ویرگول
ورودثبت نام
سیاوش رهبر
سیاوش رهبرمی‌نویسم و می‌خونم، شما هم بنویسید و بخونید
سیاوش رهبر
سیاوش رهبر
خواندن ۱ دقیقه·۶ سال پیش

شب آخر

نه مهر 94، شب آخر، گوشیمو خاموش کردم، سر از پارک دم خونه عمه در آوردم. خیلی شلوغ نبود، یه گوشه ای پیدا کردم و نشستم، نشستم و شروع کردم، با خودم، خود قبلیم خداحافظی کردم.

بهش گفتم ببخش که ازت متنفر بودم، ببخش که انقدر اذیتت کردم. حالا دارم میذارمت و میرم، اما همیشه تا ابد این تو هستی که تو ذهن من میمونی و نمیشه ازت فرار کرد. نزدیک غروب آفتاب بود، آسمون ارغوانی و خوشرنگ، بغضم ترکیده بود، اشک هام بدون ذره ای اراده از گونه هام میریخت.

چم شده بود؟ این آرزو سالیان دور و درازم بود. برای چی پس انقدر ناراحت بودم؟ من باید این شب رو جشن میگرفتم؛ شب آزادی ام رو. اما حالا توی یک پارک دورافتاده و بین یه عده آدم غریبه اشک میریختم. به سرنوشتم فکر میکردم، به پدر مادرم، به اطرافیانم، به اینکه تا اینجا چه کسایی پشتم بودم و چه کسایی سنگ جلو پام گذاشتن.

به تمام مسیر نگاه میکردم و مطمن بودم که خیلی مسیر سخت تری پیش روم دارم، ولی دیگه مسیر مهم نبود، مهم این بود که من به آرزوی بیست و شش سالم می رسیدم و دیگه چیزی یا کسی جلودارم نبود. نه دکترها، نه مامان بابام، نه فامیل ها و نه دوست هام.

کم کم اشک هام خشک شد، با شقایق خداحافظی کردم، گوشیمو روشن کردم، راه افتادم سمت خونه عمه رویا و شقایق رو یک شب پاییزی کنج یک پارک دور افتاده جا گذاشتم.


۱۲
۲
سیاوش رهبر
سیاوش رهبر
می‌نویسم و می‌خونم، شما هم بنویسید و بخونید
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید