ویرگول
ورودثبت نام
Helia
Heliaو دیگر چشم ها دروغ میگویند🙃
Helia
Helia
خواندن ۶ دقیقه·۱۵ روز پیش

اگر اینجا نبودم؟

سلااام سلااام!
سلااام سلااام!

چالش what if از دوست عزیزم حسین (هی میخوام بنویسم سید...هی جلوی کرم درونمو میگیرم😂😂)

اگر اینجا نبودم کجا بودم؟ میخوام دوراهی هایی که زندگیم رو تغییر داد بگم :

سمپاد ؛ نه! سمپاش :

اگه امتحانش رو نمیدادم! احتمالا همه چیز فرق میکرد! یعنی...الان با بهترین دوست دوران دبستانم بودم..حرف میزدیم ، وقت میگذراندیم...احتمالا خیلی چیز هارو تجربه نمیکردم!

هرگز از استرس لکنت نمیگرفتم...

هیچوقت بخاطر استرس مریض نمیشدم و پدر معدمم در نمی آوردم 😂😂

هی امان از سمپاش
هی امان از سمپاش

اگه توی رشته ی ریاضی تحصیل میکردم :

احتمالا...توی رشته ی ریاضی تحصیل میکردم و خودمو تو ایکس و سینوس ها غرق میکردم

احتمالا هر لحظه برای ایکس شعر میگفتم

و مطمئنن خیلی زود سرم به سنگ میخورد و قطعا با هر سوالی که حل میکردم...در صورت سخت بودن سوال یا در دل جیغ میکشیدم و یا با صدای بلند...خوشبختانه همسایه هامون به یهویی جیغ کشیدن من عادت کردن...از اول جنگ انقد جیغ کشیدم😂😂😂😂

اوایل فکر میکردن دزدی چیزی اومده بکشتم😂😂(مخصوصا خونه هم تنها بودم)

جنگ کلا همه مون رو دیوونه کرد مگه نه؟!

احتمالا...حین درس خوندن...موتور مغزم نیمسوز میشد و به چوخ میرفتم...یعنی به چوخ نمیرفتم...چوخ منو میرفت...یعنی اگر من ماشین بودم و مقصد چوخ بود...الان چوخ ماشینه و مقصد من😂😂

دارم هذیون میگم! خیلی تصوراتمو باور کردما! وایییی!

نموخام درس بخونمم! موخام برم موشمو بگیرم!
نموخام درس بخونمم! موخام برم موشمو بگیرم!

اگه توی رشته ی انسانی تحصیل میکردم :

و یا توی انسانی خودمو غرق میکردم با شاعرانی که مقصودشان قطعاااااااااا خداست! محبوب خدا! معشوق خدا! اصلا شاعرا فقط عاشق خدا بودند به جان عمه اشان(😂😂) (توروخدا کسی ناراحت نشه! آخه مورد داریم شاعر میگه عزیزم نمیدونم به دنبال آن شکوفه نورسیده ای ام که نمیدونم(یادم نمیاد) خلاصه داره میگه همسرم بیصبرانه منتظر فرزندی هستم که از ما بوجود بیاد...بعد معلم میگه با خداست! آخه نمیشه که!!!)

احتمالا...خیلی زودتر از چیزی که فکر کنید رد میدادم! درباره جیغ کشیدن مطمئن نیستم!

تصور میکنم حین درس خوندن...به نقطه ای خیره میشدم...فکر میکردم...اون وقت یه لحظه میدیدین آرومم..و یه دفعه بلند میشدم و میگفتم یاااافتم...و دوباره مینشستم...انگار نه انگار که یه ثانیه قبل شمارو که تو حال و هوای خودتون بودین و خونه ساکت بود سکته دادم! بله! ولی احتمالا نتیجش خوب بود...شاید همراه با کنکور تجربی کنکور انسانی هم بدم...نمیدونم!

من بعد از اینکه داد زدم یافتم:
من بعد از اینکه داد زدم یافتم:

انتخاب رشته ، مسیر فعلی : تجربی

وحشتناکه! یعنی وحشتش ناکهههه! نه بخاطر درس...نه صرفا بخاطر زیست!

