ویرگول
ورودثبت نام
Helia
Heliaو دیگر چشم ها دروغ میگویند🙃
Helia
Helia
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ روز پیش

یکی از ما دونفر(قسمت چهارم)

نمیخواست باور کند:)))
نمیخواست باور کند:)))

_ هی هی!!! برگرد داخل!

و سکوت...جواب تاریا سکوت بود...چند ساعتی در سکوت سپری شد؛

تا زمانی که قاتل دوباره وارد اتاق شد.

با خشم به قاتل نگاه میکرد...

قاتل؟ خودش قاتل بود یا او؟

این کلمه برای کسی که فقط اسلحه را به دستش داد بی معنی بود:)

_ از من چی میخوای؟

× یه کار ناتموم داری مگه نه؟

_ دقیقا چه کاری؟

× دفنش کن!

_ چی؟

× به زبان خودت گفتم! دَ ف نِ ش کُ ن

_ منظورت...

× بهونه نیار... توی باغچه...برات یه بیل خوشگل هم گذاشتم!!

برات یه بیل خوشگل هم گذاشتم؟؟ این دیگه ته نامردی بود!

_ انجامش نمیدم!

× باشه! پس آلین انقدر توی باغچه میمونه که خوراک سوسک ها و مورچه ها بشه...و من هر روز تورو میبرم تا تماشاش کنی! ایده خوبیه مگه نه تاریا؟

ایده؟ وحشتناکههه؟ آیا او سادیسم داشت؟؟

شاید این تاوان گناهش بود!

گناه؟

شاید قاتل میخواست تاریا باور کند!

چه چیزی را؟

هیچ چیز عادی نبود!

نمیخواست باور کند!

_ مگه من چه گناهی کردممم؟!

× خودت نمیدونی؟؟

قاتل از اتاق بیرون رفت...راستی؟ اسمش چه بود؟ برای چه این کار را میکرد؟

کم کم خوابش میبرد...وقتی چشمانش را باز کرد...در اتاق باز بود...و دستانش باز بودند...

از اتاق بیرون رفت و راهروها را رد کرد و پا به حیاط گذاشت...

آلین کنار قبر کوچیکی روی زمین گذاشته شده بود..

حتی قبرش را هم کنده بود:))))

به سمت بدن کوچکش رفت و دوباره در آغوشش گرفت...

نه! این درست نبود! نباید لمسش میکرد! او لیاقت نداشت!

او را آرام درون چاله ی کوچک گذاشت...

از چاله بیرون رفت...کاش میتوانست خودش را هم با آلین دفن کند:))

یعنی با دفن کردن آلین ، در خاطراتش هم محو میشد؟

محو می شد؟
محو می شد؟

اگر نمیتوانست فراموشش کند چه؟

بیل اول

اگر تا آخر عمر در کابوس ها به سراغش می آمد چه؟

بیل دوم

اگر صدایش طنین انداز تنهایی هایش میشد چه؟

بیل سوم

اگر چشمانش را فراموش نمیکرد چه؟

بیل چهارم

اگر او بود و جز او دیگر کسی نبود چه؟

بیل پنجم

اگر...

اگر..!

اگر:))

بیل هزارم؟ یا میلیون؟ تمام شد؟

حالا تمام شد؟

نه!

با دستانش روی زمین میکشید..خاک ناخن هایش را پر می کرد...

حالا باورش شد! او دیگر نبود!

نه!

نباید باورش میشد!

باید فرار میکرد!

بلند شد! به لباس های گلی اش نگاه نکرد!

به کفش های کثیفش نگاه نکرد!

موهای ژولیده اش را نادیده گرفت!

بغض گلویش را نادیده گرفت!

و دوید! باید فرار میکرد! از حیاط خارج شد...پا به جنگل گذاشت...ساعت ها دوید!

به همان خانه رسید!

مگر میشد؟

دوباره دوید! دوید و دوید و دوید!

بازهم خانه...خانه و خانه و خانه!

امکان نداشت!

دیگر خسته بود...وارد حیاط شد... بیل را برداشت...

یک ضربه کافی بود...و تمام میشد!

یک ضربه

و تمام...

تمام؟

× بیدار شدی؟

_ لعنتی! چی از من میخوای؟!

× باید بیدار شی!

_ منظورت چیه؟

آلین:)))

ادامه دارد...

  • پ.ن1 :دلم برای تاریا میسوزه

  • پ.ن2 : پذیرای نظرات و نقد های شما هستم:)))

  • پ.ن3 : ممنونم که تا اینجا همراهی کردید:)))

  • پ.ن4 : آهنگ رو کوتاه میکنم تا در بارگذاری مشکل کمتر شه با این وضعیت اینترنت

احساس امنیت
۵۶
۷۶
Helia
Helia
و دیگر چشم ها دروغ میگویند🙃
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید