چهار اصل در پایان یک مسیر چهل ساله

حتماً در بین انبوه کتابها و پیجهای توسعه فردی و راه و رسم زندگی، اصول زیادی برای یادگیری و توجه وجود داره. اما نکتهای هست که کمتر بهش توجه میشه : هرکسی زندگی خودش رو میکنه و بسته به راهی که میره، اندوخته و آموخته و اصولی که به دست میاره هم متفاوته. محل زندگی، حرفه و تحصیلات، خانواده و اعتقادات، احتمالات و اتفاقات و … اینها همگی در مسیری که میریم و انتخابهایی که میکنیم اثر گذارند. پس همهی ما احتمالاً بر حسبِ راهی که اومدیم، میتونیم نسخهی خودمون رو از اصول زندگی بنویسیم. به همین دلیل بیشترِ این درسهای توسعه فردی برای ما نیستند! یا حداقل میشه گفت در همه جا و همهی زمانها کار نمیکنند. در عین حال، اصولی هم باید باشند که در بیشترِ شرایط و برای اکثرِ آدمها درست بوده و کار میکنند. چهار مورد از همین اصول جهان شمول، زمان شمول و مردم شمول، بهانهی این چند خط نوشته است.
از پله نوروزخانِ بازارِ تهران تا آکسفورد استریتِ لندن، از معلمی تا کارآفرینی، از محیطهای دانشگاهی داخلی و خارجی تا مدیریت کسب و کارهای آنلاین و دمخور بودن با اشخاصی که با معیارهای امروزی بسیار موفق و حتی سلبریتی محسوب میشوند. من این شانس رو داشتهام که تا قبلِ چهلسالگی، تجربیات متنوعی رو در زندگیِ شخصی و حرفهای از سر بگذرونم. اگر شما هم مثل من یک دهه شصتی باشید، به خودی خود تا قبل از چهل سالگی، ماجراها از سر گذرونده و چیزها دیدهاید. خوب یا بد، نسل ما در معرضِ آزمون و خطاهای پرشماری قرار گرفت. آنچه خواهید خوند چهار اصلی است که من در مرز چهل سالگی و از پس این مسیر پر ماجرا، به عنوانِ قواعدِ تعیینکنندهی زندگی دستگیرم شده (فهمیدهام یا فهمانده شدهام). توجه داشته باشید که ”من“ یعنی همهی راهی که تا چهلسالگی آمدهام. من یعنی انتخابهام، جاهایی که زندگی کردهام، تحصیلاتم، شغلها و مسئولیتهایی که داشتهام، کتابهایی که خوندهام، سفرهایی که رفتهام، کسانی که با آنها معاشرت داشتهام، موفقیتها و شکستهام و البته اشتباهاتی که داشتهام. شما هم احتمالاً ”منِ“ خود و اصولِ به دستآمدهی خود را دارید.
۱. این که ”چه میکنید“ مهمتر است از این که ”کجا هستید“.
”کجا برم؟“ احتمالاً تاریخیترین سوالِ بشر باشه. از حدود دویستهزار سال پیش که اجدادِ ما در آفریقا کک به تُنبونشون افتاد که ”اینجا دیگه فایده نداره!“ تا همین روزها که پیر و جوون در حال کلنجار هستند : شهرستانِ کوچیکِ خوش آب و هوای خودمون بهتره یا فرصتهای جذاب پایتخت، اروپا آیندهدارتره یا آمریکا، دوری استرالیا رو بهتر میشه تحمل کرد یا سرمای کانادا رو؟ فقط هم مربوط به جای زندگی نیست. در محیطِ کار هم داستان همینه. سالها تجربهی مدیریت تیمهای مختلف به من نشون داده حتی وفادارترینِ همتیمیهاتون، در همون ساعاتی که با لبخند در کنار شما کار میکنند، یک تَبِ همیشه باز در مرورگرشان دارند که آخرین آگهیهای شغلی رو هر روز چک میکنند. شاید جایی بهتر، فرصتی بزرگتر. حتی اگر همین الان هم ناراضی نباشیم، احتمالاً یک فرصتِ جذابتر و یک جای بهتر باید اون بیرون باشه که ما داریم از دستش میدیم. این هم الزاماً چیز بدی نیست. بسیاری از دستاوردهای بشر از همین جابجاییها به دست اومده. سعدی هم که از پیشکسوتان تحمل و مداراست تایید میکنه : ”نتوان مُرد به سختی که من اینجا زادم!“. با فهمی که من به دست آوردم، جایی که زندگی یا کار میکنید قطعاً موثر است اما تعیینکننده نیست. بین این دو باید فرق گذاشت. هزینههای زیاد و ریسکهای بزرگ رو باید برای اصولِ تعیینکننده متحمل شد، نه عوامل موثر. وقتی در معرضِ فرصتِ جابجایی یا وسوسهاش قرار میگیرد، اول باید به این سوال جواب بدین : ”اونجا قراره چکار کنم؟!“ .
حالِ خوب و دلِ خوش، حاصلِ معنای زندگی است. لازم هم نیست زیاد فلسفی ببینیم. زندگی، همین یک روزی است که از صبح تا شب میگذرونید. اگر کارهایی که میکنید برای خودتون معنایی داره و اون معنا پیشبرندهی لحظاتِ سخت یا ملالِ اون یک روز است، شما در جای درست هستید. در واقع، ”آنچه میکنید“، در نهایت این شانس را دارد که به یک رضایتِ درونی ختم شود نه ”آنجایی که هستید“. هر نقطه (لحظه) از زندگی مختصاتی از لذت و معنی (x,y) داره. لحظاتی که دُز لذت در آنها بیشتر است، طبیعتاً نمیتوانند دوام زیادی داشته باشند و اگر نتوانید سطح لذتها را افزایش دهید منجر به ملال خواهند شد. بلعکس، لحظاتی که معنی بیشتری دارند، معمولاً دوپامینِ کوتاه مدتی عایدتان نمیکنند، اما باعثِ رضایتمندیِ بلندمدت خواهند شد. پس در تعادل بین این دو متغیر (لذت و معنی)، تصمیمات تعیینکنندهی زندگی باید با تمرکز بیشتر بر معنایِ ماندگار باشد تا لذتِ زودگذر. از دل چنین تصمیماتی است که رضایتمندیِ پایدار عایدتان خواهد شد.
در فضای شغلی هم همین قاعده کار میکند. احساسی که به حرفهی روزمرهتون دارید، در نهایت تعیینکنندهی میزان رضایتِ قلبیتان خواهدبود، نه حقوقی که سر برج میگیرد یا دخلی که آخر شب جمع میکنید. ترجیح میدین در یک تیمِ اسم و رسم دار، کل فصل را روی نیمکت بنشینید و حقوق بالایی بگیرید و فقط در عکسهای یادگاریش حضور داشته باشید، یا در یک تیم متوسط و حتی ضعیف، بازیکن ثابت و تعیینکنندهای باشید. البته که متعادل بودن شرط عقلانیت است. انتخابها هم معمولا به این روشنی و سرراستی نیستند. مهم اینه در جایی از این طیف قرار بگیرید که سوختِ لازم برای رضایتمندانه ادامه دادن - که همان ”معنی“ است - تامین شود. جایی که این معنی نباشد، حداکثر منجر به رفاه خواهد شد، نه رضایت و آرامش.
فراموش نکنید هر جایی برای زندگی و کار انتخاب کنید، در پایانِ یک روز، شما در ”تنهایی“ به خواب خواهید رفت و بهرهی شما از آن یک واحد زندگی (صبح تا شب) همان حسِ رقیقی است که چند لحظه قبل از به خواب رفتن در سنگینی پلکهایتان احساسش میکنید. خوب یا بدش را خودتان بهتر میدانید.
۲. این که ”چه کسانی را دارید“ مهمتر است از این که ”چه چیزهایی دارید“.
همهی دستاوردهای دنیا را یکجا هم داشته باشی، حتماً باید کسی باشد که از این دستاوردها و داشتهها با او صحبت کنی. بنا بر تکامل، انسانها بیشتر از مال و مقام، به حمایت و پشتگرمی نیاز دارند. نه یک ماشینِ گرانقیمت میتواند جایگزین یک دوستِ خوب شود و نه یک خانهی بزرگ جایگزین یگ خانواده کوچکِ همدل. روابط و آدمها، سرمایههای اصلی زندگی ما هستند. داراییهایی که با گذر زمان ارزششون بیشتر شده و از هیچ تورم و رکودی جا نمیمانند. در فضای کار هم این اصل کاملاً صادق است. فرقی نمیکنه کجای دنیا و در چه رشتهای مشغول به کار هستید، این روابط و آدمها هستند که باعث پیشرفت شما میشوند (خیالتون راحت! پیشرفت رو هر چه تعریف کنید در این معادله کار میکنه). اگر بخواهید چیزی یاد بگیرید، مفیدترین و موثرترینش رو از آدمها یاد میگیرد، اگر بخواهید انگیزهای بگیرید، آدمها بهترین منابع الهام هستند. اگر به کمکی نیاز داشته باشید باز هم آدمهایی که در شبکه روابطتون دارید تعیینکننده هستند و … پس برای یک رضایتمندیِ بلند مدت، چندان روی چیزهایی که دارید حساب نکنید (مثل دارایی، مهارت، سواد، هوش و … )، اما تا میتوانید روی کسانی که دارید، روی آدمها و روابطِ درست سرمایهگذاری کنید. اعضای خانواده، شریک زندگی، پارتنر، دوست و همکار میتوانند شما را به ثروتمندانِ واقعی تبدیلکنند (اینجا هم ثروت را هر چه تعریف کنید در این معادله کار میکند).
یک نکتهی ظریف و بسیار مهم رو به یاد داشته باشید : بر خلاف بسیاری از داراییها، وقتی صحبت از روابط و آدمهاست، مهم کیفیت است! در ارتباط بودن با آدمهای زیاد، در اکثر موارد فقط اتلافِ عمر و انرژی است. روابط را نمیشود هم زمان در سطح و هم در عمق پیشبرد. اگر صحبت از ارزش آدمها به جای داراییهاست، منظور خانوادهای است که بدون جایگزین است، دوست واقعی است که یکی هم کافی است و همکاران معتمدی که به معنای واقعی میتوانید روی آنها حساب کنید.
۳. این که ”چه چیزهایی رو نمیخواهید (نیاز ندارید)“ مهمتر است از ”چیزهایی که میخواهید (نیاز دارید)“.
این اصل از مواردی است که شاید به طور کامل دست خودمان نباشد. اندازهای از آن ذاتی و تربیتی است که ما خیلی در آن نقشی نداریم. اما به صورتِ اکتسابی هم میشود تا حدی آن را تعدیل و تقویت کرد. به این سوالات کمی فکر کنید: برای یک حال خوب، برای رضایتمندیِ پایدار از زندگی، چقدر نیاز دارید یک ماشین گرانقیمت داشته باشید؟ چقدر به توجه و تحسین اطرافیانتان نیاز دارید؟ چقدر به یک بدن بی نقص و بینی خوش فرم نیاز دارید؟ چقدر یک موقعیت شغلی خاص را میخواهید؟ چقدر نیازمند تایید دیگران هستید؟ چقدر نیازدارید به چیزی وانمود کنید که نیستید؟ سوالاتی از این دست جواب صفر یا صد ندارند. همهی ما حدی از این نیازمندیها و بینیازیها را به عنوان شخصیتمان زندگی میکنیم. نکته اینجاست که روی این محور، هر چه به سمت بینیازی بروید، شانس بیشتری برای رضایتمندیِ واقعی از زندگی دارید. رنج زاییده نیاز است، همانطور که دلخوری نتیجه توقع و دلشکستگی نتیجه خواستن.
این اصل هم یک نکته مهم دارد : ”نیاز“ با ”علاقه“ یکی نیست. شما میتوانید به جهانگردی با کشتیِ کروز، ساعت رولکس، داشتن جمعی از بهترین دوستان، تایید دیگران و تحسین همکاران و حتی تبدیل شدن به یک سلبریتی، بسیار علاقمند باشید. اما در عین حال نیازمند اینها نباشید! برای علاقمندیهای انسان هیچ سقفی وجود ندارد، اما نیازمندیها را اگر محدود نکنیم، رنجِ نامحدود نصیبمان میشود. فراموش نکنید الگوریتم شبکههای اجتماعی برای تحریکِ شما به مصرفِ بیشتر طراحی شدهاند. موتور محرکِ مصرفگرایی، احساسِ نیاز است. پس شما باید هر روز احساسِ ناکافی بودن کنید تا نیاز به خواستن و داشتنِ چیزی در شما تقویت شود. طبیعتاً انسان امروز با وجود امکانات و رفاه بیشتر، نیازمندتر از نسلهای قبل زندگی میکند. منطقاً در چنین شرایطی، نیاز نداشتن مسیر کم هزینهتری است تا تلاش برای برآورده کردن این نیازها.
۴. ”چیزی که خودت میدونی هستی“ بسیار مهمتر است از ”چیزی که دیگران فکر میکنند هستی“!
آقای ف آدم موفق و با کیفیتی است. موقعیتِ کاریِ خوب، تحصیلاتِ معتبر، زندگیِ در رفاه ، خانوادهای خوشحال ، تنی سلامت و ذهنی سالم. البته وقتی پیج اینستاگرامش را ببنید اینطور به نظر میآید. آقای ف را سالهاست میشناسم، از ابتدای جوانی تا امروز. با وجود همهی داشتههایش که احتمالاً باید به رضایتمندیِ از زندگی ختم میشد، اعتماد به نفسِ پایینی دارد. برای گرفتن هر تصمیمی مردد است، همیشه نگرانِ از دست دادن هرآنچه دارد. بسیار حساس نسبت به قضاوتِ دیگران دربارهی خودش و دستاوردهایش. به همین دلیل، انگار تک تکِ قطعاتِ پازلِ زندگیاش را جوری کنار هم میگذارد که هیچ نشانهی ضعفی به بیرون درز نکند. او با این اضطراب دائمی روزگار میگذراند. رازداری و محافظت از چنین خطوط قرمزی فرسودهاش کرده. بر خلافِ اکثریتی که او را توانمند و سعادتمند میبینند، خود همهی تاب و توان را حرامِ سرپا نگهداشتن این ماکتِ مقوایی از زندگیاش کرده. یک شهرک سینماییِ کامل که هر دری را باز کنی، پشت آن چیزی جز بیابانِ برهوت نیست. آنچه آقای ف را فرسوده کرده مواجههی هر روزه با آن چیزی است که خودش میداند هست! اما تلاشی که قاعدتاً باید صرف کیفیتِ خودش میشد تا در این مواجهه، احساس رضایت و آرامشی بکند، خرجِ ساختنِ تصویری موهوم از آنچه دیگران فکر میکنند هست شده است. سری بچرخانید در اطراف خود امثال آقای ف فراوان میبینید.
ما همهی عمر را با خود زندگی میکنیم، با چیزی که از خود میدانیم و باوری که به خود داریم. منطقی است با این خود (هر چه هست و هر چه میشود از آن ساخت) کنار بیاییم. لااقل، جانی هم کنده باشیم در این وانفسا، برای خودمان باشد نه تصورِ دیگران!