
اولش بگم که این نوشته صرفا تجربه نگاری شخصیه و هیچ راهنمایی برای مصرف یا عدم مصرف توسط شما نیست. اگر براتون خیلی مهمه بهتره بدونید که مصرف هر نوع دارو، مواد مخدر یا ماشروم «باید» زیر نظر پزشک متخصص و به دستور او و با دز مشخصی صورت بگیره و سر خود هیچ وقت کاری نکنید. ممکنه عوارضش خیلی شدید باشه. این فقط یه تجربه نگاری شخصیه.
تقریبا یه سال پیش بود. داشتم روی مسئله مهمی توی شرکت کار میکردم. سرم هم خیلی شلوغ بود. بین صحبتهای دوستی، کلمه مجیک ماشروم رو خیلی میشنیدم.
گوگل باز بود و تایپ کردم: Magic Mushroom و خب یه سری لینک از ویکیپدیا و سایت های سلامت و پزشکی و ... مهم ترینشون این مقاله از Nature بود و این عکس.

چند ماهی بود که در موردش شنیده بودم. نمیدونستم اصلا چیه و چه فرقی با گل و LSD و تونی (کوکایین) و موادی که بچهها معمولا مصرف دارند چیه.
Magic mushrooms effects on the Brain, the side effects of shrooms digestion, brain functionality on mushrooms, a case study,...
اینا رو سرچ کردم و چند تایی تجربه مصرف هم تو یوتیوب دیدم. فکر میکنم ترسم ریخت. متوجه شدم که مصرف ماشروم روی ارتباط بهینه دو نیمکره با هم و افزایش ارتباطات بین نیمکرهها تاثیر مثبت داره. البته ماشروم همچنان جزو مواد مخدر طبقهبندی میشه و در بیشتر کشورهای دنیا توزیع و مصرفش جرمه. موارد بسیار زیادی از تحقیقات علمی در مورد ماشروم هم وجود داره که بیشتر روی بحث های پزشکی اون متمرکز بودند. یعنی برای یک مطالعه خاص و برای یک طیف بیماران خاص و با داشتن «گروه کنترل» آزمایش کرده بودند.
بنابراین قبل از مصرف حتما به این فکر باشید که ریسک کنترل شدهای نخواهید داشت و ممکنه اوردوز کنید.
ما البته حدود 2 گرم مصرف داشتیم.
بیشتر از سه ماه می شد که این سرچها رو انجام میدادم. برام جالب بود که بدونم چطوری میشه تجربه بیوزنی، خود نبودن و دیدن دنیا به شکلی متفاوت رو تجربه کرد. خوره به جونم افتاده بود و دلم میخواست هر طوری شده آزمایشش کنم.
زنگ زدم به دوستم که بریم قارچ بخوریم. گفت اینطوری نمیشه. باید بریم تو طبیعت. تو شهر که چیزی معلوم نمیکنه. تازه تو اولین بارته. چوپون میخوای. تنهایی نمیتونی از پسش بربیای. باید یکی باشه کنارت که بهت بگه چی به چیه.
قرار شد برنامه بذاریم بریم جنگل. شهریور 99 بود. با ماشین یکی از بچه ها سوار شدیم و رفتیم. شش نفر بودیم که زدیم به دل طبیعت جنگلهای نور.
سه روز قرار بود بمونیم و یه ویلا گرفتیم. شب اولش خوابیدیم و فردا نزدیک ظهر رسیدیم جنگل. چادرها رو زدیم و آتیش رو روشن کردیم و تا شب با کسای دیگه ای که بودن به بگو بخند و خوش گذرونی گذشت.
قرار بود صبح زود تریپ کنیم. این اصطلاح تریپ کردن (Trip) یعنی تو حس و حال مخدر فرو رفتن؛ یعنی رها شدن تو تجربهای که داری.
صبح ساعت 4 بیدار شدم. زمین سرد بود و داشتم یخ میزدم. پاشدم رفتم کنار آتیش و دوباره آتیش کمجون رو روشن کردم. کمکم همه بچهها از تو چادر زدن بیرون. همه جمع شدیم دور آتیش و تو حالت خواب و بیداری چرت زدیم. گرمای آتیش حسابی میچسبید.
حدودای ساعت 6 بود که صبحونه خوردیم و تو آخرین لقمه کمی از ماشروم خشکشده جادویی رو گذاشتیم لای نون و شکلات صبحانه.
هیجان زیادی بود. پرت شدن به یه دنیای جدید بعد از این اتفاق میفتاد.
بچه ها بعدش روش گل کشیدن و به منم پیشنهاد دادن که این طوری اثرش قویتر میشه. ولی خب من اهل گل کشیدن نبودم و نیستم.
راه افتادیم سمت بالا و سمتی که کوه بود. گفتیم کمی راه بریم. آفتاب تازه داشت میزد و هوا خیلی مطبوع و تمیز بود. جون میداد برای درک طبیعت با یه عامل خارجی که ماشروم بود.
خلاصه رفتیم تا بالا بالاها. بچه ها کمکم رفتارشون داشت عوض میشد. یه جا نشستند؛ من بازم رفتم ولی. از دور صدای خندهها و قهقهههاشون میومد. داشتند بلند بلند میخندیدن و میگفتن : «مگه میشه این چیزایی که میبینیم واقعی باشه؟»
اومدم نزدیکشون. یکیشون داشت بلند بلند با خودش یا خدا حرف میزد. نمیدونم. روی زمین نشسته بود و داشت حرف میزد.
من؟ اما من «هیچ» تغییری نکردهبودم. داشتم دیوانه میشدم که چرا بچهها رو گرفته ولی من رو نه؟ اومدم پیششون و گفتم بچهها من چیزی حس نمیکنم. یکیشون گفت: ..شعر نگو مگه میشه؟ من دارم پاره میشم اینجا، بیا برو....
دیگری نگاهی به چشمام کرد و گفت: راست میگه. این حالش مثل ما نیست. بعدش زد روی شونه ام و گفت : «برو جایی که حالت خوبه»
رفیق واقعی بود. راه افتادم سمت پایین و تو راه کمکم از دست خودم عصبانی میشدم. البته یادم بود که به خاطر دیسک کمرم وقتی زیاد راه میرم باید پشت پای راستم درد بگیره. اما الان پشت پای چپم داشت درد میگرفت. یعنی چی؟ من که اصلا دیسکم اون سمتی نبود که.
گریه ام گرفت. خیلی بدجور و شدید. قبلش البته یادمه که دیگه دردی توی پام حس نمیکردم. نگو ماشروم داشت اثر میکرد و چون من گل نکشیده بودم، ظاهرا کمی دیرتر. اما مثل هیچ چیز دیگه ای نبود. مثل مشروب نبود که بشه و بخوای کنترل کنی. وقتی میگرفت مثل برق بود؛ میگرفت.
خلاصه خیلی شدید داشتم گریه میکردم و از کوه میومدم پایین. رسیدم به کمپ و دیدم چوپونمون نشسته کنار آتیش. همونی که ماشروم نزده بود و قرار بود هدایتمون کنه.
بهم گفت نترس و نگران نباش. همینه. زندگیش کن. همین.
میخواستم بالا بیارم. یادم افتاد که بهم گفته بودند که هر وقت حس کردی میخوای بالا بیاری چند تایی نفس عمیق بکش. ماشروم بالاخره قراره مسمومت کنه و سیستم مغزتو دست بگیره. نفس عمیق کشیدم و دوباره شروع کردم به گریه کردن.
خوابیدم روی زمین و محکمتر گریه کردم. خیلی زیاد. یکی از بچه ها اومد پیشم و دلداریم داد.
بعدش یادمه که متوجه شدم وقتی چشمامو میبندم انگار دارم به یه تصویر، از این تصویرهای خطای دید که حس میکنی یه دایره است در حال حرکت نگاه میکنم. چشامو نبستم. روی زمین دراز کشیده بودم. کفشا و جورابامو درآوردم و پابرهنه اون وسط داشتم راه میرفتم.
یهویی خنده ام گرفت. خیلی خیلی شدید. نمیدونستم اصلا چرا دارم میخندم. رفیقم نگاهم کرد و گفت: تأثیر ماشرومه. یه چایی برام ریخت. خیلی بهتر شده بودم. ولی خنده قطع نمیشد. به هر چیزی داشتم میخندیدم. ساعت رو نمیدیدم و همه چیز کج و معوج بود. دستم رفت که موسیقی پخش کنم. دیدم انگشتم به اختیارم نمیره. یعنی میخواستم و اراده میکردم که موسیقی پخش کنم با گوشیم، اما انگشتام فرمان نمیبردن. تا حالا این حس رو نداشتم.
دوباره روی زمین دراز کشیدم. چند دقیقه بعد گرمای آفتاب رو روی گردنم حس کردم. جایی که سرمو گذاشته بودم، انگار یه دوربین سه بعدی به چشمم بود. همه چیز دقیق و واضح دیده میشد. دوست داشتم چنگ بندازم توی خاک. لذت عجیبی بود. همینطوری که چنگ میزدم یه سوسک سرگین غلتان دیدم. آروم نشستم کنارش و با دقت نگاهش کردم.
قبلا تو دوران دانشگاه با میکروسکوپ و بیناکولار هزار تا چیز دیده بودم. اینم شبیه اون بود. خیلی با وضوح بالا داشتم یه سوسک رو میدیدم و صورتش کامل مشخص بود. انگار اصلا داشت حرف میزد. اما حرکاتش خیلی خیلی صحنه آهسته بود.
روی دستش رو نگاه کردم. تمام شیارها و زوائدش رو میدیدم. آفتاب که روش میتابید، رنگ به رنگ از آبی تا سبز و بنفش و زرد و قرمز و ارغوانی بود. محو تماشاش شدم.
بعدش یادمه که داشتم روی چمن خیس کمپ راه میرفتم. خیلی حس جالبی بود. درست چند دقیقه بعد رد شدنم، تازه حس میکردم که زمین خیسه یا سرده یا برنده است. کلا احساس با تأخیر دریافت میشد. بعدش یه گاو رو دیدم روبروی چادرمون. در واقع یه گله گاو روستایی داشتن رد میشدن. پلک زدم و دیدم گاوه تقریبا پونصد متر رفته دورتر. دوباره پلک زدم و دیدم خیلی دورتر شده. انگار زمان برای من متفاوت بود.
همه چیز در واقع. مثل غوطه ور شدن توی آب بود که نه کنترلی داری، نه میدونی چی میشه. فقط دوست داشتم خودمو بسپرم بهش. توی سرم حس جالبی داشتم. یه نوع حس لذت.
نمیدونم چقدر شده بود. ولی سه ساعتی تو این حال بودم. بعدش که کمکم ازش اومدم بیرون، یهو سردرد گرفتم. چقدر جزئیات و رنگها زیاد شده بودن. انگار یه میلیون رنگ داشتم یه جا میدیدم. روی درختی که قبلا یه نوع سبز بود، حالا دوازده تا سبز دیگه میدیدم.
چشامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم.
دفعه بعدی امتحانش میکنم؟ نه.
همین.