ویرگول
ورودثبت نام
ناشناسی که میخواهد حرف بزند
ناشناسی که میخواهد حرف بزندبه جای گفتن ، مینویسم تا جایی برای افکاری جدید باز شود .
ناشناسی که میخواهد حرف بزند
ناشناسی که میخواهد حرف بزند
خواندن ۳ دقیقه·۷ ماه پیش

برگشتن سخته اما عجله ای هم براش نیست

کلاسی هست که بیش تر از دو ساله هر هفته در اون شرکت می کنم. جلسه ی پیش بعد دو هفته تعطیلی کلاس به دلیل شرایط جنگی برگشتیم سر کلاس، تمام پروژه ها را کنار گذاشتیم و از حس و تجربیاتی که داشتیم، گفتیم. بصورت باور ناپذیری حرف همدیگه رو درک می کردیم چون همگی مراحل یکسانی رو از مقابله با جنگ برخورد کرده بودیم شاید با کمی تفاوت کوچک. پس از اون جلسه قرار شد تصمیم بگیریم که آیا مایل به ادامه دادن یا تغییر دادن پروژه این ترم هستیم یا نه و من دیروز پاسخ دادم که من از دوره کنار می کشم و هیچ پروژه ای بر نمی دارم.

توی این مدت فهمیدم کسی جز خودت پیش از به زبون آوردن تغییراتی که درونت اتفاق افتاده را متوجه نمیشه. بسیاری از افراد هم پس از شنیدنش، متوجهش نمی شن. در نتیجه تو برای هر کسی نمی تونی افکاری که درون ذهنت می گذرند را روی سفره دلت پهن کنی. من برخلاف تمام کم حرفیم در اون کلاس، یک متن کامل از تمام تجربیات و افکاری که داشتم در ان دو هفته و راه کار هایی که جی پی تی بهم گفته بود، با ترس و استرس، به همراه یخ زدن دست و گرفتن صدا، بازخوانی کردم. به شکل عجیبی پس از نوشتن آن متن احساس آرامش به سمتم منتقل شد. انگار که حالا می دونم چه خبره.

به حالا انگار کمی می دونم چه خبره اما هنوز عصبی هستم؛ این بار برخلاف همیشه مخاطب بسیاری از جملات نیستم " حالا زمان بلند شدن و کاری کردنه " و امثال آن. شاید در دوره های قبلی با شنیدن این جمله حجم کارهام رو بیشتر می کردم اما این بار برعکس سعی در کنار گذاشتن آنها هستم تا آروم آروم کیسه های شن رو به بالنی که سوارش هستم آویزون کنم. حالا به خودم اجازه می دم که وقت تلف کنم تا سر موقع ، بعد از استراحت بدون استرس و فشار به من قدیمی آپدیت شدم برگردم. شاید اپدیت جدیدم مثل اپدیت جدید آیفون کاملا متفاوت و غیر منتظره باشه.

یکی گفته که ادم باید خودش هدفش رو بسازه ، یعنی منتظر نمونه که ایجاد بشه . چطور میشه ؟ اهداف در راستای ارزش ها و معنا های بخصوص هر فرد ساخته می شوند. اگر ستون های ارزش های انسان در مهی غلیظ غیر قابل تشخیص باشه، چطور طبقه آخر برج اهداف قابل شناسایی هست؟

دیروز پادکستی گوش می دادم که میهمان به میزبانی که به او راهو چاه بزرگ کردن و پر سود تر کردن بیزنس رو می گفت" ببین من اومدنی هم گفتم، من برخلاف میهمانان قبلیتون یه آدم معمولیم. دوست دارم یه خانواده برای خودم داشته باشم، کنارش هم یک دختر مستقل قوی باشم." دختر مسقل قوی شاید به این معنا نیست که باید یک بیزنس وومن بشی یا یک سازوکار بزرگ رو مدیریت کنی. دختر مستقل قوی می تونه به این معنی باشه که من بتونم خودم تصمیم بگیرم. دستم توی جیب خودم باشه و بتونم نظر بدم. جایی نوشته بود؛ " اگه دختری، سرکار میری، پول در میاری و تنها زندگی می کنی ، بدون تو اولین دختر توی کل خاندان و قوم توی این چند قرن هستی که اینکار رو می کنی. اولین نفر. پس منطقیه که ندونی باید چیکار کنی." راستش شاید وصل کردن این حرف ها به هم اشتباه باشه، اما منم به خودم می گم همینکه یه دختر مستقل قوی هستی ، کافیه. همینکه میری سرکار ، کافیه. لازم نیست «الان» چیزی رو تغییر بدی. ساختاری رو بشکنی. تحولی در صنف خودت بوجود بیاری. فقط اول لازمه از زندگی لذت ببری. با توجه به ورژن قوی خودم، مطمئنم که این دوران طولانی نیست. اگرچه که ترس کم صدایی هم در درونم هست که از فراموشی ورژن قبلی می ترسم. چون دوستش داشتم.

این بماند از احوالات این هفته که؛ با بی هدفی و کم رنگی ارزش ها و معنای کار ها کنار اومدم، اما نسبت به تمامی کارها، حتی تفریحاتی که قبلا عاشقشون بودم، بی حوصلم و این میل نداشتن به انجام هرکاری در عین سررفتن حوصله شبیه یک جنگ داخلی در بدن هست.

افسردگیمعناهدفجنگ
۲
۰
ناشناسی که میخواهد حرف بزند
ناشناسی که میخواهد حرف بزند
به جای گفتن ، مینویسم تا جایی برای افکاری جدید باز شود .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید