همیشه دوست داشتم...

من میخواستم از اون آدم های ساده باشم که فقط به یک هدف تمرکز میکنند، خیلی جدی به خاطرش پیش میرن، برنامه ریزی دارن، همش در حال مطالعه اند و این حرف ها...
چقدر دیدن تلاش های اینطوری لذت بخش است
چقدر صبر در هدف زیباست
همیشه دوست داشتم آنقدر معمولی باشم که هیچ‌جنجالی نباشه اما بیشتر اوقات حرفام بقیه رو ناراحت میکرد
همیشه دوست داشتم صبح زود بیدار بشم و روی هدفم تمرکز کنم، اما خب وقتی مجبور نباشم چرا باید صبح زود بیدار می شدم؟!
دوست داشتم همیشه پرانرژی از اول تا آخر بدون وقفه بجنگم اما هروقت خوابم میگرفت چرت میزدم و بلکه هم چند ساعتی میخوابیدم
همیشه دوست داشتم هرروز صبح برم پیاده روی و فقط آهنگای فرانسوی گوش بدم اما واسم فرقی نداشت از آهنگای 6 و 8 بگیر تا رپ و پاپ گوش میدادم
همیشه دوست داشتم برم استخر و بعدش بشینم یه گوشه آب پرتغالمو بخورم اما هیچوقت حاضر نشدم مداوم استخر برم
من همیشه دوست داشتم تا آخرسال دفترام مرتب باشه و با چنتا خودکار بنویسم ولی این فقط تا یک هفته بعد مدرسه بود
همیشه دوس داشتم شبا تا صبح رو یه پروژه خفن کار کنم و بعد از چند شب از دیدن نتیجه ی فوق العاده‌اش بالا پایین بپرم، زحمت بکشم، امیدوار باشم و نتیجشم بگیرم، اما خب من هرشب نهایت تا ساعت ۱۱ بازدهی مفید داشتم
همیشه دوست داشتم اروم باشم ریلکس تصمیم بگیرم و جدی و محکم روی یک خط راه برم اما بیشتر اوقات بین چندین راه مردد میمونم و این کلافم میکنه
همیشه دوست داشتم شعر بخونم و حافظ و مولانا حفظ باشم و آروم و شمرده حرف بزنم اما خب اصلا مگه میشه بدون استرس و آروم صحبت کرد؟
همیشه دوست داشتم ادمای ثابت زندگیمو بیشتر کنم اما خب اونایی که بودن خودشون میومدن و خودشونم میرفتن
همیشه دوست داشتم قاطع باشم و علایقم مشخص باشه و یک کلام بدونم چی میخوام ولی خب تا صدجا راجع به چیزی نپرسم و اطلاعات نگیرم سمتش نمیرم و این هم کلافم میکنه
همیشه دوست داشتم همه ازم راضی باشن، باهام بخندن، ناراحت نباشن، اما راضی نگه داشتن همه فقط باعث ناراحتی خودم می شد.
همیشه دوست داشتم دیگه تردید نکنم اما من دقیقا برعکس بودم حتی به اینکه واقعا شب باشه هم تردید داشتم
همیشه دوست داشتم اعتماد نکنم اما مگه از دروغای شیرین بعضی آدما میشد دل کند؟
همیشه دوست داشتم همه چیز رو نظم و اصول پیش بره و جای خودش باشه اما خب بیشتر اوقات به نظرم جای هر چیزی دم دست ترین نقطه بود
همیشه دوست داشتم زندگی کردن بلد باشم و مث آدمای کاربلد بدونم دارم چیکار میکنم اما من برعکس همیشه محو خود زندگی بودم و سر تا تهش برام سوال بود
همیشه دوست داشتم آروم باشم و بیخیال و به هیچ چیز فکر نکنم، اما از گردش کرات منظومه شمسی گرفته تا نوع زندگی دسته جمعی مورچه ها ذهنمو مشغول میکرد
همیشه دوست داشتم همه ی کارهارو دوست نداشتم اما آخه مگه میشد ژست راننده اتوبوس وقتی داره دکمه باز شدن درو میزنه، یا سبزی فروش وقتی داره کیسه هارو میزاره رو ترازو حساب کنه، یا راننده تاکسی که یه دست به فرمون یه دست به پول شمردن برام جذاب تر از شغل دکتر و مهندس و مدیر نباشه
ما آدما همیشه چیزهاییو دوست داریم که نیستیم اما نمیدونیم چقدر چیزهایی که هستیم دوست داشتنی ان
یه توپ بیلیارد از جایی که تو وایسادی نگاش میکنی موقعیت خوبی نداره اما وقتی دور میز میچرخی میبینی اون توپ دقیقا روبه روی پاکت بوده
زندگی از دید هرکسی زیبایی خودشو داره
من همیشه دوست داشتم خودمو دوست داشتم اما همیشه ...