من هنوز فرشته‎ی بچگیمو یادمه...

یادم میاد کوچک که بودم شبهای قدر که میشد میگفتن امشب فرشته ها میان زمین حرفاتو میبرن پیش خدا خواب نمونی. اونموقع ها جدا از مسائل اعتقادی چون همه میگفتن باور داشتیم که اگه بیدار بمونیم فرشته ها میان زمین. حتی یادمه یه شب اینقدر باورش داشتم که ترسیدم زیاد بیدار بمونم و یهو یه فرشته ببینم. طبعا اولین دیدار برای هرکسی سخته اگه طرفت فرشته هم باشه که دیگه بدتر.

جدا از فرشته ها و شب قدر امشب بازم یادش افتادم که بچگی با وجود همه ی سوالاتی که از حرفای همه برات پیش میاد اما آخرش به حرفای همه ایمان داری. به حرفایی که بهت میزنن اعتماد داری. آدما را باور میکنی. حتی اگه حرفی که بهت میزنن نیاز به یه اعتقاد قلبی زیادی داشته باشه یا حتی شبیه قصه ها باشه اما انقدر باورش میکنی که میتونی حتی تا صبح براش بیدار بمونی.

من هنوز فرشته ی بچگیمو یادمه... اما امروز همون آدمایی که بچگیم باورشون داشتم اگه بگن شبه یا روزه قبل از اینکه حرفشونو باور کنم باید یه نگاه به آسمون بندازم...