زندگی ساده من- قسمت دوازدهم

از دانشگاه فارغ التحصیل شدم (ارشد) و همزمان تو یه شرکت جدید هم مشغول به کار شده بودم. شرکت خوبی بود ولی بعد یک سال از من به عنوان اهرم فشار برای کسانی استفاده میکردن که خودشون روشون نمیشد بهشون گیر بدن. خیلی خنده دار بود. خب من برام مهم نبود یه سری سوال داشتم که باید جواب میگرفتم و طرف به عنوان مدیر محصول نمیتونست جواب بده. مثل همون پروژه های دانشگاه بود. یا نمیدونست که پیشنهاد همکاری میدادیم با هم ببریم جلو یا نمیخواست که شرکت باهاش خداحافظی میکرد. بعد یه مدت دیدم من دقیقا شدم مثل ناظم مدرسه و دارم بچه بدها رو میندازم بیرون.

یه روز رفتم پیش مدیر عامل گفتم میشه به من بگید روزی که من از این شرکت رفتم تو رزومه ام باید بگم این شرکت چی به من اضافه کرده؟ با وجود اینکه بهترین آدمی بود که تو تمام زندگیم دیده بودم ولی از نظر کاری خب قطعا براش مهم نبود. به من حقوق میداد که کارهایی رو که نمی خواست و نمیتونست براش انجام بدم. طبیعی بود. این من بودم که قبول کرده بودم اون کارها رو انجام بدم. یه روز رفتم پیشش و گفتم فکر کنم بیشتر از این نتونم به شما کمکی بکنم و باید برم. خیلی خندید. گفت عجب گیری کردیم ما به فلانی میگیم برو از این شرکت سفت نشسته اینجا. این یکی بعد میاد میگه من دیگه نمیتونم به شما کمکی کنم میخوام برم. گفتم کار هم پیدا نکردم و مستقیم باید برم خونه.

تو شرکت قبل از این شرکت تجربه دوم کاریم با یه مدیر خاص بود. همدیگه رو میشناختیم و با کار همدیگه هم آشنا بودیم. بعد یک سال و ۵ ماه حس کردم داریم دور خودمون می چرخیم یه چیزی درست نبود. بهش گفتم ما دقیقا داریم چی کار میکنیم چرا نمیریم جلو داستان رو. گفت من الان وقت ندارم خیلی درگیرم دارم میرم کانادا. فکر کردی من بیکارم وقت بزارم . سه جا دارم همزمان کار میکنم. چشمام واقعا گرد شد. گفتم میدونید این خودخواهیه؟ ۴ نفر دیگه هم اینجا هست که شما مسیولیت رهبری این گروه رو قبول کردید. براش مهم نبود. روزی که اومد خداحافظی بهم گفت یعنی ما باهم دوست هم نمیمونیم . گفتم ترجیح میدم با آدم های خودخواه رفت و آمد نکنم. خندید و رفت.

رفتم یه شرکت دیگه که زیر مجموعه یه هولدینگ خیلی بزرگ بود. قبول کردم که با حقوق کمتر از قبل یه مدت باهاشون کار کنم چون استارت آپ بودن و همه هم سن و سال بودیم. واقعا حقوقش برام مهم نبود دیگه دلم میخواست یه تجربه خوبی کسب کنم. ۳ ماه آزمایشی باهاشون کار کردم. تو اون مدت فهمیدم خیلی دارن به بچه ها فشار میارن و واقعا حقوقشون کمه. باز تو کاری که به من ربط نداشت دخالت کرده بودم. ولی خب آخه من چه جوری میرفتم با کسی حرف میزدم که راه حلی برای مشکلاتش نداشتم.

دعوامون شد انقدر دعوامون شد که رفتم هولدینگ مورد نظر تو نمایشگاه کار برای مدیر منابع انسانیشون ابراز تاسف کردم. دعوا نه اینکه داد و بیداد کرده باشیم. حرف میزدیم. یادمه اول زنگ زدم هولدینگ و گفتم من نیاز دارم صحبت کنم ازم تشکر کردن و گفتن حتما باهات صحبت میکنیم. روزها گذشت و حتی کسی یادش نموند یا نخواست با من حرف بزنه .یادمه که داستان شرکت رو که تعریف میکردم آقای مدیر منابع انسانی انقدر به من چسبیده بود که مبادا کسی داستان منو بشنوه. ای کاش جرات اینو داشتم که همون جا دادم میزدم که همه بیاید میخوام یه داستان براتون تعریف کنم و شرح مفصلی از یه شرکت استارت آپ و جوون ایرانی رو میدادم.

