مردمی که در پی کسب روزی به نظر می رسند با همان شدت همیشگی اش قابل مشاهده است. اما تنها چیزی که دیده نمیشود ساختمانی است که امروزه دل به خاک سپرده...

اینجا ساعت 7 صبح آخرین روز دی ماه 95 است. چهارراه استانبول مانند همیشه بیدار میشود، همه چیز عادی است، صدای بوق خودروها پس از سبز شدن چراغ و دوندگی ها و جنب و جوشی که هنوز به اوج خود نرسیده است. همه در حال تردد برای آغاز یک روز زمستانی دیگر هستند. اما امروز قرار نیس عادی باشد. در ضلع شمال شرقی چهارراه یکی از مهمترین مراکز تولید و فروش پوشاک ایران قرار دارد. ساختمانی که اولین آسمانخراش پایتخت و اولین بنای مدرن خاورمیانه به حساب می آید. این ساختمان نماد ایرانی مدرنی است. اگرچه پلاسکو نماد شهر تهران نیست اما ویژگی های خاصش باعث شده مردم آنرا مانند نمادی از شهر تلقی کنند. اینجا مقصد خرید و فروش های بسیاری در شهر است. ساختمانی که نمای مدرن آن در آسمان آبی تهران قدیم، جایی میان مرکز شهر و کوه های البرز قد برافراشته است.

ساعت 8 صبح است. در یکی از واحدها جرقه ای موجب ایجاد آتشسوزی سقف و پارچه ها میشود، دو نفر از کارکنان سعی در خاموش کردن آن دارند، اما شعله ها قوی تر از تلاش کارکنان هستند، آن ها میدانند قرار است سر به آسمان بکشند. با آتش نشانی تماس گرفته می شود، داستانی تکراری که سالهاست پلاسکو با آن دست و پنچه نرم می کند. مثل همیشه آتش نشانی در محل حاضر میشود، تلاش برای یافتن شعله ها صورت میگیرد حریق در طبقه دهم شروع میشود ماموران اما در حال اتصال شلنگ ها به یکدیگر تا رسیدن به طبقه دهم هستند، واحدهای دیگر از میان تجمع خیابان بالاخره کم و بیش اضافه می شوند، دود غلیظی مانع دید شده است. چندین مغازه در حال سوختن در آتش هستند. برای پلاسکو مغازه هایش در حال سوختن هستند برای ما اما این زمان است که دارد میسوزد. حریق صبر نمیکند به طبقات 11 و 12 میرسد گویی آنجا شرایط بهتری نیز برای جا خشک کردن دارد. بیرون ساختمان اما غوغایی شده است، هیچ چیز عادی به نظر نمیرسد، ترافیک سنگین است، مردم نگران هستند اما نمیدانند چه کنند، عده ی زیادی هنوز باورشان نمیشود و دلشان میخواهد این هم شوخی باشد، وای! من را نگاه کنید اکنون اینجا هستم... اینبار فقط بوق خودروها برای سبز شدن چراغ شنیده نمیشود از هر طرف صدای آژیر به گوش میرسد اما هیچ چراغی از خودرو های امداد نیست، جمعیت زیادی جمع شده است، انگار الان تمام مردم دنیا اینجا هستند! داخل ساختمان اما دمای زیاد از زمستان، جهنمی تابستانی ساخته است. ساعت نزدیک 10:50 است. قسمت هایی از طبقه دهم ریزش میکند، در پی آن دیگر طبقات نیز توان ایستادگی ندارند، اعلام تخلیه فوری صادر میشود. طبقات یکی پس از دیگری فرو میریزند، پس از سه ساعت و نیم ایستادگی برج 42 متری پایتخت به خاک مینشیند. زانوهای پلاسکو تنهای زانو هایی نبود که در این ساعت خم شد...
نه فقط تصویری از کانادا درای در ذهن مردم، نه فقط نمادی از تهران مدرن، اینجا همه چیز فروریخت... حوض های آب و فواره ها و خاطرات عید و لباس فروشی ها و ... تنها چیزهایی نبودند که به خاک رفتند، پلاسکو نه فقط روح خود بلکه روح انسان های زیادی را با خود به خاک کشید. پلاسکو همه چیز را با خود بلعید، برای ما اما نه فقط یادی از خود و آتش نشانانی که باور به موفقیت داشتند، بلکه سوالات بی پاسخ دیگری باقی است که میان سوالات همیشگیمان یادگار ماند، یادگاری که پس از دوسال از گذشت آن دارد تبدیل به خاطره ای مانند فواره های پلاسکو میشود.
اینجا صبح آخرین روز دی ماه 96 است.
...همه چیز عادی است، اما تنها چیزی که دیده نمیشود ساختمانی است که امروزه دل به خاک سپرده. به جای آن دیواری سیمانی تصاویری به یادگار از شجاعت های آتش نشانان دیده میشود. قهرمانانی که تا آخرین نفس در حال جبران اشتباهات زیادی از دیگران بودند. قهرمانانی که جانشان در مسیر تصمیماتی غلط و نه چندان صحیح گرفته شد. قهرمانانی که در دل مردم از آنان به عنوان شهدای پلاسکو یاد میشود.
امروز اما تصور وجود برجی 42 متری که حتی پس از یک هفته در حال سوختن بود کمی غیر قابل باور به نظر میرسد. شبیه خواب میماند، پلاسکو خیلی چیزها را با خود برد. نمیتوان تصور کرد که دوسال پیش اینجا غوغایی به پا بود و از هر سو صدای فریادی به گوش میرسید.
در خبرگزاری ها و روزنامه ها امروز سوالاتی دیده شد که دوسال از آن ها میگذرد، سوالاتی که همه ی آن ها با چرا؟ شروع میشدند. و چراهایی که پاسخ محکمی برای آن ها آورده نشده است.
پلاسکو با همه ی عمق گفته ها و نگفته های فاجعه بارش، هر لحظه با اسمی دیگر در کمین شهرهای ما است. جدا از آن که این اتفاق از چندین وجه ( که در همه ی آن ها مقصرین بیشماری وجود دارد) قابل بررسی است، اما تنها حاصله اش پس از پلاسکو فقط بررسی های بدون جوابش بود. گزارشات بیشماری که توسط نهادهای مختلفی ارائه شد و سودی جز برای تیم تهیه ی گزارشاتش نداشت. پلاسکو در تمامی خیابان ها و چهارراه های بافت فرسوده ی شهرهای ما نهفته است، و گویی آتشی زیر خاکستر در حال سوختن است. پلاسکو در میان فرهنگ سلفی بگیر این روزهای همه ی ما نهفته است، پلاسکو در میان تمامی کاستی های حقوقی ما نهفته است، پلاسکو در میان تمام کسانی که باید در جایی باشند که نیستند و جایی نباشند که هستند نهفته است، و شهری که هرروز از ترس زمین لرزه از خواب بر میخیزد با یاد پلاسکو به خواب می رود.
واقعه ای که اکنون دیگر نمادی از ایران مدرن نیست بلکه نمادی از تصمیم گیری های درست و غلط حقوقی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، مهندسی، دانشگاهی ایران شده است. نهادهایی که هیچ یک درست عمل نمیکنند. برای ما زمان های بسیاری برای جلوگیری از این حادثه سوخت همانطور که زمان های زیادی در حال سوختن تا فاجعه ی بعدی است.
ساعات پایانی آخرین روز دی ماه 96 است، خیابان آرام به نظر می رسد، اینجا همه چیز در خاک دفن شد...

(تشریح وقوع حادثه درون متن برگرفته از گزارش ملی حادثه پلاسکو منتشر شده در فروردین 1396 است)