زندگی ساده من- قسمت چهاردهم


یه جمله ای هست که میگه نباید زیاد تو زندگی آدما کند و کاو کنی. یه باغچه هر چقدر هم که خوشگل باشه بری زیر و روش کنی بالاخره یه سری کرم ازش میزنن بیرون.

وقتی برگشتم ایران شرکت بابا با مشکلات بیمه درگیر شده بود و شکایت یکی که ۲۰ سال پیش دوران سربازیش پیش بابا کار کرده بود و بابا فکر میکرده که نباید براش بیمه رد کنه چون فقط چند ساعت در هفته میومده واسه کار. این موضوع خیلی ساده بود ولی بابام گفت من همچین پولی به کسی نمیدم. اوضاع جسمی خوبی هم نداشت. کسی هم از پسش بر نمیومد. برادرم که کلا به فکر زندگی خودش بود. من هم درگیر کار و دانشگاه. گذشت و اون مبلغ چند برابر شد و کل حقوق بازنشستگی بابا بابتش رفت.

چند ماه پیش یه گند مالیاتی بزرگ به بار اومد. گویا چندین سال بوده که اظهار نامه مالیاتی رد نمیکردن. فکر میکردن مثل قدیما میتونن از زیر همه چی در برن. مقدار مالیات انقدر زیاد شد که به فروش یه ملک فکر کردیم.

وکیل ازم خواست برم شرکت تمام پرونده ها و فاکتورها و قرار دادها رو جمع و جور کنم. اوضاع بدی بود. از هر وری یه قرارداد میکشیدم بیرون و دسته بندی میکردم. نشسته بودم کف اتاق و یه سری پوشه رو گذاشته بودم روی زمین و پاهام رو دو ورش باز کرده بودم و خم شده بودم رو قرار دادها. همه چی تایپ شده بود و تاریخ و شماره هاش مشخص بود. خیلی اتفاقی دستم خورد به یه پوشه ای که فاکتورهایی بودن که با دست خط بابا بودن. دیدم هیچی نمیتونم ازش بخونم. عجیب بود خط بابا بود ولی غیر قابل خوندن. یه جاهاییش دستش لرزیده بود و نتونسته بود خودکار رو کنترل کنه.تاریخ رو نگاه کردم مال چند سال قبل بود.

تو دیتا بیس مغزم یهو کلی کوئری از چپ و راست گرفته شد. بابا خیلی وقت بود مشکلاتش شروع شده بود ولی ما نفهمیده بودیم. خودش میدونست . خودش دیده بود یه چیزی مشکل داره . یادمه همون سال های قبل بود که یه روز بابا یه دفتر و کتاب برداشت گفت دارم میرم فلان جا کلاس خط. در این مواقع فقط شاید ها آدمو اذیت میکنه.

فهمیدم کلی آدم بهش بدهکارن. چک ها رو درآوردم شروع کردم زنگ زدن. گفتم من دخترش هستم و از این به بعد من کارهاش رو به همراه وکیل پیگری میکنم. فهمیدم این مدت یه سری آدم عوضی با بابا تماس میگرفتن و به زور ازش بدون هیچ سند و مدرک و قراردادی پول میخواستن. یه شب دیدم بابا داره عصبانی یه کلمه رو هی تکرار میکنه رفتم دیدم تلفنش دستشه و یکی انگار خیلی عصبانیش کرده. گوشی رو گرفتم دیدم یه پسر هست که داره بابا رو تهدید میکنه. منم شروع کردم تهدید کردن. گفت آدرس خونتون رو بلدم میام دم در خونتون. گفتم منتظرت دم در نشستم. یادم نمیاد اون شب چقدر داد زدم پای تلفن. زنگ زدم نگهبانی گفتم اگه کسی اومد با ما کار داشت به هیچ عنوان نیاد بالا. اول زنگ بزنید ۱۱۰ بعد به ما خبر بدید که بیایم پایین. خط بابا رو فوروارد کردم رو خط خودم. چون توانایی تکلمش به کلی داشت از بین میرفت و روی یه کلمه خاص گیر میکرد و دائم تکرارش میکرد.

هر چی جلوتر رفتم با آدم هایی به معنای واقعی چندش آور روبرو شدم. باور کردنی نبود. بیشتر از اونا، حالم داشت از بابام بهم میخورد. یه جایی تصمیم گرفتم جلوتر از این نرم. به مامان گفتم من دیگه کاراتون رو نمیکنم. مامان کلی التماس کرد که خیلی اینا زیادن وکیل نمیتونه کاری کنه. باز قبول کردم. هر روز یه کرم جدید میزد بیرون. بعد با یه شم کارآگاهی مخصوص به خودم فهمیدم که تمام این داستان ها از یه نفری آب میخوره که پیش بابا کار میکرده و پسر دوست بابا بوده .طرف برای اینکه بعد۵ سال پول بابا رو نده به ما تهمت میزد. میگفت یکی به من زنگ زده میگه چک دست منه و شما بهش دادید. میگفتم چک الان دست منه و اگه میخواین همین الان عکس بفرستم. میگفت نه از نزدیک میخوام ببینم. چک رو گذاشتم اجرا که بهش ثابت شه چک واقعا دست ما بوده.

دیگه تو صفحه شطرنج نبودم. وارد رینگ بوکس شده بودم. وقتی به این آدما زنگ میزدم یه جوری باهاشون حرف میزدم که دیگه باورم نمیشد این منم که دارم اینجوری حرف میزنم. تبدیل به آدم ترسناکی شده بودم. تمام مکالماتم پر تهدید و فحش شده بود. بیشتر از بابام عصبانی شده بودم. این سال ها براش وقت گذاشته بودم. تا جایی که میشد ازش دفاع کرده بودم. کسی جرات نداشت جلو من مبادا کلمه نامربوطی درباره بابام رد و بدل کنه. تصمیاتم رو به خاطرش عوض کرده بودم.

این اتفاقات هر روز عصبانی ترم میکرد. یادمه یه روز واستادم جلو بابا گفتم به یه جایی رسیدیم که فکر میکنم بهتره زودتر بمیری تا اینکه بخوام چیزای بیشتری ازت بفهمم. دوباره مثل یخ شده بودم. کسی تو خونه باهام حرف میزد فقط با داد جواب میدادم. آدمای اطرافم با اون آدما قاطی شده بودن. چون بیکار بودم باید کارها رو پیگیری می کردم. روزی چند بار تماس های مختلف داشتم. به چند نفری که زنگ میزدن سوال کاری داشتن میگفتم دیگه در مورد کار هیچ وقت تماس نگیرید. یادمه اوایلی که برگشتم با بابا میرفتم سر کار. درست مثل بچگی ها. همه میخندیدن و میگفتن چه بامزه. ولی کسی نمیدونست چرا من با بابا اومدم سر کار. آخرش که بابا زودتر میرفت میرفتم میگفتم بابا مریض شده و به شما نمیگه . دیگه برای کار بهش زنگ نزنید.

تمام این اتفاقات تو زمانی افتاد که داشتم تو یه سری زمینه ها کلا آپدیت میشدم. نمیرسیدم اونا رو انجام بدم. نمیرسیدم امتحانات رو بدم که تا به الان هم همچنان ادامه داره. یه تماس ساده بود. ولی انقدر تحت تاثیرم قرار میداد که ۴ ساعت بعدش رو با هدفون و موبایل به دست تو خونه راه میرفتم و تو ذهنم کلی آدم رو میکشتم و دادگاهی میکردم.

زندگی شخصیم مشکل داشت،‌بیکار بودم، تو یه مرحله یادگیری فشرده خودم رو قرار داده بودم، سعی میکردم یه جاهایی چند ساعتی رو زبان تدریس کنم،‌داستان مالیات و بدهکارا، به خاطر وضعیت بابا نمیتونستم شبا راحت بخوابم همش زمین میخورد، تمام اینها سینرژی خیلی خوبی تو گند زدن به کل زندگیم ایجاد کرده بودن که تا به امروز هم ادامه داره.