ویرگول
ورودثبت نام
Helia
Heliaو دیگر چشم ها دروغ میگویند🙃
Helia
Helia
خواندن ۳ دقیقه·۶ روز پیش

چه برما گذشت؟

روز بدشانسی!
روز بدشانسی!

شنبه ۲۶ اردیبهشت

امروز بلایی نبود که به سرم نازل نشه!

ابتدا بارون اومد و رعدو برق وحشتناک، منم که ترسووو شروع کردم به گریه و غر غر که آی میترسم آی میترسم! و برق هم رفت تا به ترس من شدت بده!

خدایاااا!

این امتحان الهیه یا انتقام الهی؟

بعد زنگ زدم به دوستم بهش گفتم میترسم ، گفت ترس نداره قشنگم برو یه دوش بگیر خوب میشی! و قطع کردیم... دیگه یادم رفت بهش بگم خب برق قطه!

خلاصه رفتم تو همون تاریکی یه دوش گرفتم...راستی جن خونمون سلام رسوند!

بعد اومدن بیرون...دوباره صدا میومد! زنگ زدم به دوستم گفت ترس نداره برو پشت بوم ببین چقد بارون نازه چقدر قشنگه!

گفتم باشه...رفتم

روی نرده بون بودم که عطسم گرفت و عطسه کردن همانا...از دست دادن تعادل همانا(دوباره تجربه نزدیک به مرگ!) تعادلم از دست رفت و بدنم به سمت عقب خم شد و شررررق کمر نازنینم خورد به دسته ی دریچه ی پشت بوم ، افلیج شدم...الان طحالمو تو ستون فقراتم حسش میکنم!!!! مدرکش موجوده داشتم به گین ویس میدادم و عطسه و از دست رفتن تعادلم و ضربه قشنگ تو ویس افتاد...خدایا آبروم😂😂😂

برید خدارو شکر کنید که از نرده بون نیوفتادم وگرنه بی هلیا میشدین! دور از جونمممم!😅

بعد از اینکه از اون وضعیت در اومدم ، به دوستم زنگ زدم و چند دقیقه ای صحبت کردیم...و صحبت کردن همانا عطسه های پی در پی من همانا...عمل به ذکر اومد که رفتم پشت بوم سرما خوردم!

اومدم به گین پیام بدم و اینا...اونم عطسه کرد! گفتم تو دیگه چرا! گفت جلو کولر نشستم فعک کنم منم مریض شدم....

دوتا مریض افتادیم به هم!

امروز خودمو قشنگ به چوخ دادم...

بنظرتون باید صدقه بدم؟

یکشنبه ۲۷ اردیبهشت

یه خواب بد دیدم! خواب دیدم رفتیم مدرسه و امتحان میدیم و جنگ میشه و ما توی زیر زمین دفن میشیم هیشکی هم نمیتونه کمکمون کنه...داریم امتحان می‌دیم ، هیچ کس گوشی نداره، هیچ جایی برای پناه گرفتن نیس چون توی سالن صندلی چیدن، محکومیم به مردن!

خیلی ترسیدم! واقعا وحشت کردم!

این سرما خوردگی هم بیخیالم نمیشه صدام شبیه پسرای دم بلوغ شده!

کمر درد هم امونمو بریده...شبیه پیر زنا شدم!

کتابخونه مدرسه
کتابخونه مدرسه

دوشنبه ۲۸ اردیبهشت

امروز دوباره خواب دیدم! اینبار خواب دیدم توی مدرسه هستم و دارم از کتابخونه مثل همیشه کتاب امانت میگیرم... خانوم چگاه مثل همیشه کتابایی که قایم کرده رو بهم میده و میگه اینارو بخون هلیا...و منم میگم چشم! خرداد تموم شه میخونم...سال بعد مدارس باز شد بهتون میدم...

خانم چگاه : سال بعد هم مجازیه...فعلا پیشت باشه

سال بعد هم؟؟؟؟ ما که خردادمون حضوریه!؟

و بیدار شدم.... عجب خوابی دیدما

به طور قطع دل دردی که دارم میکشم بخاطر خوردن لواشکه...اما...کی میتونه به دخترا بگه لواشک نخور؟! البته تقصیر خودمه شکم خالی خوردم ولی خب تنبلیم میومد صبحانه بخورم:))))

روز خوش شانسی!
روز خوش شانسی!

سه شنبه ۲۹ اردیبهشت

امروزززز امتحانات البرز مجازی شددد به قدری خوشحالم که میتونم خودمو از پنجره پرت کنم پایین بمیرمممم!🥰

دامن من چین چینیه

آبی آسمونیه

ستاره های ریز داره

فقط مال مهمونیه

(وی در حالی که شلوار پوشیده بود)

امروز پارت آخر داستانم رو گذاشتم

نمیدونم واقعا پارت آخر بود یا نه...چون ادامش داره تو ذهنم ساخته میشه....

هنوز مریضم و تب دارم و حرفام تب داره

قلمم هم تب داره

توی خونه دور خودم میچرخم و شعر میخونم تا زمانی که نفسم کم بیاد و به سرفه بیوفتم...آخه خیلی خوشحالمممم✨

روز وحشت
روز وحشت

یوهوووووو!!!!

اگه مه یار نباشی خل بومهههه

(وی در حالی که فقط فارسی بلد است!)

کابوس زار!
کابوس زار!

چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت

فرار میکردم...فقط میدویدم ، میدویدم و میدویدم..اگه منو میگرفت بهم آسیب میزد مگه نه؟ ولی...چرا نفسم کم نمیومد؟ منکه مریض بودم؟! اصلا مگه من تو اتاقم نبودم؟ اینجا کجاست؟

ایستادم!

من خوابم...

الان چیکار کنم چیکار کنم؟!؟!

اهااا بیدار میشم!

یک تلاش یک تکون و تمام

اینجا اتاقمه...ساعت ۴ صبحه و بیدار شدم...خدایا شکرت...ولی...چرا الان یادم نمیاد از چی فرار میکردم؟!

بیخیال...دوباره بخوابیم!

ساعت ۷ صبح از خواب بیدار شدم و از همین اول صبح تب دارم ، خدایا چرا خوب نمیشم؟💔

از وقتی مریض شدم بیشتر خواب میبینم... این بده!

  • پ.ن۱ : نمیدونم کی پستش میکنم!

  • پ.ن۲ : هر خاطره همان روز نوشته شده:))

  • پ.ن۳ : ویرگول

  • اذیت نکن پستش کن دیگه!!!

۶۴
۱۱۵
Helia
Helia
و دیگر چشم ها دروغ میگویند🙃
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید