چرا این روزهای لعنتی تمام نمی شوند؟

تهران گویی شهر ارواح سرگردان شده. همه تصویرهایی که از آخرالزمان در هالیوود و کتاب ها و مجله های زرد و سریال های تخمی تلویزیون و روایت های خرافاتی پیرمرد پیرزن ها به خوردمان می دادند انگار تو یه اپرای بزرگ به وسعت این شهر ترکیب شدند، جان گرفتند، سر پا ایستادند و بهمون هجوم آورده اند. چهره ها همه مردد و مشکوک، بی لبخند. همه از هم فاصله می گیرند. عطسه ای سرفه ای حتی خس خس گلو یا بغضی که قطره اشکی به چشم های یکی بیاره کافیه که چند نفر بچرخند و با هراس از منبع شر دور بشن. کسی جواب کسی را نمیده. گام ها تند، صحبت ها کوتاه، صداها آروم، چشم تو چشم شدن ها به ندرت و تکه و متلک پراندن ها تعطیل شده. هیچ کسی خوشمزگی یا جلب توجهی تو کارش نیست. تو شیشه های مترو دختری موهاش رو مرتب نمیکنه، پسری با عینک دودیش ور نمیره.
هم از هم می ترسند و هم برای همدیگه دلسوزی می کنند. انگار همه یک صدا به ریتمی ثابت زیر لبی زمزمه می کنند:
این سرنوشت حق ما نبود. سال های سیاه دهه شصت، جنگ، هشتاد و هشت، دی ماه، آبانی که یک بار همگی مردیم، این همه سقوط و دربه دری بس نبود؟ چرا این روزهای لعنتی تمام نمی شود؟

پله های مترو را که بالا می روم چشمم به پیرزن نحیف و چروکی می افتد که به جان کندنی دستش را به نرده گرفته و تنش رو به زور دنبال خودش میکشه. اروم بهش میگم:
خانم میخواید کمکتون کنم؟
سرش رو بر میگردونه و با نگاهی که ترس و دلسوزی همه عابرهایی که دیدم رو یکجا تو خودش جمع کرده از پشت ماسک با صدایی ته چاهی میگه:
مادر من یه جوری میرسم تا اون بالا تو به جوونی ات رحم کن. برو عقب پسرم برو...