زندگی ساده من- قسمت پانزدهم


از ۱۲ سالگی عینکی شدم. همیشه شماره چشمم کم بودو عینک نمیزدم. تا زمانی که رفتم دانشگاه و اوضاع وخیم شد و مجبور بودم از رو جزوه کناریم بنویسم. ۱۲ سال عینک زدم تا ۵ ماه پیش یعنی مهر ۹۷ که حس کردم با عینک درست نمیبینم. گفتم ای بابا یعنی الان وقت ضعیف شدنه چشممه. رفتم پیش دکترم. شروع کرد یه سری سوال ازم پرسیدن که به نظرم خیلی بی ربط اومدن. در مورد داشتن قند و مشکلات مغزی و اینا یه سوالاتی پرسید. این همه سال یادم رفته بود که من یه مشکلاتی رو باید پیگیری میکردم. وصلشون کرده بودم به مشکلات عصبی و بعد درگیر مشکلات بابا.

یه سری آزمایش داد و بعد هی آزمایش رو تکرار میکردن. خستم کردن. گفتم واقعا دارم خسته میشم میتونم برم؟ تا حالا انقدر بی قرار نشده بودم. سال ۹۱ تحت کلی آزمایش های عجیب و غریب کلیه ام رو که داشت از بین میرفت رو عمل کرده بودم و چندین ماه بعدش درگیر آزمایشات و اینا بودم. پس برام عادی بود. ولی ایندفعه حوصلم داشت سر میرفت.

یه خانومه خیلی مهربونی بود که مثل یه دختر کوچولو باهام حرف میزد و قانع شدم که ادامه بدم و تلاشم رو این دفعه بیشتر کنم. منتظر دکتر نشستم. گفتم الان میخوام برم تو و مثل همیشه بگه مشکلی نیست. این اواخر عصبی شدی؟ منم بگه این اواخر که نه . ولی یه عمریه که من عصبی و عصبانیم.

رفتم داخل اتاق دیدم یه شکل های عجیب غریبی رو روی مانیتورش داره بالا پایین میکنه. ازم پرسید این اواخر متوجه نشدی که از کنارها نمیتونی ببینی؟ خندیدم گفتم چرا اتفاقا موقع رانندگی میخوام سمت راست رو نگاه کنم خیلی بیشتر باید سرم رو بچرخونم. دکتر نخندید. گفت میدان دیدت مشکل پیدا کرده. برو دو ماه دیگه حتما بیا. دوباره تکرار کرد که ۲ ماه دیگه حتما اینجا باش تا دوباره شرایط بررسی شه. این دو بار تاکید باعث شد که قطعا ۲ ماه دیگه رو نادیده بگیرم .برای کسی که ضربه مغزی شده حالا یه چشم چه اهمیتی داره!

چند روز پیش تولدم بود . دیدم باید از یه جایی شروع کنم و گندی که تو زندگیم به همه جا کشیده شده رو جمع کنم وگرنه گندای قدیمی مثل یه لایه ته دیگ سوخته واسه همیشه میچسبن تو زندگیم. هیچ کسی هم نمیاد که گندای زندگیت رو جمع کنه. این تصمیم فقط به خاطر روز تولدم نبود. رفتن دو تا سفر، انجام کارهای داوطلبانه و یه سری چیزهای دیگه کمک کرد حداقل از حالت درازکش پاشم و بشینم. درسته هنوز تو رخت خواب هستم ولی حداقل نشستم.

امروز یه چک لیست تو یه دفتر کوچیکی که همیشه توی کیفم هست و به پیشنهاد مشاورم گذاشته بودم اونجا بمونه درست کردم. سعی کردم مشکلاتم رو دسته بندی کنم و تو هر دسته زیر مجموعه بهش اضافه کنم. حداقل این کارها رو برای شرکت ها چندین سال انجام دادم و تا ریزترین کاری که باید انجام میشد جلو میرفتم. کار من دیدن و مستند سازی انواع سناریوهای ممکن بود.

حالا چرا هیچ وقت تو زندگی خودم نتونسته بودم این ها رو درست پیاده کنم. اصلا شاید مشکل این بود که انواع سناریو ها رو برای زندگیم میدیدم. زمانی که فقط به یه مسیر فکر کنی همون راهی که هست رو میری. ولی وقتی احتمال وجود یه سری مسیرهای دیگه میاد وسط به اونا هم فکر میکنی و ممکنه اون مسیر ها هم ذهن رو مشغول کنه . پس باید تصمیم بگیری. پس به ازای هر سناریوی بیشتری که بهش فکر کردی راه های زیاد دیگه ای جلوت باز میشه (The Paradox of Choice)*. حالا یه مقداری کمال گرایی هم بهش اضافه کنیم اصلا چیز خوبی از آب در نمیاد. وقتی به وضعیت خودم فکر میکنم همیشه یه تصویر میاد تو ذهنم. توی یک فضای تاریک نشستم و کلی رشته و طناب از همه جا به همه جا وصل شدن و من دارم سعی میکنم سر طناب رو پیدا کنم.

*اسم یه کتابه که Barry Schwartz نویسنده اش هست.