درک کافیست.

عده‌ای از دانشمندان علم فیزیک بر این اندیشه‌اند که چون نزدیک- بله بسیار نزدیک- به صددرصد حجم اتم‌های تشکیل دهنده‌ی مواد پیرامون ما، توخالی است، پس دنیا و هر آن‌چه در آن هست، چیزی جز هیچ نیست. البته این خالی بودن را با عدد ۹۹/۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ اعلام کرده‌اند تا همان دره‌ی ناچیزی که در انتهای نرسیده به ۱۰۰%باقی می‌ماند، دلیل باشد برای پیدایی این جهان هستی!
در میان فلاسفه هم هستند کسانی مانند جناب بارکلی که مسأله‌شان این بوده که چگونه اشیاء بدون آن‌که درک شوند، می‌توانند وجود داشته باشند؟ مدعی بر اینکه یک شیء، اگر توسط موجودی دیگر ادراک شود، به وجودش ادامه می‌دهد. اما درصورتی که هیچ موجودی آن را درک نکند چه؟ آیا آن موجود، آن شیء به وجودش ادامه نداده، متوقف می‌شود؟
اصلن این. مسأله‌ی درک از دیرباز- یونان باستان تا همین روزها- محل مناقشه‌ی بسیار بوده است. گویی چنانچه این نوع فهم را از آدمیت انسان بگیریم، اتفاقاتی مهم رخ می‌دهد. واقعیت هم همین است. فارغ از این‌که نسبت به ادراک، دیدگاه علم درست‌تر است یا نظرگاه فلسفه، حضور این مفهوم است که از همه چیز بالاتر است.
شاید نگاه‌کردن، اولین گام در ادراک هستی باشد که گذرگاهی برای عبور از وجود به تحلیل است. هرچه را می‌بینیم، از راه چشم‌ها به مغز می‌رسد، واکاوی شده، سپس تبدیل به اطلاعاتی می‌شود که ما آن را «دیدن» می‌دانیم. آیا همین کافیست: ببینیم، پس درک کرده‌ایم؟!
به‌نظر می‌رسد درک جایی فراتر از حواس مادی باشد. درک در ضمیر ناخودآگاه شکل می‌گیرد یا خودآگاه است؟ اگر ناخودآگاه است، چه نیازی به حواس پنجگانه‌ی ما هست؟ اگر خودآگاه است، چگونه با نقص یک حس- مثبت در نابینایان و ناشنوایان- باز هم درک وجود دارد؟ آیا حیوانات، که توی استفاده‌شان از حواس‌شان با ما متفاوت است، در ادراک هم با ما فرق دارند؟ اگر جواب این آخری مثبت است، این تفاوت در کجا شکل می‌گیرد؟ غریزی است یا اکتسابی؟
هرچه هست ، ادراک نگاه موجودات به هم را شکل و قاعده می‌بخشد. اگر تلاشی در درک پیرامون نباشد، موجود حیران خواهد بود.