بنده خیر سرم هموفوبیا دارم(از خون میترسم) بعد اومدم تجربی! بعد همین محیای بخت برگشته...همین دوست عزیزم رو هم با خودم آوردم! راستی محیا! همین الان میگم..هرجا که هستی حلالت نمیکنم! سر پل صراط راهتو میگیرم! از اون روزی که مامانم دید با اشتها کاهو و نمیدونم کلمو سبزیو نمیدونم یونجه و هرچی میخوری...دم به دقیقه بهم کاهو میده..کلم میده! باباااا! حس میکنم معدم کم کم میتونه سلولز رو تجزیه کنه!

خب...میگفتم! تجربی بلای خانمان سوز! اصلا جدیدا یه فوبیای جدیدم گرفتم...فوبیای صدای معلم زیست! یعنی انقد وحشتناک آدمو صدا میکنه میخوای بگرخی فقط! یعنی سکته ای شدم از دستش!

طبق تجربه بچهای تجربی...یکی تریاک آدمو پیر میکنه و ازین رو به اون رو میشی...یکی تحصیل در رشته تجربی😂😂😂😂(خواهشا دلخوری نباشه شوخی میکنم)

وجدان : وای هلیا! ببین الان ناراحت میشن میخورنت

_ نه وجی جونم! میدونن که من با زمینو زمان شوخی دارم!

امان از بچه های تجربی(اینو دوستم برام فرستاد)
امان از بچه های تجربی(اینو دوستم برام فرستاد)

اگه خوابهای عادی میدیدم :

اگه خواب های عادی میدیدم...همه چیز تغییر میکرد..دیگه دوستام به چشم شمن، جن گیر، موجود ماورا انسانی، یا کسی که علم غیب داره نگاهم نمیکردن...و انتظار نداشتن همه چیز رو بدونم و ...

خودمم راحت تر میخوابیدم و شب بیداری رو تجربه نمیکردم:)))

تجربیات نزدیک به مرگ ؛ چندین بار عزرائیل رو دور زدم :

بار اول : شاید حدود 3-4 سال داشتم...با مادرم رفته بودیم شمالو دریا و اینا...اما دریا طوفانی بود و من اجازه نداشتم آب بازی کنم...خیلی ناراحت بودم...آب گاهی تا ساحل میومد...و حتی دمپایی هام رو آب برده بود... من توی ساحل با کمی فاصله از مامانم نشسته بودم و شن بازی (تقریبا گل بازی) میکردم، مامانم هر چند ثانیه بهم نگاه میکرد... فقط برای لحظه ای گرم صحبت با کسی شد و نگاهم نکرد...خیلی کوتاه اما همون لحظه یه موج از آب اومد و منو برد توی آب...کمی که جلو برد و دیگه گفتم کارم تمومه منو برگردوند توی ساحل..دقیقا زیر یه قایق بودم...قایق برعکس گذاشته شده بود... و وقتی من رفتم زیر قایق دستمو به قایق بند کردم...اما اومدم بالا...تا سقف آب بود...آب پایین میرفت و صدای مامانم رو میشنیدم..تا میومدم داد بزنم مامان...آب دوباره میرفت بالا...داشتم خفه میشدم...اون لحظه فقط بهم میگفتن قایق رو ول نکنی...ول نکنی فلان...این وضعیت حدود 10 دقیقه شاید ادامه داشت تا دیگه دریا آروم شد... و نمردم!

بار دوم : فکر کنم این تجربه هم برای 4 سالگیم باشه... با مادرم توی جاده بودیم...میرفتیم مسافرت و صندلی های عقب پر وسیله بود...من مجبور بودم جلو بشینم... یادمه کمر بند رو که بستم بخشی که قفسه سینه رو نگه میداره روی پیشونیم افتاده بود...منم فرستادمش پشت سرم و خوابیدم...وقتی بیدار شدم سرم بدجور درد میکرد ، مامانم داشت با یکی بحث میکرد...مثل اینکه یه نفر یهو زده بود روی ترمز و مامانم ناگهانی ترمز گرفته بود و سر من خورده بود به داشبورد 😂 اینم قسر در رفتیم...از اون موقع تا حالا هیچوقت صندلی جلو نمیشینم...همیشه سرزنش میشم که مگه رانندتم مگه اسنپه بیا جلو...ولی نمیتونم!

