
با چشمانم دنبال میکردم...
لحظه به لحظه
نت به نت
باران شدت میگرفت و او مینواخت
از عشق نمیگفت!
از نفرت میخواند
از تنفر مورچه از باران
از افسوس بچه روباهی که مادرش باز نگشته بود!
مادرش چه شده بود؟
صبح رفت، حالا دیگر برنمیگردد
صدای رعدوبرق طنین انداز وحشت میشد
و او مینواخت
لحظه ای مکث نمیکرد
انگار نه انگار که باران سر و صورتش را خیس میکرد
و او مینواخت
بالا و پایین شدن دمای بدنم نشانی از تب بود
و او مینواخت
سرفه های مکررم را نادیده میگرفت
و او مینواخت
ملودی آهنگش از گوش هایم عبور نمیکرد ، از بند بند روحم عبور میکرد و جای ضربان قلبم را میگرفت
و او مینواخت
از خشم بره ای که مادرش را انسان هایی در پوستین گرگ بردند...از انتقام از جنگ!
و او مینواخت
مینواخت و حال بدم را از یاد میبرد
میدانست که تحملش را ندارم
اما او مینواخت
نوازنده لحظه به لحظه مینواخت
و میرقصید و میچرخید
انگار بینایی خود را از دست داده بود
و او فقط مینواخت

گوش هایم به صدایش عادت میکرد
و او مینواخت
فقط میخواستم فضای اطرافم را فراموش کنم
اما او مینواخت و دنیا دور سرم میچرخید:)))
دنیا میچرخید و او مینواخت
میچرخید...
مینواخت
و میشنیدم
با ملودی اش بارها و بارها کسانی را میکشت و زنده میکرد ، گاه زندگی ام را بهم میریخت
و مینواخت
عروسک خیمه شب بازی بودم
نگاه میکردم و اختیاری نداشتم
و او مینواخت
توجه نمیکرد...برای دل دیگران مینواخت و فضارا برای من پر از چرخش میکرد
نمیدید و مینواخت
اگر میدید....هرگز ساز به دست نمیگرفت:)))
اما حالا فقط مینواخت!
سیترا:)))
پ.ن۱ : ببخشید گین فکر نمیکنم اون طور که میخواستی شده باشه ، باید صبر میکردم تبم پایین بیاد! کل موضوع روی حال منه:)))
پ.ن۲ : نمیدونم چی شد و چی نوشتم ، شنوای نقد شما هستم
پ.ن۳ : نوشته ای از انسانی تب دار همراه با سرگیجه!