
با موی قلمویش کمی مرکب سیاه را نوازش کرد و به آرامی قلم را به کاغذ نزدیک کرد. موهای خیس و به هم چسبیدهٔ قلمو را با نرمی بر پوست نازک کاغذ کشید و عمیقترین خط شب را نوشت؛ آن شب، مانند همیشه، طولانیترین شبش بود، اما تفاوتی داشت: آن شب یلدا بود. خط بعدی را طولانیتر کرد و حروف به آرامی دانه های سرد برف را بر روحش نشاند؛ کاغذ گرمتر از همیشه به نظر میرسید. میدانست که این ممکن است آغاز فصلی نو (زمستان) باشد، اما با کار درست خویش وارد فصلی نو شده بود. و به یلدا، زیباترین طولانیترین شب زندگیاش، درود فرستاد. و امضا بر کاغذ نقش بست؛ با احترام یلدا.
نویسنده : سهراب خان بدر - بازنویسی chatgpt 4o