سلبریتی به مثابه ریسمان

چرا سلبریتی‌ها برایمان مهم هستند؟ چرا وقتی می‌شنویم برای یکی از آن‌ها-یا حداقل آنی که دوستش داریم- اتفاقی خاص یا حتا غیرخاص افتاده، خود را مکلف به پیگیری می‌دانیم؟ چرا خیلی از اتفاقات را با آن‌ها دنبال می‌کنیم تا جایی که در ایفای نقش مسلم اجتماعی و انسانی‌مان در یک رخداد اجتماعی یا یک حادثه‌ی غیرمترقبه، منتظر و گاهی دنباله‌روی تصمیم آن‌ها می‌شویم؟ در وجود یا حضور یک سلبریتی چه چیزی نهفته یا آشکار است که ما را به پیروی از او‌ وا می‌دارد؟ یا از زاویه‌ای دیگر: ما بدنبال چه چیزی در وجود یا حضور سلبریتی هستیم؟ آن‌چه باعث می‌شود ما بعنوان شخصیتی انسانی، سلبریتی را سرلوحه‌ی افعال و تصمیم‌هایمان قرار دهیم، چیست؟
پدیده‌ی سلبریتی در روزمره‌ی ما نچندان نزدیک و نچندان بعید است. نه خیلی قریب است که در حریم خصوصی‌مان حضور داشته باشد و نه آنچنان غریب که براحتی از کنار رفتار و گفتار او بگذریم. اما به‌هرحال با ما زندگی می‌کنند و گاهی آن‌قدر نزدیک‌مان هستند که خط‌کشی‌های زندگی‌مان را برهم زده و خودشان و رفتارشان و سبک زندگی‌شان، مؤلفه‌های تعیین‌کننده‌ی اصول اجتماعی، فرهنگی و حتا خانوادگی ما می‌شوند. اما آن کسی که باعث شده سلبریتی اجازه‌ی این همه دخل‌و‌تصرف در روزمره‌ی ما داشته باشد، خود ما هستیم. آن که خدماتی را ارائه کرده، سلبریتی است! و آن که به خدمات یک سلبریتی آن‌قدر توجه کرده که حالا تبدیل شده است به یک نیاز، ما هستیم. حالا یک پرسش اساسی: این نیازها چیستند؟ مگر یک‌نفر که هیچ از زندگی، روحیات و اعتقادات ما نمی‌داند، می‌تواند در پی رفع نیازهای ما برآید؟ بر فرض که خود سلبریتی چنین قصدی ندارد ولی میدان را باز می‌بیند تا عقایدش را بی‌پرده و در نقش یک نظریه‌پرداز خودخوانده با ما به اشتراک بگذارد. مایی که چون از آن مسأله چیزی نمی‌دانیم، نیاز به نقطه‌ی اتکایی به آرای دیگران داریم؛ و چه کسی مطمئن‌تر از چهره‌ای معروف که دوستش داریم و با دیدن یا فقط اطمینان بحضورش می‌توانیم به او اعتماد کنیم. بله؛ طرح مسأله درست از همین جا تغییر و به کج‌راهه می‌رود. جایی که ما باید به وجودی اطمینان کنیم که به آن اعتماد داشته باشیم. اعتماد است که دلیل آرامش منتج به اطمینان می‌شود. اعتمادی که در این‌جا تنها مؤلفه‌ی آن برای ما، صرفن یک آشنایی باواسطه است. یعنی هیچ خبری از شناخت آرا و عقاید، تجربه‌ی مشترک، همسویی نظرات، میزان سازگاری افکار و همچنین تعهد به شرایط نیست.
این کاری‌ست که ما داریم می‌کنیم: آویختن به طنابی در تاریکی محض، تنها به امید لبخندی که کسی در بالای دهانه‌ی چاهی عمیق و غریب به ما تحویل می‌دهد. روبروی آیینه بایستید: این ماییم که این چنین رفتار می‌کنیم.