زندگی تنهای من

صبح بیدار شدم خیس بودم، تموم لباسام خونی شده بود و بویِ آهن زنگ زده میداد! قیدِ کارای مونده و اضافه کاریِ پنجشنبه رو زدم، زنگ زد حالمو پرسید، گفتم خوب نبودم و نرفتم سرکار، دلداری داد و توصیه کرد به خودم برسم، خواست قطع کنه اسممو صدا کرد، گفتم بله؟ باز صدا کرد، باز گفتم بله، گفت هیچی خداحافظ، گفتم قهر نکن یه بار دیگه صدا کن، صدا کرد گفتم جانم؟ دوباره صدا کرد، گفتم پررو نشو دیگه! گفت خداحافظ و قطع کرد.

آدمایِ پر از انتظار و عجول...

تا وقتی بهشون محبت میکنی نمیبیننش و ارزشش رو نمیفهمن و وقتی هم محبت نمیکنی مدام کلافه ن... هیچ وقت خوشحال و راضی نیستن، چون عجولن... نمیفهمن این "جانم"، این جانِ من، برام چقدر با ارزشه... نمیتونم هر وقتی به هر کسی بگمش، بدمش!

گاهی چقدر میترسم از شروع زندگی مشترک با چنین آدمایی، اینکه کارگرِ محبت باشی نفرت انگیزه، اینکه جانم گفتن وظیفه ت باشه ترسناکه! این یکی رابطه رو هم کات کردم...

واقعاً یکی از مواردی که یک زن رو تشویق به ازدواج میکنه، اینه که وقتی پریودی یکی کنارت باشه و بهت بفهمونه تموم این حالاتِ منفی ای که تجربه میکنی گذراست، ولی من همیشه، هر وقت تو رابطه ای بودم بدترین روزهام رو همین روزایِ پریودی تجربه کردم، انگار انتظارشون بیشتر هم میشه...

حتی یه زمانی با کسی بودم که وقتی میفهمید پریودم دیگه بهم پیام نمیداد تا این دوره بگذره... آدما همیشه دوست دارن روابط قوی و ارزشمند داشته باشن ولی نمیدونن که به دست آوردن همچین رابطه ای هزینه داره، از خودگذشتگی میخواد...

وای مضحکه ولی دلم بدجوری براش تنگ شده...

امروز صبح دوباره به مامان اینا گفتم به این نتیجه رسیدم که آدم نباید ازدواج کنه. مامان گفت هر روز به یه نتیجه میرسی تو، ما نفهمیدیم آخر نظرت چیه؟ راست میگه...

حقیقت اینه که من خیلی دوست دارم ازدواج کنم، از اون آدمام که دلم نمیخواد تنها بمیرم، دلم میخواد یکی رو داشته باشم که کنارش بودن تقویتم کنه، یکی که وقتی باهاش سکس میکنم حس نکنم داره ازم سوء استفاده میکنه... ولی هی میفهمم که نمیشه، هی با آدمایِ اشتباهی آشنا میشم... هی ناامید میشم و هی دوباره امیدوار میشم... هی میفهمم که نمیشه به عنوان یه زن ازدواج کنی و همچنان "خودت بودن" رو ادامه بدی! باید یکی دیگه بشی، هی دلم میخواد بشه ولی نمیشه... دلم میخواد با یکی باشم که بتونم کمی از زنانگیِ انباشته در قلبم رو خرجش کنم!

غمگینم یه قسمتی از خودم رو گم کردم... محتوای وبلاگی که سالها توش نوشتم و اونقدر باهاش خاطره داشتم به خاطر حماقتِ پرشین بلاگ پاک شده... حالا بهشون پیام که میدم میگن همچین چیزی وجود نداشته و بعد از اون هم دیگه به کاربریِ هیچ کدومشون نمیتونم وارد بشم... انگار یه قسمتی از من رو دزدیدن...

مطالب مرتبط

زندگی یعنی همین!

2--پسر بودن

3-یه سری اه و ناله

4-عشق قدیس متفعن

5-پاپ

6-یه دنیا از مرگ دورم

7- "پاسخی به یک کامنت ویرگولی"

8-جبر نیاز ها

9-زنان عروسکی