گاهی تو زندگی من یه مهرهام که فقط هستم
قرار نیست سخت بگیرم قرار نیست بجنگم،
قراره که فقط باشم
قوهی تشخیص عجب دنیاییه
اینکه یاد بگیری کجا در سکوت، پر قدرت فریاد بزنی
و وقتی مسیر بازه، با صلابت ادامه بدی ...
تو بعضی از جاها، تو جادهی تحول
شرایط میطلبه بایستی و محکم ضربه بزنی
وقتیکه چشم همهی اوناییکه بی دریغ کمکت میکنن پشتته
که البته روح خودتم جزو اوناست، یکی از یاری رسانها ...
و بخاطر اونا هم که شده قوی رو بجلو حرکت کنی،
قدرتمندانه شمشیر میزنی، بیرحمانه میدری و پیش میری
گاهی نیازه که فقط بشینی و نظاره کنی ...
اونوقت میبینی جهان در حرکته و نیازی به حرکت تو نیست
افلاک دارن مینویسن، زیبا مینویسند و نیازی به نوشتن تو نیست.
بخاطر همینه که میگم تشخیص مهمه ...
کجا باید ترمز بگیری؟ حرکت رو بجلو با تمام سرعت، و یا با ضرب آهنگ پیوسته هم، درست نیست، و گاهی لازمه کامل بایستی، ببینی، بازبینی کنی، بسنجی، تدبیر کنی، گرد و خاکت رو بتکونی، استراحت کنی و دوباره به حرکتت ادامه بدی ...

خیلی وقتا از کار خودم سر در نمیارم
اونوقت که بازی آسونه و دارم میبرم، میزنم زیرش و همه چیزو بهم میریزم، وقتیم که بازی سخته، مایوس میشم، جر زنی میکنم، پا پس میکشم و جا میزنم ...
بهرحال هر دفعه چیز جدیدی یاد میگیرم و قرار نیست که حتما بازی رو به سر انجام برسونم ... فقط هر بار یه در جدیدی به روم باز میشه، یه در عجیب تو سرزمین ناشناختهی وجودم، و من چیزهای جدیدی رو در خودم پیدا میکنم، و به رمز و رازهای تازهای پی میبرم. هر دری از این وجود، رو به سرزمینی وسیع باز میشه، و تا شاه کلید پیدا نشه، همینطور تک به تک مجبورم، آهسته پیش برم و یکی یکی در پی اسرار بازی کنم.
پشت هر در دنیاهای عجیب و متفاوتی رو دیدم ...
گاهی فقط زیبایی دیدم، زیبایییه محض، فرح بخش، روح گشا
گاهی سایههای آسمان خراش، هیولاها، دیوها، عفریتها و ویرانههایی عظیم ...