از این شرکت آخر که اومدم بیرون سی ساله شده بودم. از جالب ترین اتفاقات زندگی این بود که از اونجا به بعد هرچی درخواست کار دادم حتی برای مصاحبه هم کسی بهم زنگ نزد. من حتی یک هفته هم تو چند سال اخیر بیکار نمونده بودم. باید بین شرکت ها انتخاب میکردم. ولی الان متوجه اکوسیستم خاص خاله زنکی شرکت ها شده بودم. خیلی ساده و سریع.

گفتم اشکالی نداره میرم این مدت برمیگردم تو رشته خودم. سی سالگی تو ایران یعنی مردی. ولی واسه من شاید حالا که سی سالم بود اصلا بهترین فرصت بود. واسه من سن واقعا مهم نبود. به خاطر قد بلندم از زمانی که ۱۱ سالم بودم میگفتن دانشجویی ؟ میگفتن چند سال رو رد شدی؟ خیلی دیگه برام عادی بود که نخوام در مورد سن با کسی بحث کنم. حداقل خواستم یه کاری بکنم که به بقیه ثابت شه که واقعا برای شروع کردن دیر نیست. با یه کلاسی شروع کردم که به رشتم مربوط بود و دوستش داشتم. همه برنامه نویس بودن و تجربه داشتن. باز یه جای کار لنگید و من خوب ظاهر شدم. استادم منو به یه شرکت بزرگی معرفی کرد که تو بخش ریسرچ با خودش کار کنم. رفتم شرکت واسه مصاحبه. یه خانم کاملا معمولی با موهای رنگ کرده روشن و ظاهر آراسته واسه مصاحبه اومد. من هم مانتو گشاد بلند و یه شال بزرگ انداخته بود رو سرم و بدون هیچ آرایشی رفته بودم. تمام مصاحبه به طرز عجیبی نگاه میکرد. حرفم رو قطع کردم و با یه لبخند ازش پرسیدم ببخشید مشکلی هست؟ گفت نه نه . فقط برای مصاحبه دوم و بعدی ها لطفا حجاب رو رعایت کن. موندم چی بگم. گفتم اوکی! مصاحبه دوم رو رفتم و با یه بسم ال... مصاحبه شروع شد و بعد به زبان انگلیسی ادامه پیدا کرد.

خبری نشد. بعد از یکی از بچه های اون شرکت که دوست بودیم شنیدم که گفتن یکیو میخوایم که از دانشگاه های خوب باشه که نابغه باشه. خب من تو یه دانشگاه خیلی خوب و رتبه اولی ها درس خونده بودم و آی کیوم از نظر بقیه از حد نرمال مقدار قابل توجهی بالاتر بود.پس مشکل این نبود! ۲ ماه بعد شروع کردن از اون شرکت زنگ زدن. من تنها کاری که میکردم انگشتم رو به سمت دکمه قرمز صفحه سر میدادم.

من آدم ها و موقعیت های زیادی رو اینجوری از دست دادم. ولی مشکل این بود که نمیتونسم بی تفاوت بگذرم. بازهم بی تفاوت نمیگذرم. هر جای دنیا هم که باشم بی تفاوت نمیگذرم. یه چیزهایی از خودم رو خوب شناختم این مدت. شاید خیلی دیر ولی بالاخره شناختم.با آدم هایی که مد خیلی براشون مهمه نمیگردم. برای آدمایی که همه کافه های بالا شهر رو گز کردن هم نمیگردم. با اونایی که بعضی خیابونای شهر به کلاسشون نمیخوره هم کاری ندارم. سوار ماشین اونایی که لباسشون رو با رنگ ماشینشون ست کردن نمیشم. اینا آدم های بدی نیستن. اصلا و ابدا. فقط ما با هم فرق داریم. هدف هامون و دغدغه هامون فرق داره.