منم، ماهی قرمز، سوال داشتم ازت. خیلی وقتت رو نمیگیرم، درست همونطور که یکدقیقه پیش خیلی وقتت رو نگرفتم
برای تو ماهی قرمز، آیا اونچه به یاد میآری کمارزشترین خاطرههات نیست؟ همونهایی یکم پیش به خاطر سپردی و همون موقع بطری خاطراتت لبریز شد و شراب جاافتادهش سرریز کرد و الان دوباره پر از آب انگوره
برای تو ماهی قرمز، آیا هرگز چیزی تازگی داشته؟ هیچوقت شده که از چیزی که تابهحال ندیدهای به شوق بیای؟ اگه جمعی نباشه تازهواردی که نیست! اگه لشکری نباشه کهنهسربازی که نیست؛ از کجا معلوم که این بار سههزار سیصد و نود و هفتمی نباشه که … اوه! تو بیشتر از شصت رو هرگز شمردی؟
برای تو ماهی قرمز، که هیچ گوشه تنگ شفاف بلورینت رو یادت نیست، درست مثل هیچ برگ هیچ کتابی که هیچ وقت نخوندی، هیچ پرده هیچ نمایشی که هیچ وقت به تماشا ننشستی و هیچ نت هیچ سمفونیای که هیچ وقت نشنیدی، هرگز این که تمام آنچه میخواستی رو دقیقهای از یاد برده باشی ترسناک نبوده؟ کی میدونه؟ شاید تو خشت خشت قصر آرزوهاتو توی آب این تنگ کوچیک به فراموشی خاک و گل کردی
تمام عاشقان، معشوق سابقت نبودهاند؟ قلپ قلپ هر قطره آبهای این سیاره رو قبلا ننوشیدی؟ همه قفلهای جهان رو در دست تو شاهکلیدی نبوده هیچوقت؟
برای تو ماهی قرمز، آیا بهترین روز زندگی فرا میرسه؟ بهترین! بله بهترین! بهتر از تمام روزهای دیگهای که به شب نرسیده فراموش کردی. و البته! در تمام روزهای بعدی و تمام خاطرات فانیت هرگز هیچ روزی اونقدر خوب نیست. آیا تو اون بهترین روز رو به خاطر خواهی آورد؟ همین بهترین روزی که همهی روزهای دیگه از اون بدترند؟
ماهی قرمز، شده هیچوقت از کسی چیزی یاد بگیری؟ یک چیز واقعی، نه از اونهایی که از بین خاطرات محو و تاریکت دوباره زنده میشن
برای من ماهی قرمز، تمام علم به یاد آوردنه
تو انقدرها هم سخاوتمند نیستی مگه نه؟ شده هیچوقت بخوای که حتی بعد اون یک دقیقه هم از کسی کینهای به دل داشته باشی؟ من میدونم که من رو بخشیدی. اون رو هم همینطور
برای تو ماهی قرمز، تمام عشق از یاد بردنه