بار سوم : شاید حدود 5 سالم بود...یکی از فامیلامون با نامزدش قرار داشت و به بهانه ی هلیا رو میبریم پارک از مامانش اجازه گرفت که بریم بیرون...ولی رفتیم باغ...شب بود و هوا تاریک بود...ازم خوستن برم برای خودم بچرم...نه چیزه... یعنی بازی کنم توی باغ! خلاصه من داشتم گردش میکردم که دیدم یه سگ! اون موقع قد سگه اگه ازم بلند تر نبود کوتاه تر هم نبود...افتاد دنبالم...من بدو سگه بدو! مطمئنم اگه منو میگرفت طحالمو میخورد! یعنی هرچی گریه میکردم صدامو نمیشنیدن...آخرش نمیدونم یه پیر مرده از کجا پیداش شد صداش زد و منو ول کرد...بعد منو که گریه میکردم برد پیش دو کفترِ عاشقِ کَر!

بار چهارم : کلاس دوم که بودم...مدرسه غیر دولتی درس میخوندم... ما برای رفتن به باشگاه با اتوبوس میرفتیم...دوستم خیلی دوست داشت صندلی جلو بشینیم...شاید بگید چرا...چون راننده اغلب درو باز میزاشت و بهمون هوا میخورد و خیلی لذت میبردیم! منم پایه بودم...و بعله! مشابه تجره قبلی...اینبار بخاطر رد شدن ناگهانی سگ راننده ترمز گرفت...اما خداروشکر در بسته بود...یادمه همه ی بچه ها به صندلی های جلوییشون خورده بودن و منو یکتا...پرت شده بودیم تو پله های اوتوبوس:))) قسر در رفتیم...

بار پنجم : کلاس پنجم بودم که کرونا گرفتم و خدا فقط بهم رحم کرد

بار ششم ، هفتم ، هشتم ، نهم ، دهم...(هزارم؟) : مربوط به جنگ میشه...من کل جنگ در حال بازی با عزرائیل بودم! هربار جایی رو میزدن...یا اونجا بودم! یا نزدیکش بودم...یا خبر نداشتم و داشتم میرفتم سمتش و برای بار دوم میزدن! یا موج انفجار رو تجربه میکردم! حتی شهرستان هم رفتم...اونجا هم زدن... خودمم تو خونه بند نمیشدم...وگرنه یکی نیس بگه زن! نه...یکی نیس بگه دختر! نه...یکی نیس بگه بچهههه ، تورو فوتت کنم باد میبرتت اقلا بشین خونه احتمال زنده مانیت رو کمتر نکن...اما این گوش در و اون گوش دروازه!

آره خلاصه من با عزرائیل پارتی دارم! پارتیم کلفته فعلا کاریم نداره...هر اتفاقی میوفته به شکل معجزه آسایی زنده میمونم! عمرم به دنیاس😂😂😂

حالا چرا اینارو گفتم؟

اگه بخیر نمیگذشت الان اینجا نبودم :

البته زیادم بد نمیشدا...اون ور به فرشته های بهشتیم میرسیدم و مخشون رو میزدم(استغفرلله)

وجدان : تو آدم نمیشی نه؟

_ عه وجی! دلت میاد؟

وجدان : اصلا فکر کردی میری بهشت؟

_ خب پس چی...وجدانم که تو باشی میدونی که آدم بدی نیستم!

وجدان : خودشیفته!

_ به خودت رفتم!

مرسی از دوست عزیزمون بابت این چالش! و ببخشید اگه دلخوری ای یا شوخی نابجایی کردم!

از طرف هلیا با عشق

  • پینوشت : از قوری به قلم قلم به قوری ، تو عشق منی گوگولی مگولی

۶۱
۱۱۳
Helia
Helia
و دیگر چشم ها دروغ میگویند🙃
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید