
پسر دخترک را در آغوش گرفته بود...موهای آفتابی اش را نوازش میکرد و در دست دیگر...اسلحه را نگه داشته بود ، چگونه؟ اصلا مگر دلش را داشت؟
اورا از آغوش خود بیرون کشید...در چشمانش نگاه کرد... اشک هایش را پاک کرد ، از دخترک خواست آرام به او نگاه کند و اشک ریختن را تمام کند...
شاید فقط میخواست آخرین چهره ی دخترک را در ذهنش ثبت کند..
و دخترک آرام شد ، انگار منتظر بود او بگوید گریه نکن تا ارام شود:))))
و پسر یک کلمه گفت : «ببخشید آلین»
یک صدا
و بعد از آن سکوت
آلین روی زانوهایش افتاد...حالا دیگر...توان صحبت کردن نداشت...
بتراش ای سنگ تراش
سنگی از معدن درد بحر مزارم بتراش
بنویس ای سنگ تراش
عاقبت شدم فداش:))))
....
پسر به خودش آمد...
روی زمین پر از خون بود..
لباس هایش پر از خون بود...
دست هایش...
چشمانش فقط خون را میدید...قرمز
درست مثل اسمش..آلین!(آلین به معنای سرخ گون)
به در اتاق نگاه کرد...کی در باز شده بود؟
حالا میتوانست برود؟ حالا آزاد بود؟
چطور توانست این کار را با کسی که بیشتر از خودش ، نه...اورا بیشتر از خودش دوست نداشت...غریزه ی بقا بود که اورا وادار به اینکار کرد، غریزه بقا احساس مسئولیت را ازبین میبرد:)))
به اسلحه ی آلین نگاه کرد ، کنار در افتاده بود...
باید همین کار را میکرد؟ او قاتل بود! میتوانست قاتل خودش هم باشد ؟! چه ایرادی داشت!؟
حتی نای راه رفتن نداشت...انگار با رفتن آلین انرژی اش به کل خالی شده بود...لنگ لنگان به سمت در رفت ، اسلحه را برداشت و...
وقتی قو جفت خود را از دست میدهد...دیگر عاشق نمیشود...قو هرگز آواز نمیخواند و تنها...روزی آواز میخواند که یار خود را از دست داده باشد:)))
و بخاطر غم از دست دادن یار...به گوشه ای پناه میرود و تا صبح آواز غمگین میخواند:)))
شنیدم چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد:))
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
چو روزی به آغوش دریا درآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش باز کن
که میخواهد این قوی زیبا بمیرد:)))
آلین:))))
ادامه دارد....
پ.ن۱ : یه شوک بزرگ! همینجا تموم نمیشه!
پ.ن۲ : ببخشید که بر خلاف همیشه همچین داستانی رو مینویسم...فک کنم روحیم سرما خورده:)))
پ.ن۳ : پذیرای نقد شما هستم!
پ.ن4 : باز هم آهنگ از زبان دخترک..
!