ویرگول
ورودثبت نام
سهیلا برزگران
سهیلا برزگراننویسنده
سهیلا برزگران
سهیلا برزگران
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

باز هم بهار

شب عید بود

سالها بود شب عید خرید نمیکردم

دلم میخواست ولی حسش نبود

بزور خودم را به بیرون از خانه پرتاب کردم

و در دل گفتم حتما باید هر طور شده چیزی بخری

تا بخودم اومدم دیدم نشسته‌ام روی صندلی کافه

و به همهمه‌ی مردم نگاه میکنم

همه در حال جنب و جوش بودند

ویترین مغازه‌ها از همیشه پر زرق و برق تر بود

آدمها را میدیدم، بعضی‌ها دستشان پر بود

و بعضی با دست خالی در حال تماشای ویترینها بودند

بوی آمدن بهار به مشام میرسید

و همین حالم را سر جا می‌آورد

قهوه‌ام تمام شد

به سمت مغازه‌ی آن طرف خیابان حرکت کردم

جلوی ویترین کفش فروشی ایستادم

کفش سفید پاشنه بلند نظرم را بخود جلب کرد

و سریع وارد مغازه شدم

به فروشنده گفتم این کفش را میخاهم

گفت همین یدونه هست، تک سایز است.

اگر می‌خواهید برای شما می‌آورم. گفتم اشکالی ندارد.

احتمالا اندازه باشد. لطفا بیاورید. انتخابم همین است.

یادم نمی‌آید اندازه بود یا نه ولی کارت را کشیدم.

خریدمش. حالا من هم پاکتی در دست داشتم و به سمت خانه

قدم میزدم.

کفش قشنگی بود ولی حالا درب و داغان شده.

انداختمش داخل لباسشویی، از بس بی‌حوصله شدم،

نتوانستم با سلیقه تمیزش کنم، بعد از اینکه از لباسشویی درآوردم دیدم وارفته ...

کفش را برداشتم. قرار بود آرزو بیاید دنبالم برویم خریده

شب عید، همین که سوار ماشینش شدم ،پرسید این کیسه

چیه؟ گفتم کفشمه، انداختم تو لباسشویی ...

سره راه برویم کفاشی؟

گفت ببینم چه گندی زدی،

نشانش دادم، گفت ای وای کفش سفید رنگش رفته شده قهوه‌ای؟

گفتم چیزی که شده حتما خیره، حالا بزار از کفاش بپرسم

شاید چاره‌ای داشت ...

گفت : چرا دور نمیندازیش، و شروع کرد به صحبتهای همیشگی‌اش درباره‌ی اینکه چرم بد است و حیوان است و انسانی نیست و عیب است و جیز است و ...

گفتم باشه ، گور بابای این کفش، شیشه را پایین دادم و

کیسه را پرت کردم بیرون

تعجب کرد، بلند گفت چیکار میکنی؟

گفتم حق با توئه این کفش از اولشم برام وصله‌ی ناجور بود

اگه دوسش داشتم که نمینداختمش توی لباسشویی...

باز شروع کرد به صحبت از اینکه وسایل را نباید همینطور بیرون انداخت، درست نیست، اخلاقی نیست ...

گفتم بیخیال بیا برویم کفش جدید بخریم

پرسید از کجا میخای بیاری،

کفش خوب میدانی قیمتش چند است؟

گفتم تو نگران نباش تلویزیون را فروخته‌ام

گفت بخدا که تو دیوانه‌ای،

گفتم همین که هست، بیا برویم کفش بخریم

گفت باشه ولی جوگیر نشوی سبزه و ماهی بخری ها

درست نیست، اخلاقی نیست، انسانی نیست ...

گفتم خیالت راحت نمیخرم ...

گندم خریده‌ام ، میخواهم خودم سبز کنم

ساعتی بعد پشت ویترین مغازه بودیم

کفش سفید را نشانش دادم، گفتم : همین

پرسید بازم سفید؟

گفتم توام از همین بردار با هم ست میشویم ...

گفت : نه نمیتوانم سفید نگه دارم

سفید ، بدی‌اش این است که زود سیاه میشود

ولی جدیدا من هر شب داخل حمام با دقت و لطافت

با دستان خودم میشورمش

تصمیم گرفتم اینبار خوب مراقبش باشم.

۳
۰
سهیلا برزگران
سهیلا برزگران
نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید