تو سن ۳۰ سالگی، فقط یه سری خاطرات کودکی دارم که در روزهایی از زندگیم در این آب و خاک، حس شادی و سرخوشی واقعی رو تجربه کردم.
تو محله جمهوری تهران زندگی میکردیم. یادمه توی محلمون وقتی کسی میدید شیشه پنجره ماشینی پایینه یا درش بازه، شیشه رو میدادن بالا و درش رو از داخل قفل میکردن. آدما خوب بودن .. بی شیلهپیله بودن ..
از چند وقت پیش که کفشای کوهنوردی پاره پورمو از صندق عقب ماشین دزدیدن، دیگه کوه نمیرم. نه که دنبال بهونه بودم برای نرفتن؛ دلم یجورایی شکسته ..
هر روز داریم بدتر میشیم. به اسم رسیدن به مقام والای انسانیت؛ حالا در پستترین و منحطترین جایگاه تاریخ بشریت قرار گرفتیم.
حتی بیشتر از یک هفته میشه که در انزوای کامل قرار داریم و ارتباطمون با کل دنیا هم قطعه.
بعضی وقتا به این فکر میکنم که شرایط ما خیلی شبیه ژاپن بعد از بمباران اتمی بود؛ ولی چرا اونا اونجوری پیشرفت کردن و آرزوی مردم جهانه که به ژاپن سفر کنن، اما هیشکی دوست نداره به کشور ما که پر از دزد و اختلاصگره بیاد و زندگی بدون اینترنت و حقوق اولیه انسانی رو در قرن ۲۱ تجربه کنه ..!؟
هرچی سعی کردم نتونستم بفهمم که چجوری آدمایی با بالاترین ضریب هوشی و ادعا، سیستمی رو انتخاب کردن که حتی ابتداییترین نیازهای انسانی رو هم نتونسته براشون فراهم بکنه..
حالا اینجا، درست در پرتناقضترین جای دنیا روی تختم دراز کشیدم و در اوج نا امیدی و تنهایی، با درد معده عصبی و استرس به فکر اینم که چطور میتونم خودم رو از اینجا نجات بدم..
بعضی وقتا هم به این فکر میکنم، ملتی که در گذشته تاریخی خودش نذاشته دنیا روی آرامش ببینه و دائم در حال فتح و کشور گشایی بوده؛ الان نباید انتظار آرامش و روی خوش از دنیا باشه ..
#ایران