بیماری تنهایی کیفی

ما معمولن در سنین مختلف زندگی بدلایل مختلفی می‌ترسیم. تا وقتی کودک هستیم، ترس‌هایی مثل تنهایی، تاریکی، کم‌شدن و از این دست ترس‌ها که ریشه در آسیب‌پذیری امنیت‌مان دارد ما را آزار می‌دهد. البته که این‌گونه ترس، نشأت گرفته از ناشناخته بودن دنیای پیرامون‌مان است.
آرام‌آرام که بزرگ‌تر می‌شویم و جهان و فرصت‌ها و تهدیدهایش را می‌شناسیم، ترس‌هایمان هم متفاوت یا دقیق‌تر بگویم پایه‌های ترس را روی شالوده‌های متفاوت می‌نهیم. پایه‌های عمده‌ی دوران نوجوانی و جوانی‌مان بر نوع نگاه اطرافیان، آینده‌ی مبهم اجتماعی یا مالی و جایگاه خانوادگی تکیه می‌کند.
پا به میان‌سالی گذاشتن، ما را وادار می‌کند از نگاه کردن به پشت‌سرمان بترسیم و همچنین شهامت خیره‌شدن به فضای غبارآلود آینده را نداشته باشیم- همانی که نامش را کاهش قدرت ریسک‌پذیری می‌گذارند.
کهن‌سالی هم که تکلیفش روشن است. اگر مثل من اعتقادات محکمی نداشته باشید و گذران عمر را با نیم‌بند معرفت و نیم‌سیر عقیده بگذرانید، مهم‌ترین ترسمان می‌شود بیماری- بخصوص آلزایمر- بستر بیماری و نهایتن مرگ. و این‌چنین است که شما را بشارت می‌دهم به هدردادن عمرتان بواسطه‌ی ترسیدن.
هدفم مرور مباحث روانشناسانه درباره‌ی راه‌های مبارزه یا غلبه بر ترس نیست. اتفاقن می‌خواهم به شما و خودم کاملن حق بدهم و یادآور شوم که ترس یک حس کاملن طبیعی است، پس از آن نمی‌شود و نباید فرار کرد. باید آن را شناخت و با آن چشم در چشم شد. باید بفهمیم ترس‌هایمان در کدام دوره از زندگی‌مان شروع و حالا در چه مرحله‌ای بسر می‌برند.
برای من پررنگ‌ترین نقش و محکم‌ترین بنیانی که ترس‌هایم بر آن استوار شده، تنهایی است. تنهایی واقعن ترس دارد. چه آن روزها که کودک بودم، چه وقتی بزرگ شدم. چه وقتی روزهای جوانی می‌گذشت و چه آن روزهایی که عاشق شدم. چه وقتی که در روزهای ابتدایی تشکیل زندگی مشترک با همانی که عاشقش شده بودم، بیکار بودم و چه آن وقتی که کارکردن برای  اداره‌ی زندگی را شروع کردم. چه همین حالایی که دارم این نوشته را در دفتر کارم می‌نویسم. تنهایی نه به این معنا که کسی دور و اطرافم نباشد. یا تعداد آدم‌هایی که می‌توانم دوست یا رفیق بنامم‌شان کم باشد. این نوع تنهایی خاصیت کمی دارد؛ درحالی که خود تنهایی خاصیتی کیفی است. تنهایی که من را می‌ترساند نه به مفهوم وابستگی به دیگران، بلکه به این مفهوم است که احساس مفید بودن داشته باشم. که احساس کنم چون می‌توانم در زندگی دیگران نقشی مؤثر داشته باشم، آن‌ها به من اهمیت می‌دهند. نوع درمان کمی تنهایی با همه‌ی خطرهایی که دارد، بسیار راحت است ولی برای درمان کیفی تنهایی، نمی‌توانم سر چهارراهی جار بزنم: «آهای، یکی بیاد به من اهمیت بده». این درمان به‌شدت به بیمارش وابسته است. به نوع رفتار بیمارش با بیماری. بیماری تنهایی کیفی...!