#دنده عقب با اتو ابزار
بچهٔ اول خانواده بودن، مثل این است که تو را به عنوان مسافر اول یک قایق ناشناخته سوار کنند. پدر و مادرم با همهٔ عشقشان، اما با تجربهای اندک، اولین ناخدایان این سفر بودند. قوانین سختگیرانهشان نه از بیمهری، که از ترس ناوبری در آبهای ناپیموده سرچشمه میگرفت. من، به عنوان اولین مسافر، ناخواسته راهنما شدم—حتی اگر با چشمانی بسته.
از روزهای ابتدایی، کتابهای درسی تنها همزبانان من بودند. نمیخواستم سایهٔ ناراحتی بر چهرهٔ پدر و مادرم بنشیند، پس هر صفحه را—حتی اگر نمیفهمیدم—از بر میکردم. برایم نمرهٔ بالا، نه نشانهٔ یادگیری، که پیشکشی برای حفظ لبخند آنها بود. گاهی فکر میکنم در آن سالها، به جای "یادگیری"، هنر "حفظ کردن" را آموختم.
اما نقطهٔ درخشان ماجرا، خواهر کوچکترم بود. وقتی دیدم همان قوانین قدیمی میخواهند مانند زنجیر بر پای او نیز بسته شوند، ایستادم.بهش گفتم: "تو باید آسمان را تجربه کنی، نه شنا در آبهای از پیش تعیینشدهٔ من." او را تشویق کردم تا به دنبال رشتهٔ مورد علاقهاش برود، و حالا او آزادانه مسیر خود را میسازد. این غرور من است—پلی شدم که او از روی آن گذشت تا به آرزوهایش برسد.
امروز، با ۲۲ سال سن، دو سال است که خودِ واقعیام را پیدا کردهام. تلاش میکنم از آن محدودهٔ امن و تنگ خانوادگی بیرون بیایم و تا حد زیادی هم موفق شدهام. اما هنوز بار مسئولیت بر دوشم سنگینی میکند—بار کمک به پدر و مادرم. میدانم در نظریه، این بار باید بر دوش آنها باشد، نه من، ولی قلبم نمیگذارد رهایشان کنم.
شاید روزی برسه که بتونم مسئولیت را به طور عادلانه تقسیم کنم، بدون اینکه خودم را قربانی کنم. تا آن روز، راهم را ادامه میدم—با این یادآوری که اولین بودن گرچه سخت بود، اما پلی ساخت که هم من و هم خواهرم از آن عبور کردیم تا به رهایی برسیم.