امروز صبح، روزم با یک تجربهی غیرمنتظره شروع شد؛ صبح ساعت 9 و اینا بود که بیرون رفتم تا به معلم زبانم دوچرخهسواری یاد بدهم.قبل از شروع، کنار هم صبحانه خوردیم. برای من که معمولاً صبحها چیز زیادی نمیخورم،؛ به طرز عجیبی همان صبحانه ساده حال و هوای خوبی ساخت—از آن لحظههایی که حس میکنی شروع روز میتواند از همیشه آرامتر و روشنتر باشد.
وقتی رفتیم روی دوچرخه، فهمیدیم اندازهی دوچرخه دقیقاً مناسبش نیست؛ بلندتر از حدی بود که راحت باشد. با این حال، تلاش کرد، تمرین کرد و قدمبهقدم بهتر شد. دیدن تلاش کسی که میخواهد مهارتی را از ابتدا یاد بگیرد، همیشه تجربهای الهامبخش است؛ یادآوری اینکه هیچ مهارتی از ابتدا آسان نیست، اما هر بار برداشتن یک قدم کوچک، مسیر را هموارتر میکند.