زندگی ساده من- قسمت شانزدهم


خیلی ها بهم میگن آی دی فلان شبکه اجتماعیت چیه؟ چرا تلگرام یا واتز اپ نداری؟ پس این موبایلت به چه دردی میخوره؟

۵ سال پیش از تمام شبکه های اجتماعی خداحافظی کردم. نمیخواستم از کسی خبر داشته باشم و مهم تر اینکه نمیخواستم کسی از من خبر داشته باشه. اصلا مشکل هویت تو شبکه های اجتماعی پیدا کردم . مگه اون همه سال که هر روز عکسا و اوضاع زندگیمون رو به رخ هم نکشیده بودیم، خیلی اوضاع متفاوتی داشتیم؟ نه، ما همون آدماییم فقط رسانه تغییر کرده. یه بار یکی یه توییتی کرده بود که نمونه بارز اینستا تو قدیم همون زمانیه که بچه هایی که تو ماشین دیگه بودن تا به ما میرسیدن شروع میکردن دست زدن و رقصیدن که مثلا به ما خیلی بیشتر خوش میگذره. ما هم دقیقا این کارو میکنیم. اصلا اگه واقعا بهمون خوش بگذره یا روی یه چیزی متمرکز باشیم وقت نمیکنیم عکس بگیریم که بخوایم حالا شر کنیم و هر لحظه تعداد لایک ها و کامنت هارو بررسی کنیم.

میخواستم لینکدین رو دوباره راه بندازم پشیمون شدم. چه فایده که نفع خاصی برات نداشته باشه. توییترم رو بالاخره به عنوان خواننده صرف یک سال پیش راه انداختم. گاهی هم تو پینترست برای گرفتن ایده های تولدی میگشتم. اخبار رو یه نگاه کلی میندازم ولی درگیرش نمیشم . همیشه فکر میکنم نکنه یه روزی بچه داشته باشم بیاد ازم یه سوالی بپرسه بگم نمیدونم اصلا چی بود. بیشتر تو موبایلم کتاب میخونم. چندین تا اپلیکیشن دارم که تو همشون چند تا کتابی پیدا میشه.چند تا اپلیکیشن برای گوش کردن به پاد کست دارم و اسپاتیفای هم که جای خودش رو داره. مدیوم هم گاهی یه سری میزنم. فیس بوک هم که دیگه از نظر من وجود نداره.

من همین جوری تو تعاملات رو در رو دچار مشکل هستم . حالا چه برسه به اینکه تو فضای مجازی کار رو سخت تر کنم. به طرف زنگ میزنم جواب نمیده نگران میشم هزار تا فکر میکنم. حالا طرف آنلاین نشسته بهش پیام میدم سین میشه باز جواب نمیده. میگم خب شاید رو وب باز گذاشته رفته. بعد میبنم زده تایپینگ بعد قطع میشه و هیچی نمیاد. منم که مستعد داستان سازی. قطعا تلگرام و واتز اپ دارم ولی مثل این دیوانه ها روی یه شماره دیگه. خیلی وقت ها هم اشتباه میکنم به کسایی که نباید از اون شماره پیام میدم . بعد دیگه اون شماره کلا لو میره. به همین راحتی.

من هر چی هم بخوام از آدما فرار کنم باز بهشون برمیخورم. یه جای فرار کردن بهتره بایستم و یاد بگیریم چه جوری تعامل کنم. بچه که بودم به پسرا خیلی بی اعتنایی می کردم و پدرم تشویقم میکرد. بزرگ تر که شدم تو جمع های خیلی دخترونه نمیرفتم. بازم پدرم خیلی تشویقم میکرد. انگار بابا داشت منو واسه جنگی یا عملیات نظامی چیزی آماده میکرد. اصلا آره . الان که یه نگاه کلی به گذشتم میندازم دقیقا مثل یه سرباز بودم که همیشه کوله پشتیم آماده بود. به محض وقوع مشکل باید خم به ابرو نمیاوردم و میرفتم تو دل حادثه. بعدم که از بازی می افتادم بیرون باید یه گوشه کناری خودم رو قایم میکردم کسی نبینه چی شده تا بعدا دوباره تو بازی ظاهر شم. اما الان یک سالی میشه که همه میدونن از بازی افتادم بیرون.

یه کتابی هست به اسم «مغزی که خود را تغییر میدهد» که نورمن دویج نویسندش هست. این کتاب رو به پیشنهاد یکی از دوستام بعد از بیماری بابا گرفتم. نتیجه یه سری تحقیقات علمی طی چندین سال رو بیان میکنه. وقتی دبیرستان بودم تصمیم گرفته بودم جراح مغز و اعصاب شم ولی مثل اینکه گناه بزرگی مرتکب شده باشم به جراحی کردن معادلات ریاضی ادامه دادم. این کتاب تاثیر زیادی تو چند ماه اخیر تو زندگیم گذاشت. سال های زیادی تو کتابخونه نشسته بود تا اینکه از شدت بیکاری شروع کردم به خوندن.

یه جایی گفتم باید وایستم و یاد بگیرم چه جوری تعامل کنم. ای کاش فقط اراده کافی بود. ای کاش راحت تر از این حرفا بود. متاسفانه نیست . دقیقا مثل این میمونه که عمری راست دست بودی حالا میخوای چپ دست شی. تازه اگه بتونی هر روز با کلی تمرکز روش تمرین کنی میتونی موفق شی ولی هیچ وقت به روونی دست راستت نمیشه. مغز همه ما با تکرار یه رفتاری سیم پیچی میشه و هر چقدر اون رو بیشتر تمرین کنیم عمیق و عمیق تر جاش رو باز میکنه. فکر کنید رو یه تپه کوچیک ماسه یه راهی با چوب باز کردید بعد چند قطره آب رو میریزید که از سر تپه بیاد پایین . از کجا میاد پایین؟ قطعا از همون راهی که باز شده. حالا اگه بخواید راه دیگه ای باز کنید خیلی باید تلاش کنید.

البته جای امیدواری هست که یه بحثی به اسم پلاستیسیتی وجود داره و اثبات شده که مغز قابلیت تغییر داره و غیر ممکن نیست. البته چه خوشمون بیاد یا نه میشه گفت دوران کودکی اوج رشد مغزی ما بوده و از اون به بعدش دیگه مصیبت هاش برای ما باقی می مونه. حالا یه نگاهی به کودکی خودم که میندازم میبینم که مصیبت های زیادی واسم مونده.

تو کره شمالی بچه ها از ۲ سالگی تا ۴ سالگی باید برن مدرسه و از صبح که بیدار میشن باید رهبرشون رو ستایش کنن و والدینشون فقط آخر هفته ها میتونن ببینشون. هر داستانی که براشون خونده میشه تعمدا درباره رهبرشونه. و به این ترتیب مدار مغزی آدما شکل میگیره. همیشه فکر میکردم که شرایط عجیبی دارن و چقدر تحت فشارن. ولی انگاری با این روش اصلا این جور زندگی رو دیگه به خوردشون دادن.

یه قسمتی هست تو کتاب که میگه از چیزی که داری استفاده کن یا از دستش میدی . یه همچین چیزی. حالا فکر کنم که من این همه سال از قدرت تعامل و ارتباطاطم استفاده نکردم. به احتمال زیاد از دست رفته. حالا پیدا کردنش یه طرف و برگردوندنش تو مسیر درست یه داستان دیگه. آره واقعیته . اینجوری کار میکنه. اگه فکر میکنید الان با خوندن جملات انگیزشی و روحیه دادن با خودتون میتونید هر کاری رو انجام بدید فکر کنم اشتباه بزرگی میکنید.