
دیگر هیچ چیزی بخاطر نمی آورد....
هیچ چیز
تنها چیزی که به خاطر میآورد چشمانش بود...
چشمانی که کل زندگی اش بود...
بود...
بود؟
و دیگر نبود...
نبود!
دیگر هیچ نوری نداشت...
لحظه ی آخر دیگر نمیدرخشید!
دیگر با عشق نگاهش نمیکرد!
فقط ترس!
در چشمان آلین فقط ترس بود!
فقط غم!
انگار چشمانش آنچه را که میدید باور نداشت..!
لحظه ای که آلین کل گذشته شان را هیچ دید..
چشمانش ؛
به سردی اولین برف زمستان شد!
و تمام احساساتش به کل ناپدید شد:))
حالا دیگر آلین نیست و زندگی بدون آلین برایش تاریک شده...
بدون هیچ نوری!
حتی..
تاریک تر از...
تاریک تر از چشمانش:)))
دیگر قرار نبود موهایش را نوازش کند...
دیگر بدن کوچکش در آغوش خاک آرام میگرفت...
دیگر اورا نمیدید...
حالا پشیمان شد...
ولی دیر بود!
همیشه خیلی زود دیر میشه:))
این بود رسم عاشقی؟
حالا باید خاک بین آنها فاصله می انداخت..؟
به اسلحه نگاه کرد و دوباره گفت : متاسفم آلین:)))
اسلحه را به سرش نزدیک کرد ، نفسش را در سینه حبس کرد...ناگهان ضربه ی سنگینی به سرش خورد...
ولی او که ماشه را نکشید؟!
کشید؟
چند ساعت در خواب بود؟
دیگر داشت باورش میشد که مرده است...یعنی الان روحش سرگردان است؟
برای همین نمیفهمد چه در اطرافش میگذرد؟
در همین خیال ها بود که بدنش به شدت یخ زد...
بدنش؟ مگر او نمرده بود؟
چشمانش را باز کرد و چهره ی قاتل را دید ، خواست به سمتش هجوم ببرد، که متوجه شد دست هایش به صندلی بسته شده اند!
ـــ منو باز کن
× بازت کنم؟! نه دیگه! داشت جالب میشد!
ـــ گفتم بازم کن
× راستی آلین خیلی زیبا بود...حیف که مرد چشماشـ...
ـــ ساکت باش فقط منو باز کن
× باشه...چرا بد اخلاقی میکنی! فقط گفته باشم مردن نداریم!
ـــ یعنی چی؟
× یعنی همین تاریا(انتخاب این اسم کلی داستان داره...به معنای تاریک:)))...اگه خیلی دوست داشتی بمیری ، آلین رو نمیکشتی!
و بعد بلند شد و از اتاق بیرون رفت...
این چه رسمی بود ؟ خواستار به پایان ؛ محکوم به ادامه...
قاتل حقیقت را گفت ، اگر دوست داشت بمیرد آلین را نمیکشت:))))
آلین:)))
ادامه دارد؟!

پ.ن۱ : هنوزم ادامه داره:))) ولی آیا باید بنویسم؟
پ.ن۲ : منتطر نقد ها و نظراتتون هستم:)))
پ.ن3 : اینبار آهنگ از زبان تاریا(نمیدونم فحشش بدم یا براش گریه کنم) توی این داستان کی مقصره؟ قاتلی که اونها رو دزدید؟ آلین؟ یا تاریا؟