هر کسی داستانی دارد (داستان های کافه 2)

هر کسی که وارد هتل ما میشود اصولا داستانی دارد. به خاطر موقعیت هتل و تبلیغات اندکش در باب داخل کشور، اصولا مسافر ساکن ایران بسیار کم در این مکان پیدا میشود. یکی از سرگرمی های من و سایر دوستان ارتباط برقرار کردن و شنیدن داستانهای آنها از سفرشان به ایران، به دیگر کشورها و داستان زندگیشان است.

از اینکه دنیا چقدر چرخ میخورد تا برخی آدمها در برخی مکانها و زمانها با هم برخورد کنند همیشه متعجب بوده ام. البته از طرفی هم سوال برایم بود که چطور میشود از آن طرف دنیا قصد کنی به ایران بیایی و از بین این همه گزینه اینجا را انتخاب کنی و بعد از گذراندن مراحل سخت رزرواسیون (نسبت به سایر کشورها که شرایط تحریمی مثل ما ندارند) بخواهی باز به اینجا بیایی. در اینکه شیراز شهر عشق و شور و طبیعت است شکی ندارم اما این باعث تعجبم نخواهد شد، همچنان!

در بین این افراد برخی شاخصتر از بقیه هستند و به نوعی همیشه در گوشه ذهنت باقی میمانند. پیر، جوان. مرد، زن... کشورها که بماند.

آقای خینی مرد شاعر هلندیمون که پیر مرادی بود برای خودش، تلاش زاید الوصفی برای یاد گرفتن و ارتباط برقرار کردن داشت. از این سن و این شکل و شمایل، این روحیه برای من بعید بود. تلاش زاید الوصفش برای یادگیری زبان فارسی باعث شده بود که بتونه در یک مدت کوتاه نوشتن اون رو هم یاد بگیره و وقتی اسمش رو به فارسی روی قهوه ش نوشتم هم کیف کنه و هم بدون توضیح من بتونه بخونتش.

بعد از ایشون شخص هلندی دیگه ای داشتیم که ارتباط بیشتری با ایران داشت و همسرشون ایرانی بود. به جد از بیشتر خانواده همسرش بهتر فارسی میکرد. هفده سال پیش با همسرشون در هلند آشنا شده بودند و ازدواج. جالبی آقای پائول برای ما تلاشش در ایرانی شدن بود. اینکه به شدت تلاش بود خودشو با تعارفات ایرانی وفق بده و حتی انجامش بده و از طرف دیگه اخلاقیات خودش رو هم داشته باشه باعث میشد که گاهی این تلاشش با ترکیب رک بودن و تعارف کردن لحظات جالبی رو رقم بزنه.

آقای پائول به زودی باز خواهد گشت به اینجا. هر بار که پیام صوتی برام میفرسته در ابتدا خودش رو معرفی میکنه و بعد پیامش رو میگذاره.

اون آدم متفکری که ته نشسته دوستمون پائول هست
اون آدم متفکری که ته نشسته دوستمون پائول هست

داستانهای کافه ادامه دارد ....