
هیچ چیز دیگری نیست
هیچی باقی نمونده انگار باد همه چیزو با خودش برده
گیر کردیم تو صحنه آهسته ،سکانس آخر مرگ
اون تیکه آخری که به پوست وصله به زحمت
کبریت تو باد
نفس حبس
انگار برنارد رو اوج سونامی ،دکمه استاپ ساعتشو زده
انگار دنیا دچار اسپاسم شده
انگار کاسه ای از دست رها شده داره میخوره زمین ولی فقط، داره میخوره
انگار رو بنزین فندک جرقه زده میخواد بترکه ،فقط میخواد
انگار عطسه داره میاد،داره
انگار چیزی تو گلو پریده لحظه قبل سرفه.
انگار آب تو گلو شکسته قبل قورت دادن
انگار مشت خوردی هنوز داغه فقط
انگار با یخ سوختی
انگار تو اوج آریتمی قلبی دیگه نمیزنه
انگار لحظه اوج پنیک فریز شده
عمود بر یک شوک عظیم ایستادیم ،خیره به سایه مون
آب چشمامون خشکیده
پوستی که ترک خورده
این بود زندگی که میگفتن؟
نکنه تو دنیای حیوانات مارو تاکسیدرمی کردن؟
شاید دارن انتقام میگیرن
آره به نظر ذاتاً گناهکاریم
چجوری میشه پارادوکس رو درک کرد!؟
چجوری پر از خالیم؟!
مثل همین جمله بالا هم تعجب کرد و هم سوال پرسید
چجوری میشه که همیشه آخرش باشه و نباشه
چطور میشه که هم نتونیم تحمل کنیم و هم بتونیم!؟
چجوریه که تو زندگی مُردیم؟
چطور میتونم هم جواب سوالامو بدونم و هم ندونم؟
چطور خدا بوده و هست ولی اصلاً نیست!
چطور اشرف مخلوقاتیم و در برابر دنیا انقدر نادان!
چرا تو اوج بزرگی انقدر کوچکو آسیب پذیریم؟
ما چی هستیم؟
این همه آدم چرا هیشکی هیچی نمیدونه از این «آدم»؟
مقصر همه چیز به نظرم ایده «زمانِ».