ماجرای مترو


ماجرای امروزم را در مترو باید جوری بنویسم که غزال «شخصیت» باشد و من «تیپ». چه‌طور بگویم؟ راست و حقیقت همین است. نقشِ اصلی، بازیگرِ نقش اول، غزال بوده است نه من. آن‌هم منی که نه ریشم را تراشیده بودم و نه لباس مرتبی داشتم. به شکلِ یک انسانِ معمولی، با لباس‌های خیلی معمولی، مانندِ تمام متوسط‌های این شهر در ایستگاه مترو «ترمینال جنوب» وارد واگن شدم. جایی برای نشستن بود و نشستم. غزال که نامش را نمی‌دانستم، رو به رویم نشسته بود. کنارش پسری بود با قدی بلند و لاغر. یک لحظه حس کردم شاید برادرش باشد. شاید هم دوستی بود که همراهی‌اش می‌کرد. غزال داشت نگاهم می‌کرد. نگاهش کردم. نگاه‌هایمان تلاقی داشت. سرم را پایین انداختم، دوباره بالا گرفتم، دیدم دارد نگاه می‌کند. به گمانِ خودم توی فکر بود. مثلاً نگاهش درونِ نگاهم بود و افکارش جای دیگر. این فکرهایی بود که ذهنم را مشغول می‌کرد. در ایستگاه‌های بعدی، واگن شلوغ شد و مسافرینی بین من و او ایستادند و ردِ نگاه‌ها گم شد. در ایستگاه «دروازه دولت» خط عوض کردم تا به سمت انقلاب بروم. رفتم داخلِ یکی از واگن‌ها که شلوغ‌تر بود و کنارِ در ایستادم که دیدم غزال و آن پسرک بلندبالا آمدند. نگاهش کردم، نگاهم کرد. به گمانم پسر داشت به او چیزهایی می‌گفت که او هم می‌شنید اما چشمش اینجا بود. فکرش را نمی‌دانستم کجاست. دو ایستگاه بعد در میدان انقلاب از واگن پیاده شدم و دیدم که آن‌ها هم پیاده شدند. سرعتم را افزایش دادم و از پله‌های برقی بالا رفتم. مسیرم را عوض کردم تا از آب‌سردکن آب بخورم. به گمانم کمی هم لفتش دادم. برگشتم که بروم دیدم پسرک ایستاده و غزال هم ایستاده و چیزهایی به‌هم می‌گویند. به گمانم داشتند خداحافظی می‌کردند. از کنارشان رد شدم تا از راهروی طولانی مترو انقلاب عبور کنم. چند قدمی هم رفته بودم که صدایم زد: «آقا... آقا...» اینجا دیگر شک نداشتم که اوست. اما فکر می‌کردم پسرک هم باشد، که نبود. تنهای تنها بود. اولش گمان کردم شاید بازاریاب باشد یا چیزی شبیه این. یا گزارشگر یا نمی‌دانم کی که آدمی را پیدا می‌کنند که چیزی را تبلیغ کنند و بگویند شرکت معتبری دارند و ازین جور حرف‌ها. اما نبود. هیچ‌کدام از این‌ها نبود. خیلی صریح و بدون مقدمه گفت که با او دوست می‌شوم؟ از آدم پر رویی چون من بعید بود لکنت بگیرد، اما گرفتم. انگار خنده‌اش گرفت. داشت توضیح می‌داد که لطفاً درباره‌اش فکرهای بد نکنم که هول شده بودم و به گمانم جواب دادم: «شما خانم محترمی هستید.» واقعاً هم بود. دختر مودب و موجهی به نظر می‌رسید. گفت که اصلاً به این فکر نکرده که من متاهلم یا مجرد و یا کسی را دارم یا نه. به این چیزها فکر نکرده بود و از همان اولین دیدار خواسته بود حرفِ دلش را بزند. گفتم از خودت بگو. گفت چند سال قم درس می‌خوانده و حالا اگر اشتباه نکنم دانشجوی ارتباطات است. گفت به فلسفه علاقه دارد و عجیب بود. من هم گفتم که عاشق فلسفه هستم. گفت اگر نمی‌گفتم توی دلم می‌ماند. به گمانم گفتم خوب کاری کردی گفتی. داشت عذرخواهی می‌کرد. داشت توضیح می‌داد که اولین‌بار است به یک مرد پیشنهاد می‌دهد. در آن لحظه خیلی فکرها به ذهنِ انسان می‌رسد. کوته‌فکر نیستم که بین آن‌همه افکار زیبا به غرور فکر کنم. به خودم فکر نمی‌کردم. به غزال فکر می‌کردم و جسارتش را تحسین می‌کردم. به خاطر همین روراستی و جسارت بود که حس کردم دوستش دارم. دستش را فشردم و باهم دوست شدیم. حالا نشسته‌ام و با نوشتن فکر می‌کنم. به این فکر می‌کنم که بیانِ احساسات، احترام گذاشتن به خودمان است. کاری را که غزال کرد شاید خیلی از ماها در شرایط مشابه نمی‌کردیم. کسی یادمان نداده که حرف بزنیم. حرف می‌زنیم اما از همه‌چیز می‌گوییم غیر از آن چیزِ اصلی که روابط‌مان را شکل داده. زمین و زمان را به هم می‌دوزیم که حسِ اصلی را مخفی نگه‌داریم. اما غزال آمد و گفت. راحت شد. حس کردم باری از روی قلبش برداشته شد. حس کردم از خودش راضی بوده به خاطر این توانستن. لبخندِ خداحافظی‌اش مصنوعی نبود. خیلی قشنگ می‌خندید. خیلی صادقانه.

عکس از امین احتشامی راد