ویرگول
ورودثبت نام
یک زن بابا
یک زن بابا
خواندن ۳ دقیقه·۱ سال پیش

موفقیت در زندگی

سلام

تو این مدت سایت ها و کانال های روان شناسی و موفقیت زیادی رو سر زدم و کتاب هایی هم خوندم تا بتونم زندگی و حال و احوالمو بهتر و خوبتر کنم.

ی سوال برام پیش اومد اینکه ادمهایی که تو کار روانشناسی و موفقیت هستند حالشون و زندگیشون همیشه گل و بلبله؟؟؟?

ذهنه دیگه می پرسه.

فکر کنم همه عمرمو تا به حال باختم حالا نه بازنده بازنده ولی همچین برنده هم نیستم امیدوارم که حداقل هر روزم ی امتیاز مثبت داشته باشم.

از حالا تصمیم دارم سبک زندگی مو تغییر بدم، می دونم سخته اونم چهل سالگی ...

شاید بعد این فرج حاصل بشه در زندگیم.

اولویت

همیشه از اولویت در زندگی و هدفگذاری و معنا صحبت میشه، که من هم دلم میخواد در این زمینه اولویت های واقعی و درستی برای خودم تعریف کنم و براش تلاش کنم.

هر چند همیشه هدف زیاد داشتم ولی نصفه نیمه رها می کردم،حالا فکر میکنم ذهنم مرتب تر و منظم تره نسبت به قبل و این هم از مزایای ازدواجه مگه نه؟?


ی دفتر شطرنجی قبل از حاملگی خریدم و توش ی عالمه هدف و برنامه نوشتم.

ماشالله وقتی شروع به نوشتن میکنم اولا هدفهای بزرگ میذارم سر راه و دوم اینقدر زیاد هدف تعیین میکنم که آخرش هیچی به هیچی?

نمیدونستم که خدای مهربون باز ی جور دیگه تقدیرم میکنه و برام ی چیز دیگه در نظر گرفته.

آبان سالگرد ازدواجمه. دقیقا اولین سالگرد ازدواج به خاطر درست کردن دندونای پسرجان رفتیم مشهد و من چقدر خوشحال بودم از این سفر.

وقتی برگشتیم حالم خیلی بهتر از قبل بود و دیگه داشتم بر میگشتم به روزهای شاد قبلم؛همون بی خیالی و ارامش ولی دی ماه ویار سراغم اومد دوباره حالم بد شد و این ماجرا ادامه داره تا به الان.

البته الان حالم بد نیس مثل حال خیلی از آدمهاست ولی من نه اینکه شعار زندگیم آرامش، شادی و نشاطه ☹️?? سختمه تحمل بعضی اتفاقات و مسائل زندگی و گرنه همه چی آرومه من چقدر خوشبختم.

امیرحسین عزیز هم سرما خورده ،آخی الهی!!?

چند شبه که بد میخوابه، به مامان جان زنگ زدم و ازش راه حل خواستم میگه مادر! بچه ها با درد و رنج بزرگ میشن و من جز سکوت چیزی نداشتم بگم. ای بابا?

الان طفلی خوابه. بچه ها هم رفتن اون ور(منظور دیدن مادرشونه)

و من تنهاو در سکوت مشغول تایپ این همه حرف هستم که در ذهنم رژه میرن .

امان از کلمات!

ی مثل معروف داریم :بچه همسایه زود بزرگ میشه واقعا همین جوره.

حالا که بچه ها رو میبینم با خودم میگم وای مامانش چقدر سختی کشیده و ما چیزی متوجه نشدیم (من خیلی راحتم نمیدونم یا همه مادرا اینجوری هستن و سختی های بچه داری رو سخت میدونن )

چون خیلیا میگن سختی داره ولی شیرینه.

من هنوز نظری ندارم.

زود میگذره انشالله ، بعدتر میام در موردش صحبت میکنم.

اینقدر مطلب میاد تو ذهنم واسه نوشتن، واسه هدف، برنامه ریزی، ارتباط و ... که فقط خدا میدونه.

امروز هم از فرصت استفاده کردم و افاضه کلام نمودم(درسته؟؟?)

موفق باشید دوستان قدرتمند.

برا من هم دعا کنید.

زندگیروانشناسی موفقیت
من یک دختر مجرد دهه شصتی بودم، از حالا یک زن بابای دهه شصتی هستم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید