حریم خصوصی تا کجا؟؟؟

سلام
بچه ها خونه همسایه هستند، چند روز پیش خانم همسایه اومد خونمون،ما خیلی کم رفت و امد داریم بیشتر بچه ها میرن و میان.
خانم خیلی زود سر صحبت رو باز کرد و از زندگیش گفت.
من خیلی تعجب کردم که چه زود به من اعتماد کرد و از همسرش و زندگیش گفت.
من خودم تو دوران افسردگی خیلی درباره همسر جان به خواهرامو و دخترخاله ام درد ودل کردم ولی نه بیشتر.
به بقیه خیلی در لفافه حرف میزدم،الان هم وقتی ی چیزی میگم دچار عذاب وجدان میشم که چرا حریم خصوصی تو میگی ،واسه روزهای گذشته هم خنده ام میگیره و هم ناراحت میشم.
یکی از دوستان سالها پیش میگفت که همیشه خوبی های همسرتون رو بگید تا بقیه هم حرمت شو نگه دارن.
من گاهی که از عیب و ایرادهای همسر به دخترخاله میگم به خاطر اینه که خودش هم میگه و بعدش هم ی جور تسلی دل اونه که ازه شوهر منم اینجوریه نمیدونم درسته یا غلط؟
به هر حال همسایه از کم کار کردن همسرش گفت.

به این موضوع فکر میکردم که چقدر مجاز هستیم درباره همسر و زندگی مون و حتی بچه هامون به دیگران بگیم؟
به هر حال نمیشه که هیچ حرفی نزد، خیلی ها میگن به ی فرد امین و یا به ی مشاور امین بگید نه به هر کسی.
مشاور که هزینه اش بالاس و من خودم دوس ندارم به یک مشاور درباره رابطه ام چیزی بگم حس میکنم ی ادم غریبه است و چرا باید از زندگی من خبردارشه .
متاسفانه پیام اینکه تو باید خوب باشی و خوبی کنی در خانواده ما اصل بوده. مامانم همیشه میگفت ی جوری بزرگتون کردم که هیچکس نمیتونه عیبی ازتون بگیره.
خداییش هم همینجور بود تو فامیل زبانزد بودیم ولی من این روش رو دوست ندارم چون باعث غرور بیجای من شد،از بقیه اعضا خانواده خبر ندارم، خیلی وقتها مجبوری خودت رو خوب نشون بدی چون میترسی مبادا دیگران طردت کنن و بگن در موردش چی فکر میکردیم چه از اب دراومد.
دلم رهایی میخواد، رها شدن از همه خیالات و فکرهای بیهوده ای که تو ذهنمه.
دلم میخواد ی روز صبح که از خواب بلند شدم ذهنم رو سکوت باشه و اروم به زندگیم برسم.
به کارهای نکرده و عقب مانده، به کارهای جبران کننده، به کارهایی که دلم میخواد و هیچ وقت سراغش نرفتم و یا نصفه نیمه رهاش کردم.
دلم میخواد با پسرجان از ته دل فوتبال بازی کنم، با خیال راحت به امیرحسین برسم.
به دخترجان با ارامش گفتگو کنم.با همسر جان به راحتی و بدون هیچ سانسوری حرف بزنم و احساساتمو بیان کنم و خیلی چیزهای دیگه😌☹️
ذهنم از واقعیت خیلی فاصله داره و بیشتر در عالم خیال به سر میبره و به تازگی متوجه شدم که بیشتر شکست ها و ناکامی های من از همین خیالهای باطل و بیهوده بوده.
خدارو شکر خیلی ادمی نیستم که حسرت گذشته رو بخورم ولی از آینده و به ویژه از پیری و مرگ کم و بیش واهمه دارم.
البته از بزرگ شدن بچه ها و نوع زندگی که خواهم داشت.
یکی از دوستان تعجب میکرد که آدم در برابر همسرش خودسانسوری به قول خودش داشته باشه.
روزی که در مورد این موضوع صحبت کرد خیلی دچار ناراحتی شدم چون من هم سانسور میکنم خودم، فکرم و حتی احساسم رو، ولی الان به نظرم خیلی پیش میاد که در برابر همسرش خیلی از حرفها شو نگه و حتی به هیچکس و فقط تو دل و ذهنش دائم بچرخه.
البته بهتره حداقل ی جایی بنویسه چون ذهن آدم رو از پا در میاره اگه قدرت کنترلت پایین باشه.

خونه تکونی به شدت خلاصه ای انجام دادم. موقع زایمانم وسایل رو شسته بودم و خونه رو هم تمیز کرده بودم ، تمیز که نه ولی خوب بود.
دقت کردید به اینکه همه عمر فقط همین امروزه، یعنی ما فقط ی روز زندگی میکنیم و اون هم امروزه.
پس سعی کنیم همین ی روز رو خیلی خوب بگذرونیم.
اگه هر روز ما خوب بگذره خیلی زندگی شیرین خواهد شد.
این روزها مشغول پاکسازی ذهن و خیال هستم اگه شما هم تجربه ای دارید بیان کنید تا تبادل اطلاعات بشه.ممنون
پ.ن:دقت میکنم جدیدا (البته)زیاد به کار میبرم.😉