قصه آدم ها

انگار دویدن را رها نمیکند..هرشب برنامه اش چک میکنه...به خودش میگه هدف بعدی چیه که بریم به سمتش ...صبح بلند میشه خوب حالا باید چیکار کنم امروز چی کار کنم که به اهدافم برسم...

سالهاست داره میدوه انگار دنبالش کردند خودش هم انگاری نمیدونه برای چی ....فقط میدوه ...

یه بار ازش پرسیدم ببینم تو تاحالا زندگی هم کردی؟

پوزخندی زد و گفت: نمیدونم...اصلا زندگی یعنی چی سعیده؟

گفتم: یعنی لب جوی آب نشستن و پاهاتو در جوی آب کردن...یعنی با نهایت لذت چایی بخوری بگی آخیش ...یعنی آغوش گرم یار...اصلا یک سوال دنبال چی هستی؟

نگاهم کرد و گفت دنبال زندگی رویایی ام....دلم میخواد حسابی معروف شوم ...حساب بانکی ام پر باشه ..خونه 10000 هزار متری ...کلی خدم و حشم ...ماشین لوکس...

بهش گفتم: اون موقع حالت خوب میشه؟

گفت:مطمئنم خوشبخت ترین عالم میشم!

چقدر دلم براش میسوزه...احساس ناکافی بودن داره پدرشو در میاره ....کاش زود تر سر عقل بیاد...