دست زمان را بگیریم.

این روزها تبدیل شده‌اند به روزهایی که مجبوریم خیلی از کارهای خلاف میل‌مان را انجام بدهیم. اموری که روزی، مایه‌ی دلخوشی و آرامش‌بخش زندگی‌هایمان بود، حالا شده‌اند خط قرمز‌های زندگی اجتماعی و چه بسا بر میزان فرهنگ‌مداری ما هم مؤثر باشند. سال‌هایی بود که گلکاری باغچه‌ها، کاشتن درخت در باغچه‌ی جلوی خانه، آب‌پاشی اول صبح مغازه‌دارها و صحنه‌های آشنای بیشماری از این دست، روحمان را تازه می‌کرد. اما حالا تمام آن مشارکت‌های فرهنگی و اجتماعی تبدیل به کارهایی از سر بی‌مبالاتی یا بی‌فرهنگی شده و پرداختن به آن‌ها، دون منزلت شهری و شهروندی هستند. البته که ما عادت به زندگی صفر و صد یا به‌تر بگویم زندگی صفر یا صد داریم و هیچ‌وقت میانه‌روی را تجربه که هیچ، تلاشی هم در راستایش نداشته‌ایم و همین مهم دلیل برخوردهایی مقطعی با مشکلات و در نتیجه یافتن راه‌حل‌هایی تسکین برانگیز برای مدتی کوتاه و مشخص شده است.
این‌چنین است که روزها و فرصت‌ها را از دست داده‌ایم و خواهیم داد؛ مگر این‌که بدور از مصلحت‌اندیشی‌های شخصی و سهم‌خواهی‌های واهی، به فکر این باشیم که چگونه لحظه‌های خوب را بسازیم و از آن مهم‌تر این لحظه‌ها را تبدیل به فرصت کرده و از آن‌ها نگهداری کنیم. نوستالژی به این خاطر جذاب است که فرصت‌های از دست رفته را به ما یادآوری می‌کند. خوب فکر کنید: ما باید به‌خاطر چیزی که از دست داده‌ایم، افسوس بخوریم؟ باید جذبش بشویم و در دلمان قند آب شود؟ یا تلاش در بهبود اوضاع داشته باشیم؟