چشمهایت تلالو دارد
این حرف بر باغچهی دلم نشست
از میان گل و لای خشک شدهی این وجود
گذر کرد،
رخنه کرد،
جای خودش را عمیق،
وحشی، بی امان، باز کرد،
و ماندگار شد.
کلاغهای آماده
بر فراز این گورستان بی کران میچرخند
در بالای آسمانی عجیب، تیره،
به رنگ آبیای که بوی نفت میدهد.
لاشخورهای هرزپرست پروانهها را خوردهاند.
و علفهای هرز را عبودیت میکنند.
این گورستان را من خود ساختهام
وگرنه بومیان بخاطر دارند
که این دشت پهناور
روزگاری چقدر زیبا بود.
در آن سالهای دور
در گیر و دار بی رحمی چشمانش،
گوشهی فنجان بلورین دلم لب پر شد.
در قاموس کمال به ظاهر آراستهی من
این یعنی فاجعه!
منیت گردنکشی کرد.
من آن دل را به قربانگاه تفرعن میبرم.
جلاد را از دور میبینم،
ساخته و مهیا
پتک را بالای سرش چرخ میدهد.
این جام شکستن باید.
ندا آمد:
_دست از سرش بردار،
به مثابهی تشنه دلی بی امان به قسر تازیانه،
تارو مارش کردهای
به موجب کدامین گناه هر دم او را به صلابه میکشی؟
گویی آن دو باهم رابطهی دو سویه داشتند
هنگام عبور از میان آن همه تظاهر، نیرنگ و فریب،
من آن جوانه را دیدم.
برقی بود در چشمانم،
و ذوقی در جریان رودی قرمز در میان مویرگهایم
من آن جوانه را میپرستم. بندگی میکنم، سرسپارم
حال چه کنم؟
دیگر این جوانه را نمیتوان ندید گرفت.
باریدن باید،
بایستی از عشق خود سیرابش کنم.
این پروانه را باید که
پر و بالش دهم ، چرا که تمنای پرواز دارد!
دستانم را به نشان صلیب بالا میبرم
بنام پدر، پسر، روحالقدس، این تن خسته را ترک کن!
من این ویرانه را به گلستان تبدیل میکنم
آبادانی در راه است.