غمباد غمباد





می‌خواهم بمیرم

حس مردن دارم

حس حقارت و بغضی که رهایم نمی‌کند، و تصاویری که در حافظه‌ی لعنتی‌ام حک شده‌اند و باید تا آخر عمر به‌یادشان بیاورم.

پسرک دوازده سیزده سال بیشتر نداشت. ناشی‌گری کرد عکس گرفت. یکی از ماموران موتورسوار دیدش و پسرک ناشیانه پا گذاشت به دو. توجه تمام موتورسوارها را جلب کرد و ناگهان سیل جمعیت موتوری دنبالش کردند. من و مریم و سولماز دویدیم دنبالشان. چندتایی هم زن و مرد اضافه شدند. وقتی رسیدم لباس شخصی‌ها داشتند دست‌های بچه را می‌شکستند. بعد از اینکه دستهاش را له و لورده کردند به پشت دستبند زدند. هرچه التماس کردم ولش کنند، وحشیانه تیر هوایی شلیک کردند. دیدم بین آن‌همه وحشی لباس‌شخصی، یکی درجه سروانی دارد. التماسش کردم، گفتم تو درجه‌داری، باتجربه‌ای، این بچه سنی ندارد، تورا به خدا بگو ولش کنند. داد زد که تو دخالت نکن و شوکر زدند به گردن پسربچه‌ی بی‌پناه و بیهوشش کردند.

باورم نمی‌شود بیست‌تا گردن‌کلفت بیفتند روی سر یک بچه و این‌طور جنایت کنند.

مرگم برسد که این صحنه‌ها را دیدم اما نتوانستم نجاتش بدهم. چند نفر از کوچه روبه‌رویی دویدند کمک کنند که یکی از نظامی‌ها اسلحه را مستقیم جلوشان گرفت و گفت دخالت کنید شلیک می‌کنم. و باز تیر هوایی شلیک کردند.

من و یکی دوتا زن دیگر که التماس می‌کردیگ رهایش کنند. در یک قدمی ماجرا بودیم.

بچه‌ی بیهوش و دست‌شکسته و دستبند زده را بغل کردند، پشت موتور انداختند و گازش را گرفتند و رفتند. هرسه‌تامان شل شده بودند. هیچ‌کس نای حرف زدن نداشت. مریم گفت اسماعیل حالا چه‌طور این صحنه را از حافظه‌مان پاک کنیم؟

حس حقارت دارم

حس احمقانه‌ای که چه‌طور می‌شود با یک‌عده وحشی، گفتگو کرد؟

من نتوانستم پسربچه را نجات بدهم و حس لجن بودن دارم

حالا یکی دوساعت است که سکانس پایانی شیندلرلیست توی سرم می‌چرخد و دیوانه‌ام می‌کند.

این‌ها را مکتوب می‌کنم چون به حافظه‌ی تاریخی هیچ کداممان اعتمادی نیست.


اسماعیل سالاری

دوم مهرماه هزار و چهارصد